کتــابکــده
مجـــالی برای بیــان مطـالبــی از کتابهـــا و دربـاره کتابهــا
 
تاريخ : ۹۴/۰۶/۰۳

سفر ما (به همراهی شما) به پایان رسید و عصر دیروز به تهران رسیدیم و از امروز رسماً کار و زندگی به روال سابق اما با شور و شوقی مضاعف شروع شد (عزیزی میگفت سفر، کیلومتر آدم را صفر میکند!). و حال به آخرین شماره از پنجگانۀ ایفلا 2015 رسیدیم. هرچند میتوانم این گزارش‌گونه ها را تا پنجاه! ادامه بدهم (مثل آن جوکی که میگفت: مردها دو سال سربازی میرن و تا آخر عمر خاطراتشو تعریف میکنن) اما فکر می کنم همین مقدار برای کتابکده کافی است. هرچند تمام تلاشم را می کنم که گزارشی مکتوب و رسمی هم در یکی از مجلات یا خبرگزاریها منتشر کنم. 

در این پردۀ آخر می خواهم به برخی از نکات حاشیه ای که در این سفر به آنها برخوردم اشاره کنم. امیدوارم که برای شما هم جالب باشد.

- روز اول که به کیپ تاون رسیدیم، جناب آقای امیرخانی که یکی دو روز پیش تر از ما به کیپ تاون رسیده بودند را در سالن ایفلا دیدیم و عصر همانروز به اتفاق یکی از ایرانیان مقیم آنجا (آقای علی کیایی، استاد دانشگاه در رشتۀ ژنتیک) به ساحل اقیانوس آتلانتیک (اطلس) رفتیم. توی راه، آقای دکتر امیرخانی گفتند که علی با من شرط بسته که اگر زباله ای در کیپ تاون پیدا کنم هزار دلار به من جایزه می دهد. از شنیدن این پیشنهاد اغوا کننده، مترصد شکار زباله و به طبع آن هزار دلار جایزه بودیم! اما نه آن روز و نه تا پایان اقامت دکتر امیرخانی و نه حتی تا پایان مدتی که در کیپ تاون بودیم، ابداً زباله ای -حتی یک ته سیگار- پیدا نکردیم! 

- اکثر قریب به اتفاق کشورهای شرکت کننده در ایفلا نگران هجوم فناوری و جایگزین شدن آن با کتابدار و اعتیاد به دنیای الکترونیکی و تهدید مطالعه بودند. برای غلبه به این نگرانی، برنامه های بسیار بسیار جالب توجهی از سوی کتابخانه های عمومی ترتیب داده شده بود. یکی از بهترین آنها پروژۀ کالر موومنت (جنبش رنگ) و طرح ملی 10-10:10 در کتابخانه های عمومی مالزی بود. (کلی فیلم و عکس از این پروژه ها تهیه کرده ام که سر فرصت حتما ارائه خواهم کرد). 

- کسی که دیدم بیشترین اطلاعات را دربارۀ کتابخانه های ایران، وضعیت کتابخوانی، فعالیتهای مختلف صورت گرفته و کتابخانه های بزرگ ایران داشت، رئیس کمیتۀ روابط عمومی ALA (انجمن کتابداران امریکا) بود. وی حتی دربارۀ برجام و توافق هسته ای هم اطلاعات جزئی داشت و ابراز امیدواری کرد که بعد از این توافق امکان حضور ایرانیان در همایش سال بعد (کولومبوس) فراهم شود!

- احترام، احترام و احترام. ویژگی بارزی بود که به کرات با آن مواجه شدم. احترام به شخصیت، جنسیت، پوشش، زبان، قومیت و ملیت و برخورد دوستانه و منصفانه با وجود تمام اختلاف نظرها واقعا اعجاب‌انگیز بود. 

-  جاذبه های گردشگری افریقای جنوبی خیلی خیلی بیش از آن چیزی بود که قبل از سفر فکرش را می کردم. تصور خورده شدن توسط شیرها و پلنگ ها، یافتن غذا از میان ریشه گیاهان از صحرا، سیاه‌برزنگی شدن و دچار شدن به انواع بیماریها مثل ابولا و اچ.آی.وی. و ... از جمله نگرانیهایی بود که به شوخی و جدی از بسیاری از دوستان و همکاران میشنیدم. اعتراف میکنم که خودم هم فکر نمی کردم با چنین کشور پیشرفته و مدرن و جذابی رو به رو شوم. وقتی فکر میکنم از اشتباه گرفتن ایران با کشورهایی مثل افغانستان و پاکستان و عراق چقدر غیرتی و دلخور می شوم، از اینکه تصورم از افریقا محدود به برداشتهایی کلیشه ای و بعضاً سخره‌آمیز بوده شرمسار میشوم.

- تلاش برای ایجاد جذابیتهای توریستی و امکانات رفاهی برای توریستها مثال زدنی بود. یکی از این امکانات که خود بعنوان یک جاذبۀ توریستی مطرح شده است اتوبوسهای گردشگری مشهور به رد باس است. این اتوبوسهای دوطبقۀ روباز، با هزینۀ بسیار اندک مسافران را به مناطق جالب شهر می برند و می گردانند. با خرید یک بلیت در هر روز می توانید از هر ایستگاه سوار و پیاده شوید و تا پایان آنروز از هر تعداد منطقۀ گردشگری که مایل بودید دیدن کنید. امکان دیگر جالب این اتوبوس این بود که به محض وارد شدن یک هدفون قرمزرنگ به مسافران می دادند که به خروجی تعبیه شده در کنار هر صندلی وصل می شد و به محض به راه افتادن اتوبوس، در طول مسیر برای مسافران توضیحاتی پیرامون مناطق دیدنی در مسیر را به دوازده زبان ارائه می کرد. مثلا می گفت: اگر به دست راست خود نگاه کنید خیابان .... را می بینید که در سال .... ساخته شده و محل عبور سربازان پرتقالی بوده.... حالا به مجسمه ای که در انتهای این خیابان وجود دارد نگاه کنید: مجسمۀ اولین کسی است که با این سربازان مقابله کرده است. ... 
یا، محله ای که از آن می گذریم دارای گرانترین زمینهای کل دنیاست چرا که خانه های ویلایی این منطقه به تعداد محدود ساخته شده و هر متر مربع آن یک میلیون دلار است. فلانی و فلانی از بازیگران هالیود و فلان فوتبالیست در اینجا خانه دارند... و همینطور قدم به قدم جاذبه های توریستی را بازگو میکرد به نحوی که ابداً متوجه گذر زمان نمی شدی.

- با وجود تمام جذابیتها، هنوز فرهنگ آپارتایت در میان ملت افریقایی رگ و ریشه دارد و تبعیض نژادی با کمی دقت قابل مشاهده است. جاستیس، رانندۀ تاکسی ای که برای بازدید کرایه کرده بودیم، میگفت که اجازۀ همراهی ما با رستوران بالای کیپ پوینت را ندارد! جاستیس که همسر اولش به دلیل ابتلا به اچ.آی.وی فوت شده بود و یکی از فرزندانش هم حامل ویروس بود میگفت که به دلیل بی توجهی به بهداشت و سلامت مناطق فقیرنشین به موقع بیماری زنش را تشخیص نداده اند. ضمناً پدر و مادر او به دلیل عدالت خواهی و مبارزه علیه آپارتایت این نام را برای او انتخاب کرده بودند.

- در مسیر بازگشت در هواپیما، در صندلی کنار دستی ام دخترکی نشسته بود. وقتی داشت عکسهای توی لپ تاپش را میدید فکر کردم حتما عکاس است یا برای سفر تفریحی به کیپ تاون آمده. کمی بعد با هم دوست شدیم (ماجرای دوستیمان هم در نوع خود جالب است!) و بعد برایم گفت که نوزده ساله است و یک سال است به عنوان نیروی داوطلب از آلمان به افریقای جنوبی آمده است تا در قالب پروژه ای که آلمان برای کمک به کشورهای کمتر توسعه یافته در حوزۀ فرهنگ، بهداشت و سلامت تعریف کرده به مردم محروم جهان کمک کند. به او گفتم که خیلی دختر شجاعی است و خیلی سخت است که بعد از یک ماه دارد برمی گردد که خانواده اش را ببیند (چون در میان صحبتهایش شنیدم یک ماه است به کیپ تاون آمده) و او گفت که یک سال! است که در افریقای جنوبی است!! خودم را اندوهگین و غمزده نشان دادم که ابراز همدردی کرده باشم و گفتم آه، خیلی سخت است واقعا درکت میکنم و با کمال تعجب گفت: اصلا! خیلی جالب است و از این کار لذت می برم! کم کم متوجه شدم با یک دختر به ظاهر کم سن و سال طرفم اما او بسیار پخته و اهل مطالعه است. اطلاعات کاملی نسبت به ایران داشت (برخلاف غالب افریقاییها) و حتی میدانست که تبلیغات منفی علیه ایران زیاد است اما او میداند که اینها به خاطر حکومت مذهبی ایران و دشمنی با این موضوع در جهان است! و حتی میدانست که ایران چه تمدن کهنی دارد (گفت که مطالعۀ تاریخ را دوست دارد!!!!!) و گفت که نژاد آلمانیها و ایرانیها در اصل یکی است! در ادامه برایم عکسهایی از محلی که در آنجا کار می کند را نشان داد. محلی که بچه های بی سرپرست (و بد سرپرست) را نگهداری می کنند و به آنها اصول اولیه بهداشت (مثل حمام کردن و مسواک زدن و نزاکت) را یاد می دهند. گفت که این مناطق کاملا از دید توریستها مخفی نگه داشته شده و هیچ توریستی حلبی آبادی های افریقا را نخواهد دید! چون به وسیلۀ دیواری از مناطق مرکزی و توریستی شهر جدا شده و غیرقابل باور بود که گفت جالب است بدانی که هفتاد درصد مردم در این منطقه زندگی می کنند!! بعد عکسهایی از در و دیوار آنجا به من نشان داد که آگهی خرید و فروش کلیه، اعضای بدن و سقط جنین بود. و تصاویر بچه هایی که با او می خندیدند اما هرکدام دنیای مشکلات و غمهای بزرگ مثل نداشتن پدر، ناخواسته یا سرراهی بودن و یا داشتن پدر و مادرهای معلول بودند اما در چشمان معصومشان شوق و امید میدرخشید. درست مثل دندانهای سپیدشان بر پهنای سیمای سیاه.

خیلی خیلی خیلی خوشحالم که با همۀ دشواریها و مصائب و سختیهایی که تا مرز ناامیدی کامل پیش رفت، راهی این سفر شدم. از همراهی همۀ عزیزانی که دل شیر بخشیدند تا از پس تک تک مشکلات برآیم و راهی این سفر شوم سراپا سپاسگزارم. سفری که دارای ابعاد متعدد اعم از علمی، فرهنگی، اجتماعی و سرشار از آگاهی بود... افقی نو در پهنۀ آرزوها و پنجره‌ای جدید به دنیایی که با تمام فراز و فرودها، یأسها و امیدها، شادیها و غمها، داشته ها و نداشته ها، سپیدیها و سیاهی ها زیباست؛ و سفر باعث می‌شود با چشمانی بازتر و قلبی بزرگتر به این دنیا بنگری.

بسیار سفر باید....



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۴/۰۵/۳۱

روز کاری آخر هفته مساویست با روز پایانی ایفلا2015. در این روز نشستهای پایانی با حضور حامیان ایفلا و همچنین مسئولین بخشهای مختلف برگزار شد. بعد از ظهر هم برنامۀ اختتامیه بود. برنامه رأس ساعت با سخنرانی رئیس ایفلای امسال و گزارشی از بخشهای مختلف و مقالات و ارائه دهندگان و شرکت کنندگان آغاز شد. در ادامه نماینده روسای بخشهای مختلف صحبت کرد و در پایان این قسمت کمیتۀ کتابخانه های عمومی ایفلا به عنوان کمیتۀ برگزیدۀ سال 2015 انتخاب شد. این جایزه به پاس فعالیتهای گسترده، تلاش در جهت پویاسازی کتابخانه های عمومی سراسر دنیا و تعامل موثر با دیگر کمیته ها اعطا شد. این موفقیت را به همۀ کتابداران به ویژه کتابداران کتابخانه های عمومی ایران به عنوان اعضای بالقوۀ این کمیته تبریک می گویم.

در ادامه برنامه های فرهنگی مختلف ارائه شد و در پایان نیز رئیس دورۀ جدید ایفلا معرفی شد و از تلاشها و زحمات رئیس قبلی تقدیر شد. اتفاق جالب توجه در اینجا این بود که همۀ حضار یک صدا به افتخار رئیس قبلی برخواستند و از او تشکر کردند (Thank you Jenifer). پس از آن رئیس جدید که برای دو سال انتخاب شده است به ایراد سخنرانی پرداخت و از رئیس قبلی تقدیر کرد و هدیه ای به رسم یادبود به وی اعطا شد. پس از آن به معرفی میزبان سال آینده ایفلا که در شهر کولومبوس ایالت اوهایو امریکاست پرداختند و برنامه های آن را اعلام کردند. در این قسمت همۀ حضار با تشویقهای پیاپی ابراز شادمانی و برای همکاری در آن همایش اعلام آمادگی کردند. این را هم بگویم که در همین زمان کارتهایی با آرم و مشخصات همایش سال بعد میان حضار پخش شد. نواری به این کارت آویزان است که می توان آن را به کیف یا چمدان آویزان کرد و جوانانی با شور و شوق و اشتیاق و آرزوی دیدار در ایفلا 2016، کارتها را میان حضار توزیع کردند. سپس از دست اندرکاران همایش تقدیر شد. خیلی منتظر بودم که ببینم چگونه از خجالت اینهمه نیروی داوطلب و علاقمند که با جان و دل در داخل و خارج سالن ها، ورودی در، ثبت نام، لابی هتلها، هماهنگی و .... در می آیند. در کمال شگفتی و تعجب دیدم که ابتدا از مسئول هماهنگی نیروهای داوطلب تقدیر شد؛ به این صورت که نامش را خواندند و وی از جای خود (میان شرکت کنندگان) برخاست و همه برای او کف و دست و هورا کردند. بعد هم از نیروهای داوطلب تقدیر کردند و گفتند به آنها در مراسم خصوصی کادر اجرایی هدیه ای تعلق خواهد گرفت اما آنجا وقت مراسم به خاطر این موضوع گرفته نشد. تنها با اعلام دسته جمعی، همۀ آنها از روی صندلیهایشان برخاستند و کل سالن هم بعد از آن به احترامشان برخاستند و دقایقی پیوسته تشویق کردند! (همین و بس!). اینجا موهبت و ارزش و جایگاه کار داطلبانه را بیشتر دانستم و دیدم که قریب به دویست نفر، چگونه خالصانه و داوطلبانه یک هفته تمام وقت در خدمت ایفلا بوده اند و برخلاف برخی کشورها!!!! هیچ چشمداشتی جز همکاری و مفید بودن ندارند.

در پایان هم وزیر فرهنگ و هنر افریقای جنوبی روی سن رفت و در سخنانی بسیار کوتاه (حدوداً 3 دقیقه) از تلاشهای انجمنهای کتابداری سراسر دنیا مخصوصا افریقای جنوبی تشکر و برای کمکهای بیشتر برای بهبود وضعیت کتابخانه های افریقای جنوبی اعلام آمادگی کرد. پس از آن نیز شرکت کنندگان همراه با بحث و تبادل نظر در گروه های کوچک، سالن همایش را ترک کردند.

مراسم در کل بسیار ساده و جمع و جور و شسته رفته بود. وسیلۀ پذیرایی جز آب خوردن نبود. این مورد برایم خیلی جالب بود که حتی از کیک و ساندیس!! همایشهای انجمن ما هم خبری نبود. فقط پنج-شش پارچ آب به همراه ده ها لیوان (شیشه ای و نه پلاستیکی) روی یک میز قرار داشت و می توانستند با آب‌خنک! از خودشان پذیرایی کنند.

دو ابتکار جالب که شخصا در همایشها ندیده بودم عبارت بود از:

تختۀ پیام که چیزی شبیه تخته سیاه خودمان به همراه یک کاسه پونز در کنار آن بود و علاقه مندان می توانسند یادداشتهای خود  را روی آن نصب کنند و در معرض نگاه دیگران قرار دهند.

مورد دیگر، سبد اهدا بود که برای اهدای وسیله، کتاب و وسایل دیگر برای اهدا به کتابخانه های عموم بود. در این سبد تعداد زیادی کتاب به زبانهای مختلف، کاغذ، کاغذ رنگی، وسیله بازی و حتی چمدان هم دیدم. به نظر می رسید این سبد به مناطق بی بضاعت اهدا خواهد شد.

مراسم با عکسهای دسته جمعی، خوش و بش های معمول و گفتگو میان کولومبوس میان حضار به پایان رسید. در میان شرکت کنندگان رئیس انجمن کتابداران امریکا را دیدم که از حضور ایرانیها خیلی استقبال کرد و امیدوار بود در همایش بعدی میزبان شرکت کنندگان بیشتری از ایران باشد.

 

نکات قابل توجه دیگر هم یادداشت کرده ام که سعی می کنم در گزارش اختتامیه و آخرین پست کتابکده درج کنم.

 

از مسائل حاشیه ای این مراسم و نکات قابل توجه آن در مطلب بعدی خواهم نوشت.

 

ساعت از 3 نیمه شب گذشته است و بیش از این مرا یارای کیبردفرسایی نیست. ممنون که همچنان میخوانید. 

برمیگردم. ..

 



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۴/۰۵/۲۹

و اما امروز...

امروز یکی از جذابترین روزهای زندگی حرفه ای ام بود. با اینکه دیشب خواب خوبی نداشتم صبح با تلاش و انرژی های رسیدۀ نیروبخش به بخش صبحانه خوری رفتم. برگه های یادداشت ارائۀ امروز را مقابلم گذاشته بودم و در اثنای خوردن صبحانه مرور می کردم. بعد از صبحانه به سالن همایش رفتیم. برخلاف روزهای قبل در سالن شمارۀ 2 (محل ارائۀ ما) افراد نسبتا زیادی نشسته بودند. قرار بود که سخنرانیها رأس ساعت 9 و نیم آغاز شود. تمام حضار و سخنرانها تا قبل از این ساعت در محل حضور داشتند و سخنران هم پشت تریبون ایستاده بود! درست رأس ساعت نه و نیم به ساعت خود نگاه کرد و گفت اگر موافق باشید برای شروع امروز به مدت دو دقیقه منتظر دیگر حضار بمانیم! و دو دقیقه بعد به ساعتش نگاه کرد و سخنرانی خود را آغاز نمود. وی دربارۀ فعالیتهای کمیتۀ استاندارد ایفلا و فعالیتهایی که در این دو سال صورت گرفته توضیحاتی ارائه کرد (شرح این توضیحات را در گزارش اختصاصی سفر ان شاالله خواهم نوشت).  بعد از او، دیگر سخنرانان طبق برنامه روی سن (صحنه؟) رفتند و مقالات خود را ارائه کردند. نکات قابل توجه در این قسمت، ارائه های بسیار بسیار ساده، روشن، شفاف، کوتاه و تعاملی بود. یکی از ارائه کنندگان از ایتالیا (عضو کمیته استاندارد ایفلا) بود و با اینکه لهجۀ بسیار بدی داشت (و خودش هم میدانست و عنوان میکرد- مثلا به دیتا میگفت: داتا، یا سیرچ اینجاین، یا کانکلاجن) اما بسیار با خوشرویی، شمرده و خونسرررررد سخنرانی می کرد. سخنرانی پیش از من نیز در حوزۀ استانداردها/مدلهای مفهومی بود که به شخصه برایم بسیار بسیار جذاب و آموزنده بود. در این سخنرانی بود که فهمیدم خبرهای جدیدی از اف.آر.بی.آر. در راه است!

سرانجام نوبت به من رسید. لازم می دانم در اینجا به چند نکتۀ جالب توجه مرتبط اشاره کنم. مقالات یک ماه و فایلهای ارائه دو هفته قبل از همایش از طریق ایمیل دریافت شده و در ایفلا لایبرری قرار داده شده بود. چند روز قبل از همایش مجددا ایمیل زدند که فایل نهایی ارائه (در صورت انجام تغییرات) را بفرستیم و اطلاعاتمان را در سایت کنترل کنیم. روز قبل از ارائه هم ایمیل زدند که صبح آنروز باید در اتاق مخصوص ارائه دهندگان حاضر شویم. وقتی به آنجا رفتم، یک بار دیگر فایل ارائه را کنترل کردند و در همانجا هم با دم و دستگاهی که برای تصویربرداری تدارک دیده شده بود یک قطعه عکس از تمثال مبارکمان تِیک فرمودند. برای آدم وسواسی مثل من، بعد از اصرار برای تکرار چندین و چندبارۀ عکسبردای برخورد هر بار بهتر از دفعۀ قبلشان خیلی خیلی دوست داشتنی بود. ای کاش می توانستم از این اتاق برایتان عکس بگیرم. اتاقی حدوداً 40 متر، با ده-پانزده کامپیوتر متصل به اینترنت فوق سریع، با انواع و اقسام امکانات رفاهی و با چهار-پنج نفر راهنما برای آپلود فایل، رفع اشکال، ارائه توضیح، گرفتن عکس و .... (یاد عکسهای تبلیغاتی محیط کار شرکت گوگل افتادم). بعد از پایان کنترل فایلها هم فرمی را به صورت آنلاین در همانجا تکمیل کردیم که آیا مایل به نمایش عکس، فیلم، فایل صوتی، فایل پاورپوینت، فول تکست مقاله، اطلاعات شخصی، ایمیل و ... در سایت ایفلا و دیگر پایگاه های مرتبط هستیم یا نه؟ و در پایان هم فرم تأیید فایل و امتیازدهی به نحوه برخورد و پیگیری کارکنان ایفلا لایبرری را تکمیل کردیم. وقتی برای ارائه پشت تریبون رفتم، حاصل آنهمه تلاش و دقت و نظم را دیدم. آقای پاتریس قبل از ارائۀ ام نامم را که به سختی تلفظ می کرد خواند و چند جمله توضیح داد و دعوت به ارائه نمود. در آغاز سخنرانی، سعی کردم توضیحاتی کلی مبنی بر وضعیت کتابداری و کتابخانه های عمومی و انجمن کتابداری در ایران ارائه کنم. در اینجا گفتم: برخلاف آنچه ممکن است فکر کنید و در ارائۀ نخست (رئیس کمیته ایفلا) ارائه شد، وضعیت استفاده و آشنایی با استانداردها در ایران بسیار خوب است و ما استانداردهای ایفلا، انسی، ای.ال.ای.، رَد و ... را هم خوب می شناسیم و هم دانلود کرده و در درست ترجمه و انتشار داریم و از هنمودهای ایفلا هم در اداره استاندارد نهاد کتابخانه های عمومی ایران بسیار بهره برده و می بریم. ضمنن اشاره کردم که موضوع پایان نامه کارشناسی ارشدم در حوزه استاندارد آر.دی.ای. بوده و برای تز دکتری هم مایلم در همین حوزه کار کنم و از توضیحات سخنرانان حاضر هم خیلی استفاده کردم. بعد از این توضیحات به ارائۀ مقاله پرداختم. وقتی چشمم به آن سالن بسیار بزرگ و تقریبا پر از جمعیت می افتاد حسی آمیخته به دلشوره و غرور و مسئولیت سنگین در دلم موج می زد. از طرفی نگران بودم که بتوانم به خوبی از پس این کار برآیم، از طرف دیگر خوشحال بودم که می توانم تجربیات کشورمان را به اشتراک بگذارم و از دیگر سو، بار سنگین مسئولیت ذهنیت و دیدگاه شرکت کنندگان را نسبت به کشورم به دوش میکشیدم.

وقتی به اسلاید نتیجه گیری رسیدم ناخودآگاه نفس عمیقی از عمق جان کشیدم که گویا تمام آن حسها را به حضار منتقل کرد! همهمۀ آه لبخندانه‌ای شنیده شد. در ابتدا، بعد از ارائه ام حس خوبی نداشتم و فکر می کردم مبادا از پس این مسئولیت مهم برنیامده باشم و البته همچنان کلی حرف داشتم که دربارۀ آینده و شوق و برنامه هایمان بزنم اما وقتم اجازه نمیداد. فقط چند کتابی که در زمینه استانداردها در ایران منتشر شده بود و با خود به آنجا برده بودم را به حضار نشان دادم و درباره شان توضیح دادم و به آینده و برنامه های آتی اشارۀ کردم. بعد از ارائه ام جناب پاتریس دوباره روی سن آمد. قلبم تند تند می زد که چه میخواهد بگوید، تمام وجودم ملتهب شده بود. اما وقتی شروع به صحبت کرد حالم خوب شد. وی به اهمیت این مقاله و آگاهی ایفلا از فعالیتهای کشورهایی مثل ایران اشاره کرد و از اشتیاقی که برای استاندارد کردن کتابخانه ها در کتابخانه های عمومی ایران برداشت کرده و به شدت اعلام تمایل و اشتیاق کرد که در این زمینه از همکاری ایران بهره بگیرند و در پایان هم برای پایان نامه ام آرزوی موفقیت کرد! و به این ترتیب ماه ها تلاش و شوق و ذوق همراه با استرس و تب و تاب و التهاب به فرجام رسید.

وقتی سر جایم نشستم خیلی نگران بودم که نکند خیلی چیزها را از قلم انداخته ام یا لهجۀ بدی داشته ام یا پیش اینهمه کله گندۀ استانداردها که هرکدامشان در دنیا سرآمدند خیلی به خاکی زده باشم. در همین فکرها ناگهان دستی از پشت سر به شانه ام زد و خانمی (مسئول وب سایت بخش کتابخانه های عمومی ایفلا) گفت: پرفکت! فکر کردم دارد شوخی می کند اما تبلتش را نشانم داد و دیدم که همان لحظه عکس و توضیحی از ارائه ام را در فیس بوکشان گذاشته و مات و مبهوت مانده بودم...

بعد از پایان جلسه، آن خانم ایتالیایی که در بالا اشاره کردم آمد و باز هم دلگرمی داد و از وضعیت کتابخانه ها و استانداردهای کتابخانه ای در ایران پرسید و ابراز شگفتی کرد. در اثنای همین صحبتها بودیم که آقای چاق و جالب و مسنی پیش آمد. چهره اش کمی آشنا بود اما اصلا فکر نمی کردم این آقا «گوردون دونسیر» باشد. مقاله های متعددش را دیده و خوانده بودم و او را فردی عمیق و زبده و همه فن حریف حوزه سازماندهی میدانستم اما نمیدانستم در ایفلا حضور خواهد داشت. خودش را معرفی کرد و گفت شما مپینگ تیبلهای پایان نامه تان را برای من فرستاده بودید و در جریان تزت و مقاله هایتان که در سی.سی.کیو چاپ شده بودم! باورم نمیشد!!! یعنی گوردون دونسیر مقابل من ایستاده و با این جزئیات، روند کارها را دنبال کرده و به خاطر دارد؟ دونسیر را اساساً آدم بسیار سخت گیر، سرد و مه آلود (مثل هوای لندنشان!) و بسیار مغرور و البته خیلی خیلی شلوغ و پرکار و گرفتار میدانستم و حالا این آدم مقابل من بود و میخواست که برای تکمیل پروژۀ یونی مارک همکاری کنیم. به او گفتم که چقدر از دیدنش خوشحالم و از او قول گرفتم که برای تزم بتوانم از کمکهایش استفاده کنم اما درست مثل ایمیلهایش (و حتی مقاله هایش)، کوتاه و روشن و شفاف گفت که خواسته هایم را در ایمیل مطرح کنم و او هم با وجود مشغله های فراوان و در صورت پیگیریهای مستمر من پاسخ خواهد داد. اعتراف میکنم که این دیدار، یکی از بهترین رویدادهای زندگی حرفه ای من است و نمیتوانم این خوشحالی زاید الوصف را کتمان کنم.

بحث و گفتگوهای دیگر با بقیه اهالی کمیته استانداردها تا ساعتی پس از نشست به طول انجامید و قرارهای بسیار خوبی در ارتباط با همکاری بین المللی در زمینه فهرستهای رایانه ای و قواعد فهرستنویسی گذاشتیم.

نکتۀ جالب توجه و افتخارآمیز دیگر آنکه این بزرگان همگی ایران را با نام «رحمت الله فتاحی» میشناختند و از وی بعنوان سردمدار فهرستنویسی در ایران یاد و همگی سلام و ارادت خود را به او ابلاغ کردند. آقای دیگری هم که به نمایندگی از رئیس انجمن کتابداران ایتالیا حضور یافته بود خیلی حال و احوال او را پرسید و گفت که به طور خاص ارادت آقای موگرینی را به دکتر فتاحی برسانم. خیلی خیلی حس خوبی داشتم و افتخار می کردم که دکتر فتاحی را در کشورمان داریم که در سطح جهانی شناخته شده و مورد احترام وافر هستند.

 بعد از اتمام جلسه، در حال عبور از بخشهای دیگر بودیم که ناگهان آقایی نزدیک آمد. وی را روز قبل در غرفۀ ابسکو هم دیده بودم. گفت: فاقمه؟؟ (منظورش فاطمه بود!). هاج و واج مانده بودم که منظورش چیست. دوباره گفت: فاقمه؟ پاسوکی؟! بعد گفت که میخواسته خبر خوشی به من بدهد و من برندۀ مسابقۀ ابسکو شده ام! اول فکر کردم شوخی می کند. اما بعد که مرا به بخش مربوطه برد و دیدم بقیه حضار تبریک می گویند باورم شد! بعد هم مراسم عکس و اهدای جایزه برگزار شد و بدین ترتیب صاحب یک دستگاه بوک ریدر شدم!

خدا را شکر روز خیلی خیلی خاص و فراموش نشدنی بود! از آن روزها که هر بار به آن فکر میکنی ته دلت شادی شکوفه می زند. آنقدر که نمیفهمی چقدر کم خوابی داری و مشتاقی که تا صبح حرف بزنی و بنویسی و... و حال خوبت را با اهالی با محبت و دلگرمی بخش کتابکده به اشتراک بگذاری و تمام این شادی و انرژی و حس ناب را سویشان روانه کنی.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۴/۰۵/۲۸
ساعت از یازده گذشته و قبل از خواب است و به شدت خوابالودم. از کلۀ صبح تا همین دقایق قبل مشغول ایفلانوردی هستیم. عزیزی توصیه کرد که تا می توانی نخواب! من هم تمام تلاشم را میکنم اما دیگر توان ندارم! البته شاید به خاطر فردا هم باشد چون فردا ساعت 10 ارائه مقاله دارم و جاست اِ لیتل استرس! پس مثل شبهای امتحان لول و ملول و خوابالود میشوم. 

امروز ساعت شش و نیم بیدار شدم و بعد از آماده شدن و مرور برنامه ها راهی رستوران شدیم. (بخش غیرکتابدارانه:) مثل اکثر هتلهای خوب خارجی محتویات بخش صبحانه خوری معادلست با یک عروسی پنج ستارۀ خودمان. حدود چهل پنجاه مدل نان، شیرینی و کیک بود. به علاوۀ منوی کامل انواع نیمرو، انواع املت و انواع غذای دریایی. دو میز کامل میوه (اسلایس شده و معمولی)، سالاد، سبزیجات و میوه هایی که اسمشان را هم نمیدانستم، یک میز بزرگ آبمیوه (آبگیری در محل) از انواع کوپ ها و میکس ها و ...، و یک میز هم انواع کافه و چای و شیر و ماست! (بیش از بیست نوع). و چندین خانم و آقا که مثل پروانه دور میز می چرخیدند و از مرتب کردن میز تا میزان کردن دستمال سفره روی پا و چک کردن دمای چای و قهوه و گرفتن عکس ... با کمال میل و همان لبخند گلدوزی شده روی لبهای (سیاه سوخته) شان انجام می دادند.

پی نوشت کتابدارانۀ این قسمت آنکه: یک استند بزرگ روزنامه هم در کنار میزهای صبحانه بود و بیش از ده یازده روزنامه (با نسخه های متعدد) روی آن قرار داشت و بسیاری از افراد آنها را همراه با خوراکیها بر می داشتند و سر میز خود می بردند. نکته دیگر آنکه خیلی تعجب کردم از اینکه می دیدم به ندرت دست کسی در سر میز ها موبایل و تبلت و دوربین باشد! 

ساعت 9 وارد سالن همایش ایفلا شدیم. تصورتان از میز پذیرش همایشهای خودمان را کاملا کنار بگذارید . چون میز پذیرش عبارت بود از قریب به ده گیت که هرکدام به صورت تخصصی امور بخشهای مربوطه را انجام می دادند. در کنار آن، چهار-پنج گیت هم مسئول پاسخگویی به سوالات مراجعه کنندگان در مورد هر بخش، محل، سالن و ... بودند. همگی هم لباس متحدالشکل سبزرنگ (به شکل جلیقه های خبرنگاری) با آرم ایفلا و ابسکو بعنوان اسپانسر اصلی همایش امسال پوشیده بودند. در مورد شیوه برخورد و جزئیات فعالیتهای کادر اجرایی این قسمت امیدوارم بتوانم بعدا مفصل تر بنویسم. چیزهایی که با دنیایی که من (با ید طولای همایش نوردی) از کادر اجرایی همایشها در نظر داشتم و دیده بودم زمین تا آسمان فرق داشت!

بعد از کنترل مدارک و پرینت کارت ورود به همایش (این هم تفاوت دیگر!) و دریافت کیف مربوطه (شامل برنامۀ کامل همایش در قالب یک کتاب با انواع نمایه های مکان، موضوع، زمان، سخنران و ...)، بروشور معرفی ایفلا، بروشور برنامۀ مختصر همایش (در قطع آ.پنج) به صورت چارت بندی شده، کتاب معرفی کیپ تاون، بروشورهای معرفی حامیان همایش، فهرست تلفنهای مورد نیاز، فهرست کتابخانه ها، فهرست هتلهای همجوار، فهرست برنامه های جانبی، نمایشگاه ها و راهنماها به همراه عکس و سایر مشخصات) وارد سالن شدیم. منظورمان از سالن یک ساختمان بزرگ سه طبقۀ شیشه ایست که در هر طبقه سه سالن سخنرانی و دو سالن نمایشگاه وجود داشت. در کنار هر سالن هم افرادی برای پاسخگویی به سوالات مربوط به همان سالن ایستاده بودند.

طبق برنامه در سخنرانیهای مختلفی که به آنها علاقه داشتم شرکت کردیم. تعداد حاضرین زیاد نبود اما بحثهای کاملا تخصصی و جدی و گسترده بعد از اتمام جلسه انجام میشد. (نکتۀ اجرایی قابل توجه در این قسمت آن بود که چیزی به عنوان مجری برنامه! وجود نداشت و شرکت کنندگان به ترتیب بعد از ارائۀ نفر قبلی روی سن می رفتند و خود را معرفی می کردند و سخنرانی شان را کاملا طبق زمانبندی ارائه می دادند- مورد نقضی مشاهده نکردم که ببینم با او چه می کنند). 

دو سالن به نسبت بقیه شلوغ بود. یکی سالن بحث کنفرانس که در موضوعات خاص از قبل تعیین شده بود (که شرکت نکردم) و دیگری بخش نمایشگاه که ترجیح دادم در آن شرکت کنم برای اینکه از کشورها، سازمان ها و کتابخانه های متعدد سراسر جهان در آن حضور داشتند. هر کتابخانه غرفه ای مخصوص به خود داشت و افرادی را برای معرفی و ارائۀ فعالیتهای خود گمارده بودند. تا اینجای کار شبیه همایشهای خودمان است اما تفاوت از آنجایی آغاز می شد که افراد حاضر در غرفه ها آنقدر خود را مشتاق به ارائۀ توضیحات نشان می دادند و آنقدر دست پر ظاهر می شدند که بازدید از هر غرفه تقریبا یک ربع طول می کشید و دست آخر هم با کلی اطلاعات دقیق و پربار خارج می شدی. آخرین اطلاعات دربارۀ استانداردهای نرم افزارهای کتابخانه ای، فعالیتهای پژوهشی او.سی.ال.سی، برنامه های ای.ال.ای. و برنامه های کتابخانه های عمومی برای ترغیب مردم به مطالعه در کشورهای خاورمیانه و خاور دور (مثل مالزی [که عالی بود] و قطر و عربستان و ...) از جملۀ دستاوردهای این قسمت بود. نکتۀ قابل توجه دیگر آنکه اطلاعات (و یا کارت ویزیت) هر فرد قبل یا بعد از ورود به غرفه (در صورت تمایل) به دقت یادداشت می شد و در صورت اعلام درخواست، در فهرست دریافت کنندگان ایمیلهای آن قرار می گرفتی. دو نکتۀ (یکی خوب و یکی بد) درمورد این بخش آنکه: برخلاف انتظار، اطلاعات کامل دربارۀ کشور ایران (و حتی توافقات هسته ای و برجام و ...) و زبان و فرهنگ ایرانی داشتند ولی اطلاعاتی دربارۀ فعالیتهای کتابداری ایران نداشتند و اتفاقا برخی عنوان می کردند که پیگیر این موضوع بوده اند اما اکثر پیجهای مربوطه به زبان فارسی و غیرقابل استفاده بوده است. و دیگر آنکه هیچ نماینده ای از کتابخانه های ایران در این نمایشگاه بزرگ با صدها غرفۀ بزرگ و کوچک از کشورهای مختلف وجود نداشت! 

در همین اثنا آقای دکتر امیرخانی از کتابخانه ملی را به همراه آقای علی کیایی (مدرس ژنتیک در دانشگاه کیپ تاون و همراه تیم ایرانی از کتابخانه ملی) را زیارت کردیم و با هم دربارۀ این نمایشگاه بزرگ و حضور نداشتن قوی و پررنگ ایران در آن صحبتهای خوبی داشتیم. بعلاوه دربارۀ ارتباطات کتابخانۀ ملی و نهاد کتابخانه های عمومی هم صحبتهایی داشتیم که ان شاالله در گزارش مبسوطی که پس از سفر مینویسم ارائه خواهم داد. 

از جمله نمایندگان کشورهای مختلف که در این نمایشگاه با آنها گفتگو داشتیم عبارتند از: انجمن کتابداران امریکا، انجمن کتابخانه های عمومی مالزی، کتابخانه ملی عربستان (ملک عبدالعزیز)، انجمن کتابخانه های ایالتی امریکا (از استانداردهای اینها خیلی استفاده کرده ایم)، انجمن کتابخانه های عمومی مالزی، انجمن کتابخانه های قطر، انتشارات اشپرینگر، سیج، تیلور اند فرانسیس (و اهالی مجلۀ CCQ)، او.سی.ال.سی.، نالج لایبریز سیستم، ساوت افریکا نشنالز و ...

از بخش پوستر هم بازدید کردیم. نکتۀ قابل توجه آنکه بخش پوسترها بسیار پرشور و با دقت پیگیری می شد. افراد علاقمند در محل هر پوستر حاضر شده و با نویسندگان آن بحث و تبادل نظر می کردند. پوستر مقالۀ دوستان خوبمان امیرآقای اصنافی و خانم پاکدامن را هم بردیم و نصب کردیم و تا جاییکه در توان داشتیم به سوالات شرکت کنندگان درباره آن پاسخ گفتیم. نکتۀ قابل توجه دیگر در این بخش استفاده از انواع و اقسام ابزارها در ارائۀ پوستر بود. از نصب شکلات و کولاژ و پارچه روی پوستر بگیر تا پیوست صدا و عکس و ....

بعد از ظهر هم مراسم کالچرال ایوینینگ (شما تو فارسی چی گفت!) بود. انواع و اقسام غذاها از کشورهای مختلف عضو ایفلا به همراه برنامه های فرهنگی مختلف حضور داشتند. همزمان در سالن های مختلف هم برنامه های دیگری برگزار می شد. یکی از برنامه های جالب توجه این قسمت سرودهای محلی بومی افریقایی و نمایشهای دیگر با لباسهای حیوانات افریقایی (عروسکهایی با پاهای بلند چوبی) بود. حیف که من فردا ارائه داشتم و نتوانستم تا پایان این مراسم بمانم. زود برگشتم تا برای ارائۀ فردا آماده بشوم. تا بحال ارائه به زبان انگلیسی آنهم در میان متخصصان امر در این سطح و شکل و شمایل نداشته ام. اگر قبل از ساعت 10 صبح فردا این نوشته را خواندید انرژی مثبت خود را با حداکثر قدرت به سمت هال.تو- استندارد سکشن) روانه کنید!  



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۴/۰۵/۲۷
راهی ایفلا 2015 (در افریقای جنوبی- شهر کپ تاون) شدیم. یکی از بهترین اتفاقهای حرفه ای که می توانست رقم بخورد. و حالا تلاش دارم از این اتفاق در اینجا بنویسم تا هم ثبت خاطرات شود و هم برای دیگر دوستانی که مایلند گزارش هر روزه از ایفلای امسال را بخوانند و در جریان امور قرار بگیرند و یا سوالاتشان پاسخ گفته شود بنویسم.

پرواز ساعت 4 صبح از تهران سر وقت انجام شد با هواپیمایی امارات که می گفتند جدیدا کیفیت خدماتش افت داشته. البته این را افرادی که توی صف انتظار نزدیکمان بودند می گفتند (خانم از سانفرانسیسکو) اما به نظر من همه چیزش عالی و مخصوصا اخلاق مهماندارها فوق العاده بود. بعضی وقتها از آن لبخند محو نشدنی خنده ام می گرفت. چون می دیدم برخی افرادی که در هواپیمابودند از بس که مهماندارها خوش رو و خوش برخورد و مشتاق کمک و خدمت هستند، مدام تقاضای کمک و سوال دارند. فکر می کردم اگر ما هم یاد بگیریم و این فرهنگ خوش رویی را توی حرفه مان بیاوریم چه تحولی در کلیشه ذهنی (Stereotype) جامعه رخ خواهد داد.

حوالی ساعت 7 به فرودگاه دوبی رسیدیم و بعد از آنجا (کمتر از دو ساعت) وقت داشتیم که سوار پرواز کپ تاون شویم. اول فکر می کردم وقت زیادی است و خوشحال بودم که می توانم فروشگاه های فرودگاه دوبی (که قبلا تعریفش را شنیده بودم) را تماشا بکنم. اما همانطور که دوستان دیگر راهنمایی کردند به شدت وقت کمی برای چکینگ و ورود به پرواز دوم بود. نکته قابل توجه در اینجا احترام فوق العادۀ خارجی ها به سالمندان، زنان باردار و کودکان بود. احترامی که مخصوصا هنگامی که جا برای ورود به آسانسور کم است یا وسایل سنگین همراه افراد است و یا در صف کارت پرواز و کنترل مدارک به وضوح دیده می شد و بسیار بسیار جالب توجه و کمی تا قسمتی برای ایرانی جماعت باورنکردنی بود.

پرواز دوم 9 ساعت طول کشید. هرچند بسیار طولانی و کمی خسته کننده بود اما فرصت خوبی بود تا امکانات فراوان سیستم صوتی و تصویری هواپیما را کشف و استفاده کنیم. امکان تماشای بیش از صد فیلم (در انواع ژانرها و سال تولیدهای مختلف) و هزاران فایل موسیقی و مطالعه دربارۀ کشور مقصد و مسیر پرواز وجود داشت. سه فیلم Home و shaun the Sheep  و  The Age of Adaline هرسه محصول 2015 را دیدیم. دوتای اول را احتمالاً می شناسید. سومی اما خودش ماجرای یک پست/یادداشت دیگر است و بسیار جالب. جالب تر آنکه شخصیت اول فیلم (که پیر نمی شود!) یک کتابدار است!

حوالی ساعت 19 به هتل رسیدیم. خوشبختانه بسیار نزدیک به سالن همایش ایفلا است و از پنجرۀ اتاق سالن همایش را می توانیم ببینیم. از هتل و امکانات و خدمات سرویس دهی آنها هم همین بس که مسئول پذیرش برای تفهیم هرچه بیشتر نکاتی که در بدو ورود به مسافرین می گویند چندین و چند بار به درخواست ما اطلاعات را تکرار و هر بار شمرده تر و با روی خوش بازگو می کرد. به محض ورود به اتاق و تحویل کلید (کارت) هم اینترنت به راه شد و بدین ترتیب خماری یک روز بی نتی با داشتن یک فروند اینترنت رایگان با سرعت برق آسا به نشئگی زاید الوصف بدل شد. تا بدان حد که گشت و گذار روز اول (طبق برنامه) را به نت گذرانی و وب گردی و به روز گردن وبلاگ و شبکه های اجتماعی بخشیدیم.

بی خوابی طولانی مدت اجازه نمی دهد که بیش از این بنویسم. ضمن اینکه مطالب چندان کتابدارانه و مستقیماً مرتبط با ایفلا نیست. اما تلاش میکنم فردا گزارش مفصلتر و دقیقتری تقدیم کنم.

مشتاق دریافت نقطه نظرات شما هستم.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۴/۰۴/۰۸

 هِنری میلر [1] (1980-1891)، نویسندۀ نامی آمریکایی، و آناییس نین [2] (1977-1903)، نویسندۀ آمریکایی متولدِ فرانسه، نخستین بار، در دسامبر 1931 در فرانسه با هم آشنا شدند. نین اندک اندک عاشق میلر شد و میلر زنی را یافت که امنیت و آرامش فکری را برایش می توانست فراهم کند. رابطۀ عاشقانۀ پنهان آن زوج هنرمند مدتی مدید دوام کرد. نامه های عاشقانه ای که از آنان باقی مانده، اندیشه ها و احساسات و آرزوها و شکایت های این عاشق و معشوق ادیب را ثبت کرده است و می تواند به شناخت ما از آثارشان یاری بدهد. از این رو، نمونه ای را از آنها ـ از کتاب شور و شوق ادبی: نامه های آنائیس نین و هِنری میلر، 1953-1932 [3] ـ انتخاب و ترجمه کرده ام. بدان امید که روزی این کتاب با ترجمه ای مناسب در دست علاقمندان به این دست ادبیات قرار بگیرد.

 

 

نین این نامه را در 23 مِهِ 1933 به میلر نوشته و در آن از بی اعتنایی میلر شکایت کرده است!]

هِنری؛هنگامی که جون [4] گفت تو تماماً خودخواه هستی، هرگز این را باور نکردم. امروز مرا سخت ترساندی. همیشه می دانستم که تو، از برای آنچه به تو می توانم بدهم، فقط عاشق من هستی، و می خواستم که این را درک کنم و بپذیرم، چونکه تو هنرمند هستی. تمام این بهانه ها را برای تو آوردم. هرگز از تو انتظار نداشتم که همۀ عمر مهربان باشی، حتی هفته ای هفت روز. چندان دشوار نمی نمود که هفته ای یک روز اینچنین باشی، یا روزی پس از ده روز. از روزی که مرا رها کردی هیو [5] بازگشت، دریافتم که به آنچه روی داده است هیچ اهمیت ندادی. بی درنگ درصدد برآمدی تا تماماً فراموشش کنی. به من نامه نوشتی: بسیار احساس بی خیالی می کنم. چندان ناراحت نشدم. میل مرا به آزاد کردنت پذیرفتی، آزاد از همه چیز. می دانستی جدی می گویم. اما همین که تو را از هر گونه نگرانی درآوردم، به زندگیِ بخودمشغولت بازگشتی. و مطمئن بودم چنین می شود. جمعه به خودم گفتم: نمی گذارم که هِنری بیاید. او خودخواهانه عاشق من است، فقط برای چیزهای خوبش. واقعاً به من اهمیت نمی دهد. و امروز تو این را ثابت کردی. خوش، تندرست، آسوده خاطر بودی. به زندگی من اهمیت ندادی. پس از ده روز مرا دیدی و بی اعتنا بودی. حتی مرا نوازش نکردی. پس از بی عاطفگی ات، داخل خانه نشدی تا مهربان باشی. حقیقتاً در کلیشی [6] تک و تنها تماماً خوشحال هستی. گویا که همچنان اطمینان خاطرت، ناوابستگی ات را داری. اما هِنری، تمام مطلب همین است. و تمام چیزهای دیگر مرده است. تو آنها را کُشتی.

آناییس

پ.ن. می گویی زودرنج هستم. تو هم همچنین. فقط زندگی ام را صرف می کنم که مراقب زودرنجی تو باشم. شاید زودرنجی باشد که بخواهم با تو صحبت کنم، همانطور که امروز می خواستم ـ به تو اعتماد کنم و راز خود را به تو بگویم ـ و دریافت کنم پاسخی را که دریافت کردم. تنها زمانی که به تو متکی بودم، به تو نیاز داشتم. هِنری به تو نیاز داشتم...

 

 ********

[میلر این نامه را در 12 ژانویۀ 1940 به نین نوشته و در آن با ذهن و زبانی شاعرانه سفرش را به یونان شرح داده است.]

آناییس؛دو هفته بر روی دریا، و چنین می نماید که پرده ای بر روی گذشتۀ نزدیک آویخته بود. یونان به سرچمشۀ تجربه بازگشته است. در آنجا برای من چیزی روی داد، اما چه بود اکنون نمی توانم بیانش کنم. در کنار دریای آزاد نیستم ـ هم اکنون در آمریکا هستم. آمریکا در پیرایئوس [7] آغاز شد، همان لحظه ای که بر قایق پا گذاشتم. یونان به سرعت محو می شود، درست در برابر چشمانم می میرد. واپسین چیز برای ناپدید شدن نور است، نوری بر فراز تپه ها، آن نوری که پیش از این هرگز ندیدم، و اگر آن را با چشمان خودم ندیده بودم، به هیچ رو نمی توانستم تصورش کنم. نور باورنکردنی سرزمین آتیک! [8] اگر فقط خاطرۀ این تجربه را به یاد بیاورم، کافی است. آن نور، کمالِ اَمیال و تجارب خودم را بر من بازمی نماید. شعلۀ زندگی خودم را در آن دیدم که با شعلۀ جهان از میان رفت. چنان می نمود که همه چیز خاکستر می شد، و این خاکستر خود پالوده و در هوا پراکنده می شد. نمی دانم کدام کشوری، چشم اندازی می تواند بیش از این تجربه را فراهم کند. نه تنها آدمی، متفق با تمام زندگی، احساس یکپارچگی، هماهنگی می کند، بلکه خاموش می شود. شاید این برترین تجربه ای است که من می شناسم. نوعی مرگ است، اما مرگی که بسی بهتر از زندگی است. و اکنون، بر روی قایق، در میانِ صحنۀ آمریکایی، احساس می کنم که گویی زنده ام همراه با مردمانی که هنوز زاده نشده اند، همراه با جانورانِ عجیب الخلقه ای که پیش از زمان خود از زهدان گریخته اند. دیگر با هیچ چیز ارتباط ندارم... به طرزی مبهم چنین می نماید که این را به یاد می آورم اما اندک زمانی پیش زنده بودم، زنده در اوج نور خورشید. یک نور دیگر هست که اکنون مرا فرا می گیرد. مانند نوری است از بازتابگری سرد و مکانیکی. خانه تاریک است. تنها صحنه روشن می شود. پرده بالا می رود.

هِنری

 

 

 

پی نوشت ها:

1. Henry Miller
2. Anaïs Nin
3. A Literate Passion: Letters of Anaïs Nin & Henry Miller 1932-1953. Edited by Gunther Stuhlmann. New York: Harcourt Brace, 1989.
4. June
5. Hugh
6. Clich
7. Piraeus
8. Attica

 



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۳/۰۶/۳۰

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست     در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است 

مدتها این سوالها ذهنم را مشغول کرده بود که آیا اساساً فی‌البداهه و بی منبع الهام می‌توان شاعر یا نویسنده شد؟ یا باید یک «درد» یا «دغدغۀ ذهنی» باشد که عامل اصلی تراوش کلام موزون یا نثر سحرانگیز از قلم شاعر و نویسنده بشود؟ رگه‌های نویسندگی چطور در سنگ بنای برخی قوی و پررنگ و جاندار و در برخی دیگر بی‌رنگ و بی رمق است و چقدر از این تفاوت، ذاتی و چه قدر اکتسابی است؟ چرا کلام شاعران سوخته‌دل یا نویسندگان دردکشیده حس و حال دیگری دارد؟ آیا این یک برداشت ذهنی است یا دریافتی واقعی؟

جواب این سوالات هم قابل مطالعه و هم تا حدی شهودی است. از منظر حسی و شهودی می‌شود به درون متوسل شد و به چشم دل دید که حقیقتاً غیر قابل انکار است نفوذ کلامی که شاعر دلسوخته‌ای چون «شهریار» یا «هوشنگ ابتهاج / ه.الف.سایه» یا «مهرداد اوستا» دارد با فلان شاعر فکلی ترگل ورگلی که از سر سیری و پرکردن اوقات فراغت کلاس شعرگویی می رود و می خواهد آخر تابستان ملک الشعرا تحویل بگیرد. یا به تجربۀ زیسته در می یابی گویی وقتهایی که لبریز از رشحات احساس هستی کلامت ناخودآگاه آهنگین و لطیف می شود و زمانی که دریای احساست خشکیده، بیهوده است اگر دنبال لؤلؤ و مرجان در ساحل واژگان بگردی. با اینحال اینها همه برداشتهای شخصی است و قطعاً نمیتواند متقن باشد. برای همین سراغ دیگر منابع می روی تا مگر از منظر و کلام دیگران پاسخ پسندیده‌تری بیابی. آنچه در ادامه می آید چکیدۀ جستجوها و خوانده‌هایم در این رابطه است. امید که برای شما هم جالب و خواندنی باشد.

بیان نوشتاری، عالی ترین و پیچیده ترین شکل ارتباط و شامل انتقال درست نشانه های صوتی به نشانه های خطی است به نحوی که ویژگی های هریک به منظور ارسال پیام به گونه ای صحیح حفظ شود. برای نوشتن شرایطی مثل فکر کردن، احساس (حس کردن) و ادای خوب لازم است و این سه، نیازمند عقلی سلیم و ذوقی لطیف. هرچند لازمۀ نوشتن، عقل سلیم و سالم است اما نوشتن لزوماً توسط افراد سالم انجام نمی شود. اتفاقاً بسیاری از آثار ادبی را افرادی نوشته اند که واکاوی آثار آنها وجود برخی اختلالات را نشان میدهد و اثبات میکند این مشکل حداقل برای نویسنده شدن مانع به حساب نمی آید و حتی می تواند محرک، موثر و جلوبرنده باشد. در همین رابطه، منتقدان از دیرباز به طور غریزی و احساسی و نه به شیوه ای علمی، به این نکته توجه داشته اند که نوشتن یکی از موقعیت های بروز و نمود سرخوردگی های شاعران و نویسندگان است و تصور ابتدایی و بدوی این بوده است که موهبت شاعری یا نویسندگی کمبودی را جبران می کند. در دهه 80 میلادی این دیدگاه بسیار شایع بود که روان نژندی سبب تمایز شاعران، نویسندگان و دیگر هنرمندان از دانشمندان و متفکران است و شاعران و نویسندگان با کارهای خلاقانه شان، رویاها، سوداها و تخیلاتشان را پایدار می کنند و به آنها عینیت می بخشند. «منبع الهام» یا inspiration (مشتق از ریشه لاتین inspirare) در همین دوران به صورت جدی مطرح شد و این فرضیه قوت یافت که الهامی که به هنرمند می شود، عامل سنتی ناخودآگاه در آفرینش هنری است و نویسنده ابزار این تمایلات نوشتن و آفرینش به حساب می آید. الهام در لغت فارسی به معنی «در دل افکندن» محرکی است که شاعر یا نویسنده را وادار به خلق اثر هنری می کند و موجب دلسپردگی او به کار می شود. یا به تعبیر دیگر، نیرویی است که با ایجاد هیجان در شاعر، او را به کشف معانی و مضمونهای پنهان در جهان اطراف و توصیف آنها بر می انگیزد. تبیین ماهیت الهام از لحاظ روانشناسی امری بس دشوار است. گروهی از آن به «جنون الهی» یاد می کنند و آن را صرفاً پدیده ای ذهنی می دانند که موجب خلاقیتهای هنری می شود.

طبق تعبیر علمی بعضی روان شناسان، ظهور دفعی و ناگهانی قسمتی از لاشعور در سطح شعور است (زرین کوب، 1369 در فرهمند، 1389). [برای جلوگیری از اطلاله کلام از توضیح بیشتر این مبحث صرفنظر می شود اما توصیه می‌کنم حتماً این مقاله را بخوانید]. حتی «حس آمیزی» که به شاعران و نویسندگان نسبت می دهند و در واقع برقراری پیوند میان دو یا چند حس است، را مشابه با خصیصه ای فیزیولوژیک مانند کوررنگی می دانند که بازماندۀ زمانی است که مرکز حواس نمی توانسته بعضی چیزها را از یکدیگر تمیز دهد. اما چه بسا حس آمیزی شگردی ادبی شده و بیان سبک گرفتۀ نگرش زیباشناختی به زندگی که از نظر مکاتب ادبی در دورۀ رمانتیک بیشتر وجود دارد.

بر اساس همین زمینۀ بیان درونیات در اثر ادبی است که روانشناسان، شاعران و نویسندگان را بر حسب سنخ های فیزیولوژیک و روانی‌شان طبقه بندی می کنند، بیماریهای دماغیشان (که در ابتدا اشاره شد) توصیف می کنند و حتی می توانند ضمیر نیمه آگاهشان را بکاوند. با توجه به این نکته حتی می توان دوره های ادبی را با هم مقابله و مقایسه کرد. مثلا دوره رمانتیک و اسپرسیونیست را که «ناخودآگاهی» را می ستاید، از دورۀ کلاسیک و رئالیست که بر «آگاهی»، تجدید نظر و تفهیم تکیه می کند بازشناخت.

از آنجاییکه فرایند آفرینش اثر ادبی، سلسله مراحلی است که از ریشه های نیمه خودآگاه فرد آغاز می شود و به آخرین بازنویسی (خلاقانه ترین بخش کار نویسنده) می رسد و در حالتها مختلف می تواند بروز کند، حالات جسمی می تواند بر ضمیر ناخودآگاه و در نتیجه آن بر ذهن و قلم نویسنده تأثیرگذار باشد. مثلا برخی نویسندگان درحالی که به پشت دراز کشیده اند، حتی وقتی در بستر هستند می نویسند، برخی نیازمند خلوت و سکوتند، برخی خوش تر دارند که در میان خویشان و یا همراه با جماعت (مثل نویسندگان کافه نشین) بنویسند؛ برخی در شب کار می کنند و برخی در روز و برخی نویسندگان اصرار می ورزند که در فصل خاصی می توانند بنویسند (حتما اصطلاح شاعران پاییز طبع یا بهاری طبع را شنیده اید). اما آنچه در همه آنها مشترک است، جنبه الهامی و عامل ناخودآگاهی و ناگهانی بودن آن هاست که با درون و ضمیر نویسنده و شاعر پیوند دارد و عوامل دیگر کمتر در آن موثرند.

ملک الشعرای بهار سالها قبل بر این باور بوده است که «اشعار شعرای ایران، آنهایی که صاحبان آنها بی پول، محروم، مظلوم و در به در بوده اند بهتر است از شعرای متمول و متنعم». و یا به عقیده داریوش آشوری «فشاری دردزا بر تمام شاعران یک نسل آرمان گرا وارد آمده است و هریک به شیوه خاص خود بنا بر زمینه انفعالی و واکنشی یا ساخت شخصیت خود بدان پاسخی ویژه داده اند. این فشار عاملی بیرونی، به منزله ضربه زمانه یا محرکی اجتماعی است ولی واکنش، درونی و روانی است». (از این روست که برای درک سخنوران هر نسل، به عوامل اجتماعی و بیرونی و هم عوامل زیستی و درونی فرد توجه داشت). این واکنشها گاه در بازگشت به کودکی، پناه بردن به طبیعت، رجوع به گذشته باستانی، بازگشت به بدویت و روستا و مواردی از این دست قابل مشاهده است که وجه دیگری از حس نوستالژیک و احساسی را نیز نشان می دهد.  نکته مهم آن که این تأثیرپذیری، راه را برای کاهش دردها، نگرانی ها و آلام روانی از طریق نوشتن باز می کند. کمااینکه مطالعات مختلف نشان داده اند که نوشتن در مورد تجربیات و یا عواطف و مشکلات عاطفی گذشته، بر سلامت جسمانی و روانی موثر است. بررسی یک رویداد با بار هیجانی، آن را به صورت روایت در می آورد و هیجانات و نکته های ناگفته و نامفهوم را در قالب کلمات و معنا در میایند که دیگر ناگفته و نامفهوم نیستند. احساسات ناگفته و ناخودآگاه به عبارات گفته آگاهانه تبدیل می شوند و هرآنچه ناگفته و ناپیداست، آشکار می شود. از این نظر نوشتار درمانی شباهت به روشهای روان کاوی پیدا می کند. در تاریخ روان کاوی کلاسیک نیز یکی از روش های درمان و کاهش اضطراب، تخلیه هیجانات (Catharsis) و بیان هیجانی واقعه به صورت توضیح و توصیف کلامی در مورد رویداد (abreaction) است. پس اساساً مکانیزم آفرینش ادبی یا سرایش شعر و نوشتن به گونه ای است که باعث تخلیه روانی می شود. مانند بیماری روحی که ضمن بیان حال نزد درمانگر و آگاهی یافتن بر بیماری خود هنگام بازگو کردنش، تا اندازه ای احساس آرامش می کند. بنابر این همانطور که برای بیماری علتی متصور است و برای روانکاوی نود عصبی، یا برای شادی، شادی آفرینی، ابراز احساسات ناشی از هریک نیز متأثر از عمق و مجرای بروز آن احوالات متفاوت است.

از این رو نوشته ها را می توان به مثابه رازهای ناگفته ای دانست که در زوایای  روح پنهان مانده و صاحب آنها را می آزارد و با تبدیل شدن به تصاویر هنری (شعری) از مخفیگاه های خود بیرون رانده می شوند. نوشتن به عنوان وسیله ای که استقلال فرد را ارتقاء می بخشد، می تواند در برون ریزی هیجانی به کار گرفته شود و صاحب احساسات و هیجانات را آرام و قدرتمند کند. فریدون توللی می گوید: «من هر وقت یک قطعه شعر می گویم یا مطلبی می نویسم، احساس آرامش خاطر می کنم. مثل این است که یکی از دمل های دردناک و ناراحت کننده بدنم را با نیشتر گشوده و چرک آن را به خارج رانده باشم».

نوشتن (فارغ از نوع و قالب) مانند سفری است به درون جایی که خلاقیت و طبیعت ذاتی فرد در آن نهفته است. بهار رهادوست هم در کتاب «چرا نویسنده بزرگی نشدم»، از سودای نوشتن و جنون نویسندگی یاد می کند و خود و کسانی که در این وادی گام می نهند را دچار نوعی دیوانگی می داند.

یکی از پژوهشهای جالب در این زمینه پژوهش لستر (1990) است که زندگی سیزده تن از نویسندگان مشهوری که در طول قرن اخیر خودکشی کرده اند را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است. در شش تن از آنها احتمال قادر نبودن به ادامۀ نویسندگی عامل اساسی افسردگی و درنتیجه خودکشی آنها شناخته شده است. این پژوهش همچنین نشان می دهد که نویسندگان در لحظات آفرینش هنری، در وضعیت روانی خاصی قرار داشته اند و یا بسیاری از نویسندگان برای فرار از روزمرگی و فشارهای هیجانی و روانی به نوشتن خاطرات روزانه روی آوردند و از این رهگذر بوده که توانایی نویسندگی را در خود کشف و پروانده اند.

اگر اشتباه نکنم از قول براهنی در یادنامه صدمین سالگرد تولد صادق هدایت (یادش بخیر در رف خوانی سال 92 شنیدم) گفت: صادق هدایت تا زمانی که می نوشت، خودکشی نکرد. زمانی دست به خودکشی زد که به خاطر شرایط خاص زمان، دست از نوشتن برداشته بود».

و یا محمود دولت آبادی در کتاب «ما نیز مردمی هستیم» در مصاحبه با فریدون فریاد می گوید: «من به حد مرگ نومید می‌شوم، به حد مرگ مأیوس می شوم، به حد مرگ زده می شوم ولی هیچ وقت نه زندگی دست از سر من بر می دارد و نه من دست از سر زندگی بر می دارم.... شاید اگر نویسنده نمی شدم می بایست از کودکی ام با تلخی یاد کنم چون کودکی ام هرگز بی خیال و آسوده و بی مسئولیت نبوده است و حتی در دوره کوتاهی در جوانی شاید 18-20 سالگی به خودکشی فکر کرده ام. اما می توانم ادعا کنم که از عمق تمام فجایع همیشه توانسته ام شعله زندگی را بجویم و پیدا کنم و چه بسا علت گرایش من به هنر نویسندگی همین بوده باشد.

بسیار نویسندگان و شاعران و هنرمندان داخلی و خارجی هم از نقش «درد» و «عشق» و «فراق» و «رنج» گفته و سروده اند و چه بسا آن را اکسیر هنرمندانگی برشمرده و آن را چون گوهری ارزشمند در سینه حفظ کرده‌اند و از تلألو آن دنیا را نور و روشنی بخشیده‌اند.

دکتر محمود صناعی در این رابطه گفته است: آن عده که این توانایی را دارند که آلام و تعارضات روانی خود را به صورت زیبا و مطبوعی بیان کنند، به صورتی که نغمۀ آنان در گوش دیگران نغمه ای آشنا جلوه کند، هنرمندان نویسنده و شاعرانند». و دکتر شفیعی کدکنی شعر را گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل می گیرد می‌داند که از قلب نویسنده بر ذهن و قلم نویسنده یا شاعر می‌ترواد و با دیگران سهیم می شود.

 از دیگر سو، زمانی که این دغدغه ها که درد مشترک بسیاری از بشر است به زبانی هنرمندانه بیان می شود، به جان و روح بیننده و خواننده اثر نیز می نشیند و توگویی مرحمی بر آلام مشترک بشریت می نهد.

 از این رو هنر بزرگ، هم وظیفۀ پالایش برای هنرمند را برعهده دارد و هم تماشاگر (خواننده) هنر. بدین جهت است که از تماشای هنر بزرگ، یا خواندن ادبیات بزرگ و هنرمندانه، نه تنها لذت می بریم بلکه نوعی آرامش پیدا می کنیم. فروید در همین رابطه گفته: «لذتی که از ادبیات می بریم، به این علت است که بدین وسیله فشارها و تعارضات ما، راه فرار می یابد». حتی گاه خود نویسندگان هم بر این نکته واقف بوده اند: چنانکه دکتر چمران می گوید: این ها را به نیت آن ننوشته ام که کسی بخواند و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته ام که قلب آتشینم را تسکین دهم و هم آتشفشان درونم را آرام کنم. هنگامی که از شدت درد و رنج طاقت فرسا می شد و آتشی سوزان از درونم زبانه می کشید و دیگر نمی توانستم آتشفشان وجودم را کنترل کنم،آن گاه قلم به دست می گرفتم و شراره های درد را ذره ذره از وجودم می کندم و بر کاغذ سرازیر می کردم و آرام آرام به سکون و آرامش می رسیدم... شاید خواننده دردمند این دردنامه‌ها نیز با من آرام گیرد.

 فکر میکنم بهتر آن باشد که جمع بندی این بحث را به شاعر آب و آیینه بسپاریم که به لطیف ترین شکل رشحات احساس را بر تارک قلم جاری ساخته است.

گاه گاهی قفسی می سازم از رنگ

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست

دل تنهایی تان تازه شود...

 

منابع:

دولت آبادی، محمود (1348). ما نیز مردمی هستیم، تهران: پارس.

صناعی، محمود (1348)؛ فردوسی استاد تراژدی (فایل صوتی)

فردین، پرویز (1381)؛ از شعر تا شعردرمانی، تهران: بهمن.

فرهمند، محمد (1389). شعر و منشأ آن در ادبیات جهان. مطالعات ادبیات تطبیقی. ش. 14. پیوسته.

کمالی نهاد، علی اکبر (1391). آفرینش ادبی و تأثیر آن در روان درمانی. انشا و نویسندگی ش.22

Lester, D (1990) An analysis of poets and novelists who completed suicide



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۳/۰۶/۳۰

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست     در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است 

مدتها این سوالها ذهنم را مشغول کرده بود که آیا اساساً فی‌البداهه و بی منبع الهام می‌توان شاعر یا نویسنده شد؟ یا باید یک «درد» یا «دغدغۀ ذهنی» باشد که عامل اصلی تراوش کلام موزون یا نثر سحرانگیز از قلم شاعر و نویسنده بشود؟ رگه‌های نویسندگی چطور در سنگ بنای برخی قوی و پررنگ و جاندار و در برخی دیگر بی‌رنگ و بی رمق است و چقدر از این تفاوت، ذاتی و چه قدر اکتسابی است؟ چرا کلام شاعران سوخته‌دل یا نویسندگان دردکشیده حس و حال دیگری دارد؟ آیا این یک برداشت ذهنی است یا دریافتی واقعی؟

جواب این سوالات هم قابل مطالعه و هم تا حدی شهودی است. از منظر حسی و شهودی می‌شود به درون متوسل شد و به چشم دل دید که حقیقتاً غیر قابل انکار است نفوذ کلامی که شاعر دلسوخته‌ای چون «شهریار» یا «هوشنگ ابتهاج / ه.الف.سایه» یا «مهرداد اوستا» دارد با فلان شاعر فکلی ترگل ورگلی که از سر سیری و پرکردن اوقات فراغت کلاس شعرگویی می رود و می خواهد آخر تابستان ملک الشعرا تحویل بگیرد. یا به تجربۀ زیسته در می یابی گویی وقتهایی که لبریز از رشحات احساس هستی کلامت ناخودآگاه آهنگین و لطیف می شود و زمانی که دریای احساست خشکیده، بیهوده است اگر دنبال لؤلؤ و مرجان در ساحل واژگان بگردی. با اینحال اینها همه برداشتهای شخصی است و قطعاً نمیتواند متقن باشد. برای همین سراغ دیگر منابع می روی تا مگر از منظر و کلام دیگران پاسخ پسندیده‌تری بیابی. آنچه در ادامه می آید چکیدۀ جستجوها و خوانده‌هایم در این رابطه است. امید که برای شما هم جالب و خواندنی باشد.

بیان نوشتاری، عالی ترین و پیچیده ترین شکل ارتباط و شامل انتقال درست نشانه های صوتی به نشانه های خطی است به نحوی که ویژگی های هریک به منظور ارسال پیام به گونه ای صحیح حفظ شود. برای نوشتن شرایطی مثل فکر کردن، احساس (حس کردن) و ادای خوب لازم است و این سه، نیازمند عقلی سلیم و ذوقی لطیف. هرچند لازمۀ نوشتن، عقل سلیم و سالم است اما نوشتن لزوماً توسط افراد سالم انجام نمی شود. اتفاقاً بسیاری از آثار ادبی را افرادی نوشته اند که واکاوی آثار آنها وجود برخی اختلالات را نشان میدهد و اثبات میکند این مشکل حداقل برای نویسنده شدن مانع به حساب نمی آید و حتی می تواند محرک، موثر و جلوبرنده باشد. در همین رابطه، منتقدان از دیرباز به طور غریزی و احساسی و نه به شیوه ای علمی، به این نکته توجه داشته اند که نوشتن یکی از موقعیت های بروز و نمود سرخوردگی های شاعران و نویسندگان است و تصور ابتدایی و بدوی این بوده است که موهبت شاعری یا نویسندگی کمبودی را جبران می کند. در دهه 80 میلادی این دیدگاه بسیار شایع بود که روان نژندی سبب تمایز شاعران، نویسندگان و دیگر هنرمندان از دانشمندان و متفکران است و شاعران و نویسندگان با کارهای خلاقانه شان، رویاها، سوداها و تخیلاتشان را پایدار می کنند و به آنها عینیت می بخشند. «منبع الهام» یا inspiration (مشتق از ریشه لاتین inspirare) در همین دوران به صورت جدی مطرح شد و این فرضیه قوت یافت که الهامی که به هنرمند می شود، عامل سنتی ناخودآگاه در آفرینش هنری است و نویسنده ابزار این تمایلات نوشتن و آفرینش به حساب می آید. الهام در لغت فارسی به معنی «در دل افکندن» محرکی است که شاعر یا نویسنده را وادار به خلق اثر هنری می کند و موجب دلسپردگی او به کار می شود. یا به تعبیر دیگر، نیرویی است که با ایجاد هیجان در شاعر، او را به کشف معانی و مضمونهای پنهان در جهان اطراف و توصیف آنها بر می انگیزد. تبیین ماهیت الهام از لحاظ روانشناسی امری بس دشوار است. گروهی از آن به «جنون الهی» یاد می کنند و آن را صرفاً پدیده ای ذهنی می دانند که موجب خلاقیتهای هنری می شود.

طبق تعبیر علمی بعضی روان شناسان، ظهور دفعی و ناگهانی قسمتی از لاشعور در سطح شعور است (زرین کوب، 1369 در فرهمند، 1389). [برای جلوگیری از اطلاله کلام از توضیح بیشتر این مبحث صرفنظر می شود اما توصیه می‌کنم حتماً این مقاله را بخوانید]. حتی «حس آمیزی» که به شاعران و نویسندگان نسبت می دهند و در واقع برقراری پیوند میان دو یا چند حس است، را مشابه با خصیصه ای فیزیولوژیک مانند کوررنگی می دانند که بازماندۀ زمانی است که مرکز حواس نمی توانسته بعضی چیزها را از یکدیگر تمیز دهد. اما چه بسا حس آمیزی شگردی ادبی شده و بیان سبک گرفتۀ نگرش زیباشناختی به زندگی که از نظر مکاتب ادبی در دورۀ رمانتیک بیشتر وجود دارد.

بر اساس همین زمینۀ بیان درونیات در اثر ادبی است که روانشناسان، شاعران و نویسندگان را بر حسب سنخ های فیزیولوژیک و روانی‌شان طبقه بندی می کنند، بیماریهای دماغیشان (که در ابتدا اشاره شد) توصیف می کنند و حتی می توانند ضمیر نیمه آگاهشان را بکاوند. با توجه به این نکته حتی می توان دوره های ادبی را با هم مقابله و مقایسه کرد. مثلا دوره رمانتیک و اسپرسیونیست را که «ناخودآگاهی» را می ستاید، از دورۀ کلاسیک و رئالیست که بر «آگاهی»، تجدید نظر و تفهیم تکیه می کند بازشناخت.

از آنجاییکه فرایند آفرینش اثر ادبی، سلسله مراحلی است که از ریشه های نیمه خودآگاه فرد آغاز می شود و به آخرین بازنویسی (خلاقانه ترین بخش کار نویسنده) می رسد و در حالتها مختلف می تواند بروز کند، حالات جسمی می تواند بر ضمیر ناخودآگاه و در نتیجه آن بر ذهن و قلم نویسنده تأثیرگذار باشد. مثلا برخی نویسندگان درحالی که به پشت دراز کشیده اند، حتی وقتی در بستر هستند می نویسند، برخی نیازمند خلوت و سکوتند، برخی خوش تر دارند که در میان خویشان و یا همراه با جماعت (مثل نویسندگان کافه نشین) بنویسند؛ برخی در شب کار می کنند و برخی در روز و برخی نویسندگان اصرار می ورزند که در فصل خاصی می توانند بنویسند (حتما اصطلاح شاعران پاییز طبع یا بهاری طبع را شنیده اید). اما آنچه در همه آنها مشترک است، جنبه الهامی و عامل ناخودآگاهی و ناگهانی بودن آن هاست که با درون و ضمیر نویسنده و شاعر پیوند دارد و عوامل دیگر کمتر در آن موثرند.

ملک الشعرای بهار سالها قبل بر این باور بوده است که «اشعار شعرای ایران، آنهایی که صاحبان آنها بی پول، محروم، مظلوم و در به در بوده اند بهتر است از شعرای متمول و متنعم». و یا به عقیده داریوش آشوری «فشاری دردزا بر تمام شاعران یک نسل آرمان گرا وارد آمده است و هریک به شیوه خاص خود بنا بر زمینه انفعالی و واکنشی یا ساخت شخصیت خود بدان پاسخی ویژه داده اند. این فشار عاملی بیرونی، به منزله ضربه زمانه یا محرکی اجتماعی است ولی واکنش، درونی و روانی است». (از این روست که برای درک سخنوران هر نسل، به عوامل اجتماعی و بیرونی و هم عوامل زیستی و درونی فرد توجه داشت). این واکنشها گاه در بازگشت به کودکی، پناه بردن به طبیعت، رجوع به گذشته باستانی، بازگشت به بدویت و روستا و مواردی از این دست قابل مشاهده است که وجه دیگری از حس نوستالژیک و احساسی را نیز نشان می دهد.  نکته مهم آن که این تأثیرپذیری، راه را برای کاهش دردها، نگرانی ها و آلام روانی از طریق نوشتن باز می کند. کمااینکه مطالعات مختلف نشان داده اند که نوشتن در مورد تجربیات و یا عواطف و مشکلات عاطفی گذشته، بر سلامت جسمانی و روانی موثر است. بررسی یک رویداد با بار هیجانی، آن را به صورت روایت در می آورد و هیجانات و نکته های ناگفته و نامفهوم را در قالب کلمات و معنا در میایند که دیگر ناگفته و نامفهوم نیستند. احساسات ناگفته و ناخودآگاه به عبارات گفته آگاهانه تبدیل می شوند و هرآنچه ناگفته و ناپیداست، آشکار می شود. از این نظر نوشتار درمانی شباهت به روشهای روان کاوی پیدا می کند. در تاریخ روان کاوی کلاسیک نیز یکی از روش های درمان و کاهش اضطراب، تخلیه هیجانات (Catharsis) و بیان هیجانی واقعه به صورت توضیح و توصیف کلامی در مورد رویداد (abreaction) است. پس اساساً مکانیزم آفرینش ادبی یا سرایش شعر و نوشتن به گونه ای است که باعث تخلیه روانی می شود. مانند بیماری روحی که ضمن بیان حال نزد درمانگر و آگاهی یافتن بر بیماری خود هنگام بازگو کردنش، تا اندازه ای احساس آرامش می کند. بنابر این همانطور که برای بیماری علتی متصور است و برای روانکاوی نود عصبی، یا برای شادی، شادی آفرینی، ابراز احساسات ناشی از هریک نیز متأثر از عمق و مجرای بروز آن احوالات متفاوت است.

از این رو نوشته ها را می توان به مثابه رازهای ناگفته ای دانست که در زوایای  روح پنهان مانده و صاحب آنها را می آزارد و با تبدیل شدن به تصاویر هنری (شعری) از مخفیگاه های خود بیرون رانده می شوند. نوشتن به عنوان وسیله ای که استقلال فرد را ارتقاء می بخشد، می تواند در برون ریزی هیجانی به کار گرفته شود و صاحب احساسات و هیجانات را آرام و قدرتمند کند. فریدون توللی می گوید: «من هر وقت یک قطعه شعر می گویم یا مطلبی می نویسم، احساس آرامش خاطر می کنم. مثل این است که یکی از دمل های دردناک و ناراحت کننده بدنم را با نیشتر گشوده و چرک آن را به خارج رانده باشم».

نوشتن (فارغ از نوع و قالب) مانند سفری است به درون جایی که خلاقیت و طبیعت ذاتی فرد در آن نهفته است. بهار رهادوست هم در کتاب «چرا نویسنده بزرگی نشدم»، از سودای نوشتن و جنون نویسندگی یاد می کند و خود و کسانی که در این وادی گام می نهند را دچار نوعی دیوانگی می داند.

یکی از پژوهشهای جالب در این زمینه پژوهش لستر (1990) است که زندگی سیزده تن از نویسندگان مشهوری که در طول قرن اخیر خودکشی کرده اند را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است. در شش تن از آنها احتمال قادر نبودن به ادامۀ نویسندگی عامل اساسی افسردگی و درنتیجه خودکشی آنها شناخته شده است. این پژوهش همچنین نشان می دهد که نویسندگان در لحظات آفرینش هنری، در وضعیت روانی خاصی قرار داشته اند و یا بسیاری از نویسندگان برای فرار از روزمرگی و فشارهای هیجانی و روانی به نوشتن خاطرات روزانه روی آوردند و از این رهگذر بوده که توانایی نویسندگی را در خود کشف و پروانده اند.

اگر اشتباه نکنم از قول براهنی در یادنامه صدمین سالگرد تولد صادق هدایت (یادش بخیر در رف خوانی سال 92 شنیدم) گفت: صادق هدایت تا زمانی که می نوشت، خودکشی نکرد. زمانی دست به خودکشی زد که به خاطر شرایط خاص زمان، دست از نوشتن برداشته بود».

و یا محمود دولت آبادی در کتاب «ما نیز مردمی هستیم» در مصاحبه با فریدون فریاد می گوید: «من به حد مرگ نومید می‌شوم، به حد مرگ مأیوس می شوم، به حد مرگ زده می شوم ولی هیچ وقت نه زندگی دست از سر من بر می دارد و نه من دست از سر زندگی بر می دارم.... شاید اگر نویسنده نمی شدم می بایست از کودکی ام با تلخی یاد کنم چون کودکی ام هرگز بی خیال و آسوده و بی مسئولیت نبوده است و حتی در دوره کوتاهی در جوانی شاید 18-20 سالگی به خودکشی فکر کرده ام. اما می توانم ادعا کنم که از عمق تمام فجایع همیشه توانسته ام شعله زندگی را بجویم و پیدا کنم و چه بسا علت گرایش من به هنر نویسندگی همین بوده باشد.

بسیار نویسندگان و شاعران و هنرمندان داخلی و خارجی هم از نقش «درد» و «عشق» و «فراق» و «رنج» گفته و سروده اند و چه بسا آن را اکسیر هنرمندانگی برشمرده و آن را چون گوهری ارزشمند در سینه حفظ کرده‌اند و از تلألو آن دنیا را نور و روشنی بخشیده‌اند.

دکتر محمود صناعی در این رابطه گفته است: آن عده که این توانایی را دارند که آلام و تعارضات روانی خود را به صورت زیبا و مطبوعی بیان کنند، به صورتی که نغمۀ آنان در گوش دیگران نغمه ای آشنا جلوه کند، هنرمندان نویسنده و شاعرانند». و دکتر شفیعی کدکنی شعر را گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل می گیرد می‌داند که از قلب نویسنده بر ذهن و قلم نویسنده یا شاعر می‌ترواد و با دیگران سهیم می شود.

 از دیگر سو، زمانی که این دغدغه ها که درد مشترک بسیاری از بشر است به زبانی هنرمندانه بیان می شود، به جان و روح بیننده و خواننده اثر نیز می نشیند و توگویی مرحمی بر آلام مشترک بشریت می نهد.

 از این رو هنر بزرگ، هم وظیفۀ پالایش برای هنرمند را برعهده دارد و هم تماشاگر (خواننده) هنر. بدین جهت است که از تماشای هنر بزرگ، یا خواندن ادبیات بزرگ و هنرمندانه، نه تنها لذت می بریم بلکه نوعی آرامش پیدا می کنیم. فروید در همین رابطه گفته: «لذتی که از ادبیات می بریم، به این علت است که بدین وسیله فشارها و تعارضات ما، راه فرار می یابد». حتی گاه خود نویسندگان هم بر این نکته واقف بوده اند: چنانکه دکتر چمران می گوید: این ها را به نیت آن ننوشته ام که کسی بخواند و بر من رحمت آورد، بلکه نوشته ام که قلب آتشینم را تسکین دهم و هم آتشفشان درونم را آرام کنم. هنگامی که از شدت درد و رنج طاقت فرسا می شد و آتشی سوزان از درونم زبانه می کشید و دیگر نمی توانستم آتشفشان وجودم را کنترل کنم،آن گاه قلم به دست می گرفتم و شراره های درد را ذره ذره از وجودم می کندم و بر کاغذ سرازیر می کردم و آرام آرام به سکون و آرامش می رسیدم... شاید خواننده دردمند این دردنامه‌ها نیز با من آرام گیرد.

 فکر میکنم بهتر آن باشد که جمع بندی این بحث را به شاعر آب و آیینه بسپاریم که به لطیف ترین شکل رشحات احساس را بر تارک قلم جاری ساخته است.

گاه گاهی قفسی می سازم از رنگ

می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست

دل تنهایی تان تازه شود...

 

منابع:

دولت آبادی، محمود (1348). ما نیز مردمی هستیم، تهران: پارس.

صناعی، محمود (1348)؛ فردوسی استاد تراژدی (فایل صوتی)

فردین، پرویز (1381)؛ از شعر تا شعردرمانی، تهران: بهمن.

فرهمند، محمد (1389). شعر و منشأ آن در ادبیات جهان. مطالعات ادبیات تطبیقی. ش. 14. پیوسته.

کمالی نهاد، علی اکبر (1391). آفرینش ادبی و تأثیر آن در روان درمانی. انشا و نویسندگی ش.22

Lester, D (1990) An analysis of poets and novelists who completed suicide



ارسال توسط فاطمه پازوكي

چندی است بر آن شدم مجموعه آثار داستان نویسان نام‌آور را بخوانم. اولین این سری داستایفسکی بود. نویسندۀ آثار مشهوری چون جنایت و مکافات (Crime and Punishment)، «بیچارگان (Poor Folk)»، یادداشت‌های زیرزمینی (Notes from Underground) و شبهای روشن (White Night). برخی داستایفسکی را فروید ادبیات می‌نامند و این لقب را به واسطۀ چیره دستی او در روانکاوی شخصیتهای داستانهایش اعطا کرده‌اند. با اینحال از زاویه‌ای دیگر می‌توان به او پرداخت و از دریچه‌ای دیگر به برج عاج‌نشین سورئالیستان نگریست. این یادداشت هرچند جسورانه اما قابل دفاع است. کتابکده همواره از نقد و پیشنهاد استقبال می‌کند.

از داستایفسکی چه می‌توان آموخت؟ او در مقام یک انسان، در مقام یک نویسنده، در مقام یک اندیشه‌گر چگونه بوده است؟ داستایفسکی انسان چندان مطلوبی نبوده است. او قماربازی لاقید و همیشه بازنده و بدهکار؛ متعصب و ضدیهود و محافظه‌کار و قائل به برتری ملت روسیه بوده است. او بسیاری از آثارش را صرفاً برای به دست آوردن پول، شتابزده نوشته است. او به واقع داستانپردازی مسیحی بوده که اعتقادات مذهبی‌اش را تبلیغ کرده، پیامدهای بی‌اعتقادی انسان به وجود خدا و جاودانگی (قتل و خودکشی و جنون) را نشان داده و ایمان مسیحی به خدا و رنج کشیدن اخلاقی را یگانه راه رستگاری انسان معرفی کرده است. داستایفسکی ماندن با مسیح را بر ماندن با حقیقت ترجیح داده و اساساً به حقیقت متعهد نبوده است. او اگرچه غالباً در زمرۀ فلاسفۀ اگزیستانسیالیست محسوب شده و در داستانهایش مسائل فلسفی را مطرح کرده اما به واقع ضد فلسفه بوده است. داستایفسکی سخت معتقد بوده است که ایمان مسیحی به خدا حتی اگر با عقل و منطق ناسازگار باشد برای اخلاقی بودن و درست زندگی کردن مطلقاً ضروری است. باری، اگر بخواهیم از داستایفسکی تمجید کنیم یا چیزی بیاموزیم نخست باید از عقل و منطق دست بکشیم.



ارسال توسط فاطمه پازوكي

چندی است بر آن شدم مجموعه آثار داستان نویسان نام‌آور را بخوانم. اولین این سری داستایفسکی بود. نویسندۀ آثار مشهوری چون جنایت و مکافات (Crime and Punishment)، «بیچارگان (Poor Folk)»، یادداشت‌های زیرزمینی (Notes from Underground) و شبهای روشن (White Night). برخی داستایفسکی را فروید ادبیات می‌نامند و این لقب را به واسطۀ چیره دستی او در روانکاوی شخصیتهای داستانهایش اعطا کرده‌اند. با اینحال از زاویه‌ای دیگر می‌توان به او پرداخت و از دریچه‌ای دیگر به برج عاج‌نشین سورئالیستان نگریست. این یادداشت هرچند جسورانه اما قابل دفاع است. کتابکده همواره از نقد و پیشنهاد استقبال می‌کند.

از داستایفسکی چه می‌توان آموخت؟ او در مقام یک انسان، در مقام یک نویسنده، در مقام یک اندیشه‌گر چگونه بوده است؟ داستایفسکی انسان چندان مطلوبی نبوده است. او قماربازی لاقید و همیشه بازنده و بدهکار؛ متعصب و ضدیهود و محافظه‌کار و قائل به برتری ملت روسیه بوده است. او بسیاری از آثارش را صرفاً برای به دست آوردن پول، شتابزده نوشته است. او به واقع داستانپردازی مسیحی بوده که اعتقادات مذهبی‌اش را تبلیغ کرده، پیامدهای بی‌اعتقادی انسان به وجود خدا و جاودانگی (قتل و خودکشی و جنون) را نشان داده و ایمان مسیحی به خدا و رنج کشیدن اخلاقی را یگانه راه رستگاری انسان معرفی کرده است. داستایفسکی ماندن با مسیح را بر ماندن با حقیقت ترجیح داده و اساساً به حقیقت متعهد نبوده است. او اگرچه غالباً در زمرۀ فلاسفۀ اگزیستانسیالیست محسوب شده و در داستانهایش مسائل فلسفی را مطرح کرده اما به واقع ضد فلسفه بوده است. داستایفسکی سخت معتقد بوده است که ایمان مسیحی به خدا حتی اگر با عقل و منطق ناسازگار باشد برای اخلاقی بودن و درست زندگی کردن مطلقاً ضروری است. باری، اگر بخواهیم از داستایفسکی تمجید کنیم یا چیزی بیاموزیم نخست باید از عقل و منطق دست بکشیم.

 



ارسال توسط فاطمه پازوكي

از مدتی قبل، عضو و مشتری پروپاقرص کتابخانه‌‌ای به نسبت بزرگ و قدیمی شده‌ام و در هفته چند روز به آنجا می‌روم. برخورد با کتابداران و همکلامی با مراجعان، که هردو از رشته و پیشه‌ام بی‌اطلاع‌اند، مرا از نزدیک با واقعیاتی تلخ روبرو کرد و واداشت این درد را به کتابکده بکشانم.

بسیار شنیده‌ایم که کتابخانه در دوام و بقای دانش و فرهنگ در جامعه نقش مهمی را ایفا می‌کند، و به تعبیری، روح و قلب جامعه است و کتابدار، در مقام نگاهبان و نگاهدار این نهاد فرهنگی، روح و قلب کتابخانه است. از این رو، کتابداری دارای قدر و ارزش بسیار است. در روزگار پیشین تنها آنان که حکیم و ادیب و فاضل بودند مانند ابوعلی مسکویه، ابن سینا و بسیار بزرگان دیگر، که امیدوارم در مطلبی جداگانه بیشتر به آن پیردازیم، بر مسند کتابدار می‌نشستند و کتابدار شأن و منزلتی والا داشت. اما در این روزگار که با تولید صنعتی دانش‌آموختگان، علوم کتابداری نیز علم و پیشه‌ای تخصصی شده، وضع چگونه است؟ کتابدار کیست و وظیفه اش چیست؟

وظیفۀ کتابدار راستین، در مقام آموزگار و راهنما، ارائۀ اطلاعات صحیح به افراد مختلف جامعه و رفع نیاز اطلاعاتی آنان است، او در واقع با راهنمایی به منابع و مآخذ مورد نیاز مراجعه‌کنندگان و پاسخگویی به پرسش‌های آنان به امر آموزش می‌پردازد، و با ترغیب مراجعه‌کنندگان به کتابخواندن و یاری به محققان در انجام تحقیقات کتابخانه‌ای به پیشبرد کتابخوانی، و در واقع به ارتقای سطح دانش عمومی و فرهنگ جامعه، کمک می‌کند. از این رو، کتابدار راستین بایستی فرهنگ‌دوست، کتابخوان و کتابشناس، و واجد مهارت ارتباطی بالایی در مواجهه با افراد مختلف و با طرز تفکر آنان باشد. از همه مهمتر به قول شرا کتابدار باید سودای خواندن در سر داشته باشد نه آنگونه که لایبنیتس کتابدار را «اژدها» خوانده مایۀ رعب و دافعه باشد.

 

کتابدار از هر نوع و منصبش باید خصوصیات اجتماعی، فرهنگی و دینی مردم منطقه‌اش را بشناسد، دارای اطلاعات عمومی وسیع و شخصیت اجتماعی مثبت باشد؛ و با وجود تمام موانع و محدودیت‌ها تصویر مثبتی از کتابخانه بسازد. اما آیا آنچه امروزه به چشم می‌خورد و از منظر بیرونی قضاوت می‌شود اینگونه است؟ اگر خودمان را جای مراجعه کننده بگذاریم و صادقانه از دریچۀ دل آنها به خود و تعاملات بیرونی مان نگاه کنیم درخواهیم یافت که اوضاع چندان دلچسب نیست. حاصل به کار گرفتن نیروی انسانی نامناسب با کمترین حد حقوق در کتابخانه‌های عمومی (منظور عموم کتابخانه‌های عمومی است نه فقط کتابخانه‌های نهادی)، و انتخاب و استخدام کسانی که نه از روی علاقه و آگاهی که صرفاً به حکم تصادف یا اجبار یا فرار از بی‌کاری به این رشته و حرفه روی آورده‌اند، کارمندانی است با عنوان کتابدار اما در واقع و در عمل صرفاً تحویلدار و مسئول امانت کتاب‌اند. کسانی که با کتاب و کتابخوانی بیگانه‌اند و با ترشرویی و معطل نگاه داشتن مراجعه کننده و کم توجهی به او و حتی گاهی با پرخاشگری، به جای گفت‌وگوی دوستانه و برقراری ارتباط مؤثر و برانگیختن شور و شوق در مراجعه کننده، این پیام را به او القا می‌کنند که موجب مزاحمت و گرفتاری شده است! آیا سیما و رسالت کتابدار راستین اینچنین است؟ آیا نباید کارمندان کتابدارنما را که با برخوردهای دافع‌شان موجب روی گرداندن مراجعه‌کنندگان از کتابخانه‌ها می‌شوند، ضدکتاب و ناکتابدار دانست؟ چه راهکاری برای بهبود این شرایط می‌توان اندیشید تا این چرخۀ معیوب کتابدار کتابنخوان، بی‌میلی شغلی و دفع مراجعه‌کننده متوقف شود؟



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۳/۰۱/۱۰
اگر دلتان می‌خواهد سال نو را با حس و حالی خاص آغاز کنید، اگر دلتان می‌خواهد در پیشانی سال نو، کتابی به‌غایت «دلانه» بخوانید، اگر می‌خواهید حس و حال ناب صدایی با ته‌مایۀ کودکی را لای ورق‌های کتابی به تردی شبانگاهان پنجشنبۀ رادیو پیام با ترجیع‌بند «شنوندگان جان» از زبان مجری سالیان دراز آن لمس کنید، و اگر می‌خواهید کتابی که در کمتر از دو ماه به چاپ دوم رسیده را بخوانید کتاب «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟» آخرین اثر محمد صالح علاء را از دست ندهید.

این کتاب مجموعه‌ای از هفت داستان کوتاه است که تعدادی از آنها پیش‌تر در مجلات مختلف منتشر و یا در رادیو پخش شده‌اند و شاید شما هم چندتایش را قبلا دیده باشید. برای همین بااینکه شاید ذکر سادۀ نام داستانها چندان جذابیت نداشته باشد و همیشه از این کار کتاب معرفی‌کنندگان خوشم نمی‌آمده اسم داستانها را ردیف می‌کنم: روزی که من عاشق شدم، تابستان جان است، جلال‌آباد، از ذائقه جغوربغوری تا شرمی گلبهی، پشت پلک تر پاییز، به حجله رفتن زن بیوه، بن‌بست آیینه.

خواستم بخشی از هر داستان را اینجا بیاورم که باز هم دیدم کتاب آنقدر جمع و جور است که اگر بخواهی از هر داستان تکه‌ای سوا کنی چیزی برای بعداً خواندن نمی‌ماند. اما نمی‌شود به این راحتی‌ها هم از آن دست کشید. پس شما را با تعلیق و عطش خواندن این عیدانۀ بهارانه، با آوردن پاره‌هایی از نخستین داستان این مجموعه تنها می‌گذارم:

... حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چه می‌شدم! زمین غمگین بود روزی که من عاشق شدم، زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد؛ برای عاشق یا بهار است یا پاییز.
روزی که من عاشق شدم، به سختی شب شد؛ آن هم چه شبی، بی‌پایان! شبی که ماه گم شده بود. با وجود این نمی‌دانم از کجا لایۀ نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده...

... اما من یکسره قُل‌قُل می‌زدم از عشق؛ پا به ماه شده بودم؛ ویار داشتم و دلم مهتاب می‌خواست. دلم ماه می‌خواست، اما آه که چه دلی رفت به باد.

... از آن روز فهمیدم، عشق به من آموزاند که همۀ کائنات عاشق می‌شوند؛ که عشق یعنی مسئولیت؛ که عاشق مسئول است و حالا عشق مرا اندازه کرده بود. عشق به من یاد داد کسی که خویشتن را در محاصرۀ تنهایی می‌بیند، عشق‌اش اصیل نیست. عشق‌اش پلاستیکی یا چینی است.

خیلی امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید. و لذتی مضاعف دست دهد اگر آن را، به‌قول‌نویسنده، با شرمی گل‌بهی از پارۀ جانی عیدی بگیرید یا به غلیانی صاعد و هابط به تکۀ تنی عیدی بدهید.

 



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۲/۱۰/۲۷

 چندی پیش با کتابی روبرو شدم که از همان دیدار نخست! گفتم باید به کتابکده دعوتش کنم. اینک در انبوه کار زیاد و فرصت کم اینجاست. امیدوارم شما هم مانند من از دیدارش مستفیض شوید.

«کاندید» که در سال 1759 نوشته شده، از آثار برگزیدۀ ادبیات جهان و شاهکارِ درخشان‌ترین چهرۀ نهضتِ روشنگری سدۀ هیجدهم فرانسه است. بهترین کتاب متفکر و نویسنده‌ای انساندوست، آزاداندیش و آزادی‌خواه که گوته در باب او گفته: «آفریدگار، تمام گوناگونی استعداد و شکوهمندی‌های نبوغ و قدرت های اندیشه را یکجا در وُلتِر فراهم آورده است». وُلتِر، که سخت دشمن افراد متعصب بوده است، در این داستانِ طنزآلود، و به واقع دَردآلود، متکلمان و فیلسوفانِ خوش‌بین به‌ویژه لایب نیتس و باور خوش‌بینانۀ او را استهزا و هجو کرده است که «این دنیا بهترین و مطلوب‌ترین دنیایی است که آفرینش آن ممکن بوده و همه چیز در این دنیا به بهترین وجه است» و با سلاح تمسخر و طنزنویسی به نبرد با فریبکاران برخاسته و بر تعصب و ریاکاری فائق آمده است.

شخصیت اصلی این داستان پسر جوانی است به نام «کاندید» (به معنی ساده دل) که نزد معلم سرخانه‌اش دکتر پانگلوس، که بزرگترین فیلسوفِ خوش‌بین دنیا و پیرو لایب نیتس است، درس فلسفه آموخته و قانع شده است که «هیچ معلولی بی علتِ خیر نیست و این دنیا بهترینِ دنیاهاست». کاندید در آغاز چنان ساده دل و خوش‌بین است که هرآنچه را از استادش می‌شنود باور می کند. چندی بعد کاندید را بخاطر معاشقه با ناخواهری‌اش (کونه گوند) از خانه بیرون می‌کنند و کاندیدِ رانده شده و سرگشته راه خود در پیش می‌گیرد و در این راه بر اثر ماجراها و مصائبی که بر او می‌گذرد، مواجهه با دنیایی بی‌رحم، و مشاهدۀ درد و رنج انسان، سرانجام از آن خوش‌بینی آغازینش دست می‌کشد، «واقع‌بین» می‌شود، و عمل‌گرایی را به‌جای فلسفه‌بافی‌های مسرت‌بخش لایب نیتسی در پیش می‌گیرد.

کانون توجه این داستان فلسفی مسئلۀ وجودِ شر و رنج در دنیاست. و اصلاً سببِ نگارش آن به روایتی زلزلۀ ویرانگر و مصیبت‌بار لیسبِن در سال 1755 بوده است. اینکه چگونه ممکن است چنین واقعه‌ای درست و نیک و واجب باشد؟ چگونه ممکن است خدای قادر مطلق و نیکخواه دنیایی را آفریده باشد که در آن اینقدر شر و رنج وجود دارد؟ چگونه چنین دنیایی می‌تواند بهترینِ دنیاها باشد؟ چگونه می‌توان در چنین دنیایی «خوش‌بین» بود؟ پرسش‌هایی است مطرح در این کتاب و البته پرسشهایی به قدمت خودِ فلسفه. بعضی از فیلسوفان، وجودِ شر در دنیا، به‌ویژه شرهای طبیعی (مانندِ زلزله، سیل، بیماری‌های مهلک)، را ایرادی بر اعتقاد به وجودِ خدایی قادر مطلق و نیکخواه می‌دانند، و بعضی دیگر اساساً جهان هستی را سراسر زیبایی و کمال می‌دانند و بر آنند که وجودِ شر در دنیا نه بی‌حکمت که وسیله‌ای است برای تکامل دنیا، و عیب‌جویی ما از کوته‌بینی و اندیشۀ ناقص ماست. ولتر، که همواره به خدای یگانۀ متعال اعتقاد داشته است، بر آن بوده است که اساساً خداوند در امور دنیا و سرنوشت انسان مداخله نمی‌کند، و سعادت یا شقاوت انسان به دست خودش ساخته می‌شود.
باری، اصلاً در این دنیایی که به عقیدۀ بعضی (مانندِ لایب نیتس و دکتر پانگلوس) بهترین دنیای ممکن است و همه چیز در آن درست و نیک و واجب و به‌جاست، و به عقیدۀ بعضی دیگر (مانندِ ولتر و کاندید) دنیایی پر از شر و رنجِ نابجاست، چه باید کرد؟ کاندید آخر سر می‌گوید «باید باغ‌مان را آباد کنیم». شاید کار کردن و پرهیختن از فلسفه بافی تنها راهی باشد که زندگی را تحمل‌پذیر می‌کند.

در پایان، قطعه‌ای جالب توجه و تأمل‌برانگیز از این اثر را، از زبان کونه گوند زیبا که با سیاه‌بختی پیر شده است، نقل می‌کنم و امیدوارم که خواندن این داستان کوتاه، خوش‌باوری‌های موهوم را بزداید.
«صد بار خواسته‌ام خودکشی کنم، اما باز هم از زندگی دل نکنده‌ام. این ضعف مضحک شاید هم یکی از شوم‌ترین خواهش‌های ماست. مگر از این هم ابلهانه‌تر وجود دارد که انسان، باری را که پیوسته خواهان زمین نهادن آن است، بخواهد همواره با خود حمل کند؟ از وجود خود بیزار و به هستی علاقمند باشد؟ و آیا احمقانه‌تر از این چیزی هست که ماری که ما را می بلعد تا آنجا نوازش کنیم که قلبمان را هم بخورد؟» (فصل دوازدهم، ص 72)

پ.ن. برای دانلود کتاب کاندید اثر ولتر اینجا و برای دانلود قالب صوتی آن اینجا را کلیک کنید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۲/۰۹/۰۱

 گزین‌گویه‌ها (یا جملاتِ قصار) غالباً تأثیرگذار و احتمالاً تفکربرانگیز هستند، و معمولاً وجهی از تفکر یک نویسنده را در عبارتی کوتاه ارائه می‌کنند. از این‌رو، گزیده‌ای از گزین‌گویه‌های بزرگان اهل ادب را در باب کتاب و کتابخوانی گردآوری و ترجمه کرده‌ام به امید آنکه اندکی در اُنسِ بیشتر با کتاب مؤثر افتد!

شاید بتوان این گونه گزین‌گویه ها را برای جلبِ مخاطب در کتابخانه‌ها به جای عباراتِ دافعی مانندِ «استفاده از کتابخانه و سالن مطالعه فقط با کارتِ عضویت»، یا جلبِ مشتری در کتابفروشی‌ها به جای جملاتی مانندِ «کتاب درسی نداریم لطفاً سؤال نفرمایید»، به‌کار برد و طرحی نو درانداخت.

- «کتاب آینۀ روح است.» (ویرجینیا وولف)

- «خانۀ بدون کتاب مانندِ اتاق بدون پنجره است.» (هاریس مان)

- «اتاق بدون کتاب مانندِ جسم بدون روح است.» (سیسِرو)

- «کتابها فرزندان جاودانی هستند که پدرانشان را به مقام خدایی می رسانند.» (افلاطون)

- «هیچ دوستی به اندازۀ کتاب وفادار نیست.» (اِرنِست هِمینگوِی)

- «کتاب زنبورعسلی است که گَرده های فرحبخش را از یک ذهن به ذهن دیگر می رساند.» (جیمز راسِل لوئِل)

- «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی دیگر را بلعید، اما تنها تعداد اندکی را باید جوید و به طور کامل هضم کرد : به بیانِ دیگر، تنها باید بخشهایی از بعضی کتابها را خواند، بعضی دیگر را باید خواند اما نه با اشتیاق، و تعداد اندکی را باید به طور کامل و با جدیّت و دقت خواند.» (فرانسیس بیکِن)

- «مراقبِ خواندن کتابهای مربوط به سلامتی باشید، ممکن است از یک اشتباه چاپی بمیرید!» (مارک توئِین)

- «کسی که مطالعه نمی کند، هیچ برتری ای ندارد بر کسی که اصلاً نمی تواند بخواند.» (مارک توئِین)

- «کتاب هدیه ای است که می توانید بارها آن را باز کنید.» (گَریسِن کیلِر)

- «چیزی به مثابهِ کتابِ اخلاقی یا غیراخلاقی وجود ندارد. کتابها را یا خوب نوشته اند یا بد نوشته اند. تمام مطلب همین است.» (اُسکار وایلد)

- «دو انگیزه برای خواندن کتاب وجود دارد : نخست اینکه از آن لذت می بَرید، دیگر آنکه می توانید درباره اش لاف بزنید.» (برتراند راسِل)

- «همیشه تصور کرده ام که بهشتِ موعود نوعی کتابخانه خواهد بود.» (خورخه لوئیس بورخِس)

- «کتابخانۀ شما بهشتِ شماست.» (دِسیدریوس اِراسموس)

- «تنها چیزی که حتماً باید بدانید نشانیِ کتابخانه است.» (آلبرت اَینشتین)

  ترجمۀ گزین گویۀ تصویر فوق (با اندکی تغییر):
«کتاب متین ترین و وفادارترین دوست است، آسان‌فهم‌ترین و خردمندترین مشاور و صبورترین معلم است.»
(چارلز ویلیام اِلیوت)


ارسال توسط فاطمه پازوكي

تقلید و پذیرش بی چون و چرای سخن در جامعۀ ما جاری است، غالباً عقاید، رسوم، و سخنان با پرسشگری مواجه نمی‌شوند. و در جایی که پرسشگری (و نقادی) وجود ندارد، فلسفه هم وجود ندارد؛ چراکه فکر فلسفی چیزی است که در جریان پرسش و پاسخ حاصل می‌شود. و اما غفلت از فلسفه موجبِ گمراهی و مانع رشدِ فرهنگ می‌شود و اساساً «جامعه‌ای که با فلسفه آگاه نشود، با خرافه گمراه می‌شود». با وجودِ این، از قدیم تا امروز، جماعتی فلسفه را برای عقایدِ دینی مردم خطرناک دانسته‌اند و از این‌رو، در دشمنی با فیلسوفان و ردّ فلسفه کوشیده و رساله‌ها نوشته‌اند: از «تهافت الفلاسفه» ی غزالی تا «فرار از فلسفه» ی یک کتــابدار. [و نقد خواندنی این کتاب] اما مخالفانِ فلسفه، نه کتابدار که غالباً عارف یا اهل ظاهر بوده‌اند. در واقع، بسیاری از فیلسوفان «کتابدار» بوده‌اند. بیایید با بزرگترین «فیلسوفانِ کتابدار، یا به تعبیری دیگر، کتابدارانِ فیلسوف» اندکی آشنا شویم.

۱. لایبنیتس (Leibniz) فیلسوفِ آلمانی قرن 17 (که ریاضیدان، صاحب درجۀ دکتری حقوق، و منطقدان هم بوده است) به مدتِ 40 سال (از سال 1676 تا سال 1716) کـتـابدار کتابخانۀ دوکِ بِراَونشوایک  (Braunschweig) در هانوفِر بوده است. لایبنیتس در مقام کتابدار وظیفه‌اش آن بوده است که تاریخ خاندان بِراَونشوایک را بنویسد، او یک نظام نمایه‌سازی هم طراحی کرده است، و از این رو، او از پیشگامان علم کتابداری محسوب می‌شود.
عقایدِ فلسفی لایبنیتس کم و بیش تخصصی، و خارج از موضوع این نوشته است؛ اما جالب توجه اینکه او دو نوع فلسفه دارد: یکی حاوی عقاید خوش‌بینانه و موافق دین که در زمان حیاتش منتشر شده است، و دیگری حاوی عقاید فلسفی واقعی‌اش که پس از مرگ، از دست نوشته‌هایش، کشف شده و او خودش، از ترس، آنها را منتشر نکرده است. یکی از آن مشهورترین عقاید خوش‌بینانۀ او این است که «این جهان بهترین جهانِ ممکن است، و همه چیز آن «بهترین» است». این عقیدۀ خوش بینانه در رمان مشهور «کاندید» (1759)، که به فارسی هم ترجمه شده، به بادِ تمسخر گرفته شده است. او را هم برای عقایدِ خوش بینانه‌اش مسخره کرده‌اند، و هم برای ریاکاری، و پنهان کردن عقایدِ واقعی‌اش، ملامت کرده‌اند. با وجودِ این، لایبنیتس در فلسفه و علم بسیار والامقام است، اگرچه او در گمنامی درگذشته است.

۲. هیوم (Hume) فیلسوفِ اسکاتلندی قرن 18 (که مورخ و اقتصاددان هم بوده است) در سال 1752 کـتابدار کانون وکلای دادگستری اسکاتلند شده و او در این مقام و با آن منابع، کتاب «تاریخِ انگلستان» را نوشته است.
هیوم یکی از بزرگترین فیلسوفان تجربی و شکاک، و نویسنده‌ای شیوانویس محسوب می‌شود. او همواره تأکید کرده است که مهمترین فایدۀ فلسفه این است که «ضدِ خرافات» است. و عقایدِ خودِ او در بیدار شدن انسان از خوابِ جزمیّت بسیار مؤثر بوده است. شاید بتوان به طور کلی دیدگاه فلسفی هیوم را در اصل یا قاعده‌ای بیان کرد که به عنوان «چنگکِ هیوم» شناخته می‌شود. هیوم گزاره‌ها یا گفته‌ها را به دو نوع متفاوت تقسیم کرده است:
(1) گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات»: درستی و نادرستی این نوع گزاره یا گفته را تنها با «بررسی خودِ آن» می‌توان تعیین کرد. مانندِ گزارۀ «4=2+2» که بر اساس تعریفِ عددِ دو، چهار و عملِ جمع درست است، یا گزارۀ «تمام مردان عزب بی زن‌اند» که بنابر تعریفِ خود (عزب یعنی مَردِ بی زن) درست است. این نوع گزاره ها یا گفته‌ها «تکرار معلوم» اند (برای مثال، «4=2+2» همان «1+1+1+1=1+1+1+1» است) و چیزی دربارۀ جهان واقعی به ما نمی‌گویند، اما ضرورتاً درست‌اند.
(2) گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ «واقعیّات»: درستی و نادرستی این نوع گزاره یا گفته را تنها با «مشاهده و آزمایش» می‌توان تعیین کرد. مانندِ گزارۀ «امروز هوا بارانی است» یا «آب در صفر درجۀ سلسیوس یخ می‌زند». این نوع گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ جهان واقعی‌اند، و ممکن است درست باشند یا نادرست.
و اما هر گزاره یا گفته‌ای که نه دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات» باشد (یعنی بنابر تعریفِ خود آن درست نباشد)، و نه دربارۀ «واقعیات» (یعنی درستی و نادرستی آن با «مشاهده و آزمایش» تعیین کردنی نباشد)، مانندِ گزارۀ «غول چراغ جادو وجود دارد»، «مُهمل» محسوب می‌شود.
هیوم خود این مطلب را اینچنین بیان کرده است که «هر وقت که کتـابی را به دست می‌گیریم (برای مثال، دربارۀ متافیزیک) باید بپرسیم که آیا این کتاب شامل استدلالی انتزاعی دربارۀ کمیت یا عدد (دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات») است؟ خیر. آیا این کتاب شامل استدلالی تجربی دربارۀ واقعیّات است؟ خیر. پس، آن را به شعله‌های آتش بسپار، زیرا آن شامل چیزی نتواند باشد جز سفسطه و توهم».
«چنگکِ هیوم» را «چنگکِ کتابخوانی» هم می‌توان نامید! پس، وقتی که با این چنگک داخلِ کتابخانه‌ای می‌شویم، چه کتابی را باید انتخاب کنیم؟!

باری، اگر با ذهنی باز و خالی از تعصب به مطالعۀ فلسفه بپردازیم، حتماً از بندِ خرافات رها می‌شویم؛ و اساساً یکی از فوایدِ مهم فلسفه این است که بسیار «رهایی بخش» است. با این وصف، اگر می‌خواهید شروع به مطالعۀ فلسفه کنید، کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» (ترجمۀ حمیده بحرینی - انتشارات هرمس)، به عنوان مقدمه و راهگشا، بسیار مناسب است. بگذارید این نوشته را با گفته‌ای از ولتِر (Voltaire - نویسندۀ فرانسویِ عصر روشنگری) به پایان رسانیم: «خرافات جهان را به آتش می‌کشد، فلسفه شعله‌های آتش را فرو می‌نشاند».



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۲/۰۷/۰۱

«مَردِ بی‌خصلت» (The Man Without Qualities) يکی از رمانهای معتبر قرن بيستم است که، هرچند بسیار طولانی است، ارزش خواندن را دارد. این رمان پیچیده و ناتمامِ 3 جلدی (تقریباً 1800 صفحه) نوشتۀ روبرت موزیل (Robert Musil)، رمان‌نویس اتریشی، است که فروپاشی جامعه و فرهنگِ اتریش را اندکی پیش از وقوع جنگ جهانی اول ترسیم می‌کند. نگارش این رمانِ دشوارفهم (ثقیل)، که بین رمان و متن فلسفی شناور است، بیش از 20 سال طول کشیده و پس از مرگِ نگارنده‌اش، در سال 1942، ناتمام مانده است.
شخصیت اصلی این رمان اولریش (Ulrich) مردِ مجردی است، در اوایل 30 سالگی که به ظاهر ریاضیدان، و غرق در تفکر و تحلیل دربارۀ خودش و مردم پیرامونش است و خود را در میان نوعی بحرانِ وجودی (اگزیستانسیالیستی) می‌یابد. از حرفه‌اش دست می‌کشد، و در جستجوی «معنای زندگی» و «حقیقت» می‌شود؛ اما، در مواجهه با دیدگاه‌های متضاد، در یافتن این دو امر ناکام می‌ماند. از این‌رو، تردید و دو دلی‌اش نسبت به «اخلاق» و «بی‌اعتنایی به زندگی» موجب حالتِ کنش‌پذیری و «بی‌خصلتی» او می‌شود. چنان‌که دیگر مشخصه و ویژگی اصلی او «بی‌سرشتی»، و ابهام و سرگردانی دربارۀ زندگی است. آدمی که اعتقادات سنتی را از دست داده است و دیگر هیچ اعتقاد راسخی ندارد. 
این رمان، کم و بیش مانندِ خودِ زندگی، و وضع انسانِ مدرن، ناتمام، آشفته و دشوارفهم است، و مفاهیم، مضامین و افکار متعددی را دربرمی‌گیرد، و گویا در جستجوی پاسخ این مسألۀ پاسخ‌ناپذیر (؟) است که «انسان بودن چه معنایی دارد؟»

باری، آنچه بیشتر در این رمان توجه مرا به خود جلب کرده، نه مباحث فلسفی و اگزیستانسیالیستی بلکه یک شخصیت (پرسوناژ) فرعی است که کتابداری گمنام است! این کتابدار عجیب و غریبِ کتابخانۀ سلطنتی در حالی که یک «کتاب‌نخوان» تمام عیار است، همۀ کتاب‌های کتابخانه‌اش را می‌شناسد! او برای اینکه خودش را در میان هزاران جلد کتابِ نخوانده در کتابخانه‌اش تطبیق دهد، راهکاری یافته که بس ساده است، و آن این است که «اصلاً کتاب نمی‌خواند» - بهتر است که این راهکارِ جالب توجه را از زبان خود این کتابدار بخوانیم:
«... رمز و راز یک کتابدار کاردان این است که او هیچگاه چیزی بیش از عنوان و فهرستِ مطالب کتابهایی را که به او سپرده شده، نخواند. کسی که امیال خود را مهار نکند و شروع به خواندن کتاب کند، در مقام یک کتابدار چیزی از دست می‌دهد. ... حتماً وسعت نظر را از دست می‌دهد.
- با این حساب ... تو هیچ‌گاه یک کتاب تکی را نمی‌خوانی؟!
- هرگز! فقط فهرستِ کتاب‌ها.
- مگر تو صاحب درجۀ دکتری (PhD) نیستی؟!
- البته که من دکتر هستم. من در دانشگاه به عنوان مدرّس ویژۀ دانشِ کتابداری، تدریس می‌کنم. همان‌طور که می‌دانی، دانشِ کتابداری یک رشته تخصصی ویژه و به منتها درجه هدایت‌کننده است. به نظر تو، چند نظام(سیستم) برای تنظیم و نگهداری از کتابها، فهرست کردن عنوانها، و تصحیح اشتباه‌های چاپی و اطلاعات نادرست در صفحه‌ عنوان، و چیزهایی از این دست، وجود دارد؟» (ج 1، ص 503)

این یکی از محبوب‌ترین پاره‌های این رمان، و نمونه‌ای از «کتابدار در آثار ادبی کلاسیک» است. کتابداری، صاحب درجۀ دکتری کتابداری، که اساساً از خواندن کتاب اجتناب و فقط کتابها را تورق می‌کند، و فقط عنوان و فهرست مطالبشان را می‌خواند! و سعی می‌کند استنباط و برداشت خود را از کتابها، و در واقع «سوادِ فرهنگی» خود را، ارتقاء بدهد، و موضع بی طرفانه‌اش را نسبت به همۀ کتاب‌ها و نویسندگان، و در واقع، چشم‌انداز کتابدارانه‌اش را حفظ کند! و این امر، حداقل در نظر روبرت موزیل، رمز کتابداری است.

متأسفانه این رمان تاکنون به فارسی ترجمه نشده است. برای حُسن ختام، بخش‌هایی از جلد اول این رمان را نقل و ترجمه کرده‌ام که پاره‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم (و البته این امر به معنی تأیید این نقل قول‌ها نیست):
- «... تا این هنگام، به نیمۀ مسیر زندگیشان رسیده‌اند، افراد معدودی‌ به خاطر دارند که چگونه توانسته‌اند که به خودشان، به سرگرمی‌هایشان، دیدگاه‌شان، همسرشان، شخصیت، شغل، و موفقیتهایشان برسند، اما نمی‌توانند درک کنند که احتمالاً چیز زیادی وجود ندارد که دیگر تغییر کند. حتی می‌توان اثبات کرد که فریب خورده‌اند، برای مثال هیچ‌جا نمی‌توان دلیل قانع‌کننده‌ای برای هر آنچه در وضع کنونی اتفاق می‌افتد، پیدا کرد. به سادگی ممکن بود که به گونه‌ای دیگر بشود. با وجود این، وقایع زندگی افراد صرفاً به منتها درجه از خودشان منشأ گرفته است، به طور کلی به همه نوع اوضاع و احوال - مانند خُلق و خوها، مرگ و زندگیِ افراد کاملاً متفاوت - وابسته بوده است، و به نظر می‌رسد که صرفاً در آن لحظۀ معیّنی از زمان که شتابان به سوی آنان می آید، واقع می‌شود.»
- «و اگر برای یک روز می‌توانستید بر جهان حکومت کنید چه می‌کردید؟ به گمانم، من هیچ چاره‌ای نمی‌داشتم مگر که حقیقت را از میان برمی‌داشتم.»
- «بیشتر وقت‌ها پاسخ مرد کم و بیش چنین است: هنگامی که زن از زیبایی سخن می‌گوید، مرد از بافتِ چربیمانند محافظ روپوست سخن می‌گوید. هنگامی که زن به عشق اشاره می‌کند، مرد با منحنی آماری پاسخ می‌دهد که افزایش و کاهش غیرارادی میزان زاد و ولد سالیانه را نشان می‌دهد. هنگامی که زن از چهره‌های بزرگ هنری سخن می‌گوید، مرد آن زنجیرۀ حائلی را جستجو می‌کند که این چهره ها را به یکدیگر مربوط می‌کند.»
-«بایستی عشق را یکی ازتجارب ماورائی دانست، چراکه عشق، افراد را ورای نیروهای عقل می‌برد و آنان را بی زمین زیر پایشان معلق می‌کند.»
-«درست و نادرست، طفره رفتنِ کسانی است که هیچ‌گاه نمی‌خواهند که تصمیمی بگیرند. حقیقت چیزی بی‌شمار است.»



ارسال توسط فاطمه پازوكي

در پست قبل اشاره شد که در جامعۀ ما «کتاب خواندن» چندان رایج نیست، بیشتر مردم از این کار لذتی نمی برند و البته چندان وقتی هم برای کتاب خواندن ندارند، اما بسیاری از مردم سودای «کتابخوان (اهل مطالعه و فرهیخته) به نظر رسیدن» را در سر دارند. در واقع، مهم آن نیست که واقعاً کتابخوان هستند یا نه، بلکه مهم این است که کتابخوان به نظر برسند! و اساساً همه کتابها نیز برای خواندن نیستند، بلکه بیشتر کتابها برای «تزیین قفسه های کتابخانه»،«به رخ دوستان و میهمانان کشیدن»، و «هدیه دادن» هستند! بنابراین، به خاطر «کتاب نخواندن» احساس شرمندگی نکنید و اصلاً خجالت نکشید!

 اما چگونه کتابخوان جلوه کنیم؟!
صرفنظر از درست یا نادرست بودن آنچه گفته شد و آنچه گفته خواهد شد، شاید یک راه برای کتابخوان جلوه کردن این است که توصیه‌هایی را به‌کار بگیرید که پیر بایارد (Pierre Bayard) (استاد ادبیات فرانسه در دانشگاه پاریس، و روانکاو) در کتابش با عنوان «چگونه دربارۀ کتابهایی که نخوانده‌ایم، سخن بگوییم؟»(?How to talk about books you haven't read) آورده است. او معتقد است که نخواندن یک کتاب به هیچ وجه مانعی برای نقد و بررسی، و سخن گفتن دربارۀ آن کتاب نیست.
وقتی می‌گوییم کتابی را خوانده ایم، صرف نظر از اینکه اساساً معنای «خواندن» دقیقاً مشخص نیست، به سختی می‌توان فهمید که راست می‌گوییم یا راست نمی‌گوییم؛ و، از آنجا که قاعده بر دروغگویی است، به احتمال زیاد مخاطب ما هم کتاب مورد نظر را نخوانده است؛ از این رو، کافی است تا فقط "عنوان کتاب" را بدانیم و با به کار گرفتن توصیه‌های زیر دربارۀ آن کتاب گفتگو کنیم و حتی نقد بنویسیم! چندی پیش به این نویسنده و کتاب برخوردم که بد ندیدم با هم نگاهی به این توصیه‌های جالب و البته کمی عجیب بیندازیم.

1- اصلاً خجالت نکشید! این اولین و مهمترین شرط برای سخن گفتن دربارۀ کتابی است که نخوانده‌اید!

2- تا می توانید«مبهم» سخن بگویید. مخصوصاً در مواجهه با صاحب نظران و اساتید فن، هرچه می‌توانید کلمات مغلق و مهجور (قلنبه) و بیان مجمل و غامض را به کار بگیرید.

3- شروع به «تمجید و تحسین کلی» کنید، بی آنکه وارد جزئیات شوید. مخصوصاً در مواجهه با نویسندۀ کتاب و دوستداران آن.

4- نظرات و افکار خود را بر متنِ کتاب تحمیل کنید. روشهای هرمنوتیکی و نظریه های تفسیری را به کار بگیرید، چنانکه در تأویل و تفسیر سنتی متون دینی رایج است!

5- مضمون کتاب را از خودتان بسازید. نظریۀ «مرگِ مؤلف» را به کار بگیرید و به یاد داشته باشید که «متن هیچگاه یک معنی یگانه را منتقل نمی کند، بلکه حاوی معانی و تفاسیر چندگانه است. خواننده در مقام مفسر، آزاد است که متن را صرف نظر از قصد مؤلف تفسیر کند.»

6- بیشتر دربارۀ نظراتِ خودتان سخن بگویید. نوعی خَلطِ مبحث، پراکنده گویی و بی ربطی؛ مثل پاسخهای سیاستمداران به خبرنگاران!

7- و اگر قافیه تنگ شد، بگویید دچار «ضعف حافظه» شده اید و مضامین کتاب از یادتان رفته است. به این نحو حداقل به صورت یک «کتابخوان کم حافظه» جلوه می کنید!

اکنون دیگر نه تنها «کتابخوان» (اهل مطالعه و فرهیخته) به نظر می رسید، بلکه خلاقیتِ شما هم افزایش می یابد! همچنین می توانید این توصیه ها را - که در طول «یک عمر کتاب نخواندن» فراهم آمده است - در مورد کتابهایی که خوانده اید اما فراموش کرده اید یا کتابهایی که خوانده اید اما چیزی از آنها نفهمیده اید، به کار بگیرید.

و این توصیه ها خیلی مخصوص کتابداران!! است که هر روز خود را در میان انبوهی از کتابهایی می یابند که هرگز نخوانده اند، و احتمالاً به علتهای مختلف (از جمله کوتاهی عمر!)، هرگز هم نخواهند خواند، اما به ضرورتِ کارشان کم و بیش باید دربارۀ آن کتابها سخن بگویند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۲/۰۵/۱۳

کم و بیش همگان اتفاق نظر دارند که بیشتر مردم کتاب نمی‌خوانند و شمارگان (تیراژ) بسیار پایین کتابها نیز خود گواهی است بر این مدعا. نخست باید خاطرنشان کرد که در اینجا مقصود کتابهای دینی و درسی نیست (وهر مطالعه‌ای که حاصل نوعی «اجبار بیرونی» است). هرچند می‌توان گفت که بیشتر مردم، متأسفانه، کتابهای دینی را نیز نمی‌خوانند، بلکه قرائت می‌کنند! (و اما تفاوتِ «خواندن» و «قرائت کردن» خود یک مسألۀ دیگر است). باری، مسأله این است که «چرا بیشتر مردم کتاب نمی خوانند؟» اما این مسئله یک پیش‌فرض در خود نهفته دارد و آن این است که «مردم باید کتاب بخوانند». از این رو می‌باید مسألۀ پیشین را به این صورت مطرح کرد که «چرا مردم باید کتاب بخوانند؟» این مسئله‌ای است مهم که کمتر به آن پرداخته شده است. حال بیایید مهم‌ترین پاسخ‌های آن را بررسی کنیم.

(1) برای «لذت بردن»: که در حقیقت، هدف غایی بیشتر فعالیتها و کارهای آدمی است. اما این پاسخ قانع کننده نیست؛ چون اولاً، لذتِ کتاب خواندن لذتی است ذهنی و نه عینی و محسوس (مانندِ لذتِ خوردن میوه ای لذیذ)، و از این رو «برای همه دست یافتنی نیست»؛ ثانیاً، اساساً خودِ لذت بردن و میزان آن چیزی ناظر به واقع نیست و نمی تواند مبنایی محکم برای انجام کاری باشد.

(2) برای «تحصیل دانش، معرفت و ارتقا سطح آگاهی»: اما این پاسخ هم چندان قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد؛ چون اولاً، بسیاری از کتابها به ارتقا دانش و آگاهی خواننده کمک نمی‌کنند و اساساً برای چنین منظوری نوشته نشده اند (مانند رمانهای عامه‌پسند)؛ و برخی دیگر از کتابها نیز اصلاً به قصد تحریفِ حقیقت و انتقال «آگاهی کاذب» و اطلاعات نادرست به خوانندگان نوشته شده‌اند. و اما تمیز و بازشناختن «آگاهی راستین» و «آگاهی کاذب» خود یک مسألۀ دیگر است. ثانیاً، و مهمتر اینکه، تا وقتی که زندگی بیشتر مردم با همین اندک «فهم متعارف» (Common Sense) به خوبی می‌گذرد، دیگر به ارتقاء دانش و آگاهی چه نیازی دارند؟ چنانکه در عمل نیز بیشتر مردم کتاب نمی خوانند و، اگر از نظر مالی کامکار و برخوردار باشند، زندگی شان با همین فهم و درک متعارف «به خوبی» می گذرد.

پس، به نظر نمی‌رسد که به آسانی بتوان پاسخی «قانع کننده» برای این مسأله یافت و تا وقتی که نتوان به آن پاسخی قانع‌کننده داد، نباید مفروض و «مُسَلّم» گرفت که «مردم باید کتاب بخوانند.»

اصلاً چرا مردم باید کتاب بخوانند؟ همانا انجام ندادن کاری که نه مبنای نظری محکمی دارد و نه اثری شایان در زندگی عملی و عینی، خود نوعی هنر است!



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۲/۰۴/۰۹
دیروز صبح در برنامۀ محترم کتاب فرهنگ (که در همین‌جا یک‌سالگی‌اش را تبریک عرض می‌کنیم) شنیدم که میهمان محترم فرمودند طبق سند چشم انداز، در سال 1404 باید رتبه اول منطقه را در سرانه مطالعه مفید کسب کنیم. گذشته از اینکه مطالعه مفید چیست و اصلا چه تفاوتی با مطالعۀ غیرمفید دارد که خود بحث مفصلی است و در این مقال نمی‌گنجد؛ آنچه برایم جالب توجه بود آن است که این مسأله، در سند چشم اندازها گنجانده و برایش افق هم ترسیم شده است. بسیار خوب، تا اینجا مشکلی ندارد، قطعا برنامه‌ریزی‌هایی هم برای نیل به این هدف انجام شده است.
اینکه سرانه مطالعه هم به عنوان یکی از شاخص‌های فرهنگی ارتقاء بخش جوامع مورد نظر است هم در نوع خود جالب توجه است. اما آنچه جای سوال و اندیشه دارد این است که آیا اصلا ما می‌توانیم «متولی» بالابردن سرانۀ مطالعه باشیم؟ به زبان ساده‌تر، آیا بالا بردن سرانۀ مطالعه دم و دستگاه می‌خواهد؟ و آیا شاخص‌های سنجش سرانه مطالعه به روشنی قابل تبیین است؟ اینکه ما هر ماه آمار بدهیم که مردم فلانقدر به کتابخانه مراجعه کرده‌اند و زیر باد کولر یا گرمایش مطبوع، مدتی با کتاب (اغلب کمک‌درسی) دمخور بوده‌اند مایۀ خرسندی و غایت‌المأوای ماست؟

درست است که مسئولین محترم، دغدغۀ بالا بردن سرانۀ مطالعۀ مملکت را دارند اما حقیقتاً مطالعه چیزی نیست که با حلواحلوا گفتن و اقدامات ساده‌ای مثل «مسابقه» گذاشتن و «جایزه» دادن رواج پیدا کند. همانقدر که کسی که اهل مطالعه است را تقریبا به هیچ طریق نمی‌توان از معشوق شیرین‌بیانش جدا کرد، بیزارِ کتاب و کتابخانه را هم به رسم تربیت دلفین‌ها نمی‌توان فاضل و کتابخوان کرد. بسیار دیده‌ام که وقتی اعلانیه‌های مسابقۀ کتابخوانی می‌رسد، مراجعان زیادی اول از همه می‌پرسند "چند؟" یعنی جایزه مسابقه چندهزار تومانی است و اگر با ضرب و تقسیم بر تعداد صفحات کتاب، «می‌ارزید» برگۀ سوالات را می‌گیرند و به لطایف‌الحیلی پاسخ‌ها را پیدا می‌کنند و بعد مثل آن جک مشهور برای همۀ اعضای فامیل هم پر می‌کنند و بعد هم هر روز پیگیری پشت پیگیری که چه شد؟ برنده شدیم؟ اسممان درآمد؟ جایزه‌مان را کی می‌دهید؟

یادم نمی‌رود که چندی قبل یکی از کتابخوان‌های خیلی مشتاق! از اینکه چند بار در مسابقه‌ها شرکت کرده و برنده نشده چقدر ناراحت و عصبانی بود و هزینه رفت و آمد و زمانی که برای مطالعۀ کتاب گذاشته را هم از ما می‌خواست. آنقدر این رفت و آمدها و تلفن‌ها ادامه پیدا کرد که دست آخر یکی از همکاران بلیت تخفیف موجهای آبی خود را در پاکتی گذاشت و به‌عنوان جایزۀ فوری و ویژه‌ای که هم‌اکنون به دستمان رسیده! به عضو شاکی داد تا بهتان دزدی و مال مردم خواری و دروغگویی از پرونده اعمالمان پاک شود.

در این سوی سکه اما هستند کسانی که بی هیچ چشم‌داشت به تشویق و کف و سوت و هورا، مطالعه می‌کنند. جَلد کتابخانه‌اند و دغدغۀ مطالعه دارند. به کتاب عشق می‌ورزند و روزها و ساعت‌ها را با یار مهربان دمسازند. چه بسیار دیده‌ام عضوهای مشتاقی که از تعطیلات رسمی چندروزه یا تعطیلی مقطعی کتابخانه برای تعمیرات، اندوهگین شده‌اند و اصرار داشتند که حتی نیم ساعت کتابخانه را باز کنیم تا بتوانند کتاب‌هایشان را تحویل بدهند و کتاب جدید امانت بگیرند. عزیزی می‌گفت، کامران فانی در جایی گفته است: حیف نیست که از لذت خواندن در فرصت نوشتن محروم شوم؟!

افرادی که حافظ چه خوش در احوالشان سروده:

دو یـار زیرک و از باده کـهن دومنـی     فراغتـی و  کتـابی و گوشــۀ چمنــی                  

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم     اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۲/۰۱/۱۷
چندی پیش درباره مسائل مختلف با یکی از دوستان اهل کتابخانه گفتگویی داشتیم و البته در بسیاری موارد اختلاف نظر. هرچند به دیدگاه مشترک نرسیدیم اما نقطه نظرات خاص ایشان برایم قابل توجه و تامل بود.ناگفته نماند که ایشان، بسیار اهل مطالعه و صاحب ترجمه هستند. مطالب اخیر که بی ارتباط با کتاب و مطالعه نیست را مناسب کتابکده دیدم. نظر شما چیست؟

کتابخوان: ...البته این را باید بگویم که شاید من اهل مطالعه باشم، اما همچنان خودم را «عوام» می دانم و خوشبختانه حداقل درباره معلومات خودم دچار توهم نیستم. یکی از بزرگان گفته «اندکی فلسفه کفر می آورد، اما غور و تعمق در آن به ایمان می رسد (البته منظور ایمان دینی و جزمی نیست).» یعنی، کسی که سخت مطالعه و البته تعمق و تفکر کند و از سطح بگذرد و به معرفت برسد، قطعاً از یأس به در خواهد آمد و آنان که دچار یأس فلسفی اند هنوز به معرفت نرسیده اند! (این هم انتقاد از خود)
اما مشکل اصلی من اوضاع و احوال نابسامان اجتماعی مان است، چه حداقل های زندگی را از ما دریغ کرده اند.کمابیش تمام خوبی های زندگی قدغن است، حتی دوست داشتن هم قدغن است (و به قول شاملو «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم»)؛ اما دروغ، ریاکاری، عوام فریبی، خرافات... روا و جاری است. افسوس!
اینکه می گویید « برای خودتان اهدافی قرار بدهید تا با دستیابی به آنها این حس یأس کمتر شود»، بسیار نیکوست. اما اتفاقاً همین امر بر یأس من می افزاید!به هر روی، رسیدن به هر هدفی در این جهان نیازمند اسباب و ابزاری مادی است، اما با این اوضاع نابسامان اقتصادی چه کنیم؟ برای مثال، خود من در بهار امسال قصد و طرحی داشتم که هزینه آن را X ریال برآورد کرده بودم اما ناگهان در طی یک شب و با دو برابر شدن نرخ دلار؛ آن X تبدیل شد به 2X . و من درماندم و سخت مأیوس شدم. شاید بی هدفی بهتر میبود!؟


کتابدار:
سلام
سال نو میلادی بر شما هم مبارک.
در مورد رابطه کتابخوانی و یاس فلسفی زیاد شنیده ام. در «یک عاشقانه آرام» نادر ابراهیمی، آثار مک کالو و مری و مکس هم که اخیرا دیده ام همین ها را گفته بود. گمان نمی کنم به عمقی یا سطحی بودن ربط داشته باشد که اگر داشت، صادق هدایت که در غور و عمقش کمتر تردید هست به چنین حالی نمی رسید. و یا دکتر شریعتی و یا دیگرانی که وقتی دارم اینها را می نویسم یکی یکی یادم می آید. شاید دلیش عمیق شدن روی جزییات است. جزییاتی که در نگاه و دیدگاه یک آدم بوجود می آید.
راستش من به عنوان یک کتابدار، نباید این را بگویم اما حقیقتا همه چیز خوب دنیا توی کتابها نیست. یا شاید توی آن کتابهایی که ما خوانده ایم نیست!! و باید بعضی چیزها را در دکان زندگی نقدا خرید و در دنیای رئال لمس کرد. یا حداقل همه چیز مثل آنچیزی که توی کتابها یا فیلمها گفته شده پیش نمی رود. مثل همین نوسانات ارز که شما گفتید. همه ما حداقل چندین مرتبه در عمرمان ضرباتش را خورده ایم. توی قرن بیست و یکم ما نمی شود تنها مثل یک فیلسوف مشائی یا روشنگری یا حتی سوفسطایی، فکر و زندگی کرد، این دنیا هم قطعا آن اتوپیایی نیست که همه چیزش را در جمهوریت به تصویر کشیده باشند.
یک وقتهایی به قول یک بزرگمرد، خیلی بیرحمانه و خودخواهانه باید با بدوبیراه درشت و آبدار از خجالت دنیا برآمد. البته باز هم ببخشید که من اینقدر صریح می نویسم. این مراحل را من پشت سر گذاشته ام و البته باید اعتراف کنم که هنوز هم از آن کاملا فارغ نیامده ام اما سعی میکنم با تکرار این دست حرفها برای خودم از پسش بر بیایم. امیدوارم برای شما هم افاقه کند. که راهی جز این نیست و ما (به قول مری، در کارتن مری و مکس) یک کرم معجزه آسا نیستیم که به صورت دنیا بمالیم تا همه چین و چروکهای آن بر طرف بشود. باید به قدر توان کوشید و تلاش کرد و ساخت و الباقی اش هم بماند برای دیگرانی که هنوز نیامده اند. به قول قیصر امین پور: موجیم و وصل ما از خود بریدن است / مقصد بهانه ای است، رفتن رسیدن است.
حال و روز دنیایی که از قدغن هایش گفتید و شاملویی که چه زیبا آن را توصیف کرده هم، جزء همان رئالهاست. اما چه اینجا، چه آن سر دنیا آدمی که بخواهد از آسمان آبی، زمین سبز، احساس و عشق بهره ببرد می برد و آنکس که نخواهد نمی برد و این ما هستیم که «انتخاب» میکنیم.
بگذارید حقیقتی را برای شما بگویم. من تا امسال از فصل پاییز متنفر بودم. متنفر نه به معنای بد آمدن معمولی و چیزهایی که شاید از دیگران هم شنیده باشید. دقیقا تنفر به معنای خاص خاص کلمه. دقیقا از اول مهر یک تقویم داشتم که روز شماری می کردم تا پایانش، سعی می کردم کمتر از خانه در بیایم، بیشتر بخوابم تا زمان بگذرد و هر روز صبح را با نفرین هوای ابری صبحگاهی شروع و با دشنام به تاریکی زودهنگام غروب به پایان می رسید. اما امسال فهمیدم که چشم زیبا بین نداشته ام تا اینهمه زیبایی از پاییز را درک کنم. نمیدانید چقدر افسوس می خورم برای بیست و اندی پاییز از دست رفتۀ عمرم و مشتاقم که از روز به روز پاییزهای باقیماندۀ عمرم با تمام وجود لذت ببرم. به قول تاگور: بگذار عظمت در نگاه تو باشد.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۱۲/۱۱

می گویند شاه‌کلید نوشتن، خواندن است. می‌گویند اگر کسی خوب خوانده باشد می‌تواند خوب بنویسد، می‌گویند رودخانۀ نوشتن از سلسله جبال خواندن سرچشمه می‌گیرد. اما.... قبول کن که گاهی قلمت یخ می‌بندد. دلت می‌خواهد فقط دیگری بگوید و تو بشنوی. دلت می‌خواهد فقط بخوانی و سکوت کنی. در یک ماه اخیر، به لطف پاره‌ای اتفاقات، بیش‌تر اوقاتم به خواندن گذشت. و یک عالمه فیلم خوب داخلی و خارجی هم دیدم. کتاب‌های خیلی جدی و گاهی هم کتاب‌های معمولی و دلی و هم کتاب‌های درسی. اما نمی‌فهمیدم که چرا از اینهمه گرماگرم خواندن، آبی گرم نمی‌شود. خیلی فکر کردم. دست آخر به این نتیجه رسیدم که شاید (حتما) خواندن لازمۀ نوشتن است اما کافی نیست. به نظر من چیزی به نام «آن» نوشتن باید باشد تا قلم را به حرکت در آورد. چیزی که من آن را از دست دادم. اعتماد به نفس تراوش فکری را از دست دادم. نباید اینطور باشد. می‌دانم. اعتراف می‌کنم که آدم باید آنقدر بزرگ و قوی بشود که به قول نویسنده‌ها، همچون اقیانوس، دردها را در خود غرق کند اما به قول یکی از همین نقل قول زیبای فیلم‌ها: «زندگی با ادبیات فرق داره و البته همه داستانها برای اینه تا شاید زندگی کمی شبیه ادبیات بشه».

می‌دانم؛ سختی‌ها باید باشند تا همچون تیشه بر سنگ وجود آدمی، تندیس او را زیباتر کند و فشارهای روزگار، کربن وجود را به الماس تبدیل کنند و جوهر جان را بتراواند. باید تاوان پیله‌گشایی را پرداخت، شاید به بهای مهر سکوت؛ حتی خفقان، و قفل زدن به زبان. شاید فروخفتن فریاد برای رسیدن به کلامی موزون و درست. نمی دانم. هرچه که هست باید صبر کرد و نا امید نشد.

در این مدت، دوستان عزیزی در ایمیل یا کامنت خصوصی لطف داشتند و در بازیافتن آن اعتماد به نفس از دست رفته، خواهرانه و برادرانه به گذار از این مرحله کمکم کردند. چون می‌دانم خودشان اینجا خواهند آمد همین‌جا از آنها سپاسگزاری می‌کنم و امیدوارم بتوانم روزی محبتشان را جبران کنم. نه. این هم آرزوی خودخواهانه‌ای است. آرزو می‌کنم آنقدر خوب و خوش و سلامت باشند که هیچ‌گاه نیاز به جبران محبتشان نباشد.

حال؛ نمی‌دانم از کجا و چه بنویسم. شاید اگر به جای همه خوانده‌ها و دیده‌ها، یک بار دیگر می‌توانستم چند صفحه‌ای از «نامه‌های سیمین و جلال» را بخوانم، خیلی زود و ناخودآگاه رشحات قلب از سرانگشتان لبریز می‌شد. حیف. حیف که دیگر نیست و کتاب‌های دیگری که در این مدت خواندم -و یکی از یکی بهترند- چنین اثری نداشتند. بی انصافی است اگر حقشان را به‌جا نیاورم. کتاب‌های خوبی بودند. نمی‌دانم از کدام بنویسم. از «قیدار» که در روزهای خیلی خوب و شیرین خواندمش، از فیلم «شام آخر»، هدیه‌ای خاص و کارتون «آپ» که بعد از سال‌ها دوباره دیدم و کلی حس و حال خوش و خاص داشت، یا فیلم «چیزهای هست که نمیدانی» که طاقت آدم را برای کافه گردی طاق می‌کند، از «اولین عشق ماکسیم گورکی» که روی تخت قطار مرا از مرگ روحی نجات داد، از «جهانی که من می‌شناسم» و دیگر مطالبی از راسل که با جهان‌بینی متمایزی مواجهت می‌کند، از «لحظه هایی با فروید» که روشنگرانه و سر راست و مفید است و نویسنده‌ای پرماجرا دارد، از «میک هارته اینجا بود» که قطور نیست اما هر بار که بازش می‌کنم بیشتر از یک صفحه دوام نمی‌آورم...، از «دردسرساز» که هدیه‌ای ناب از رویا مکتبی عزیز و مثل همۀ پیشنهادات او عالی و خاص است، از «وسوسه عاشقی» که قوی و هوشمندانه است، از «نامه‌های حافظ» که جور دیگری دوستش دارم، از «عشق طنز-مشق طنز» که یک بار دیگر آدم را از فیروزه جزایری ناامید می‌کند، از «دستور زبان عشق» که سیری‌ناپذیری عشق را به رخت می‌کشد، از «رنج‌های ورتر جوان» که در ستایش‌ آن همین بس که نویسنده‌اش را از مرگ رهانیده، از «مفید دربرابر باد شمالی» که به شدت امروزی و بهنگام است، یا از «شبهای روشن» داستایوفسکی که نیشتری به روح است و یا برداشت آزادی از آن در قالب فیلم شبهای روشن که چیزی از شاهکار کتاب کم ندارد یا «ناتور دشت» که هنوز دل گشودنش را ندارم.

چطور بتوانم از بین این کتاب‌های عزیز، «یکی» را انتخاب کنم و درباره‌اش چند سطر  بنویسم وقتی بند به بند وجودم با سطر سطر هریک از آنها به هم تنیده تا امروز بتوانم دوباره دست به قلم شوم. چطور دست به انتخاب بزنم وقتی همه‌شان با هم در این عصر آدینۀ دلگیر هجوم آورده و میهمان نهان‌خانۀ دل شده و اتاق تنهایی سربی را رنگ بخشیده‌اند تا به این چند سطر برسم. آری. امروز، در حالی‌که بوی جوی مولیان آید همی، سرانجام جوشش و خروشی دست می‌دهد که بتوانم بنویسم. نوشتن، فکر‌های غوطه به دریای ذهن را به تور اندیشه می‌اندازد، آن را پیرایش و با قالبی پیراسته به دیگر اذهان پیشکش می‌کند. حالا بیش از هر زمان دیگری اعتقاد دارم که نوشتن بیش‌تر از هر دارویی اثر درمانی دارد.

سرتان را درد نیاورم. احساس سبکی می‌کنم. سبکی به معنای بالا رفتن، نه کوچک شدن. حس خوبی است که امیدوارم به شما هم منتقل شود. و باز امیدوارم به زودی خیلی زود بتوانم پستی تخصصی و کتابی برای کتابکده بنویسم. کتابکده‌ای که هنوز آنقدر طلب و کشش در آن هست که نتوان از تارنمای جهانی قلمش زد.

پ.ن. انگار این پست خیلی هم غیر کتابکده‌ای نشد. مجموعه‌ای از کتاب‌هایی فوق‌العاده را به صورت لینک شده یک‌جا آورده‌ام. سال نو را بدون خواندن این کتاب‌ها آغاز نکنید. معجزه می‌کنند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۰۹/۲۴

انگار همین دیروز بود. خیلی زود شش سال گذشت. روزهای نابی بود. روزهایی که به قول سهراب، آب بی فلسفه می خوردیم، توت بی دانش می چیدیم.

نخستین همایش دانشجویی کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بود. همایشی که وقتی تصمیم به انجام آن گرفتیم، کمتر کسی فکر می کرد این خواسته، از حد یک آرزوی خام دانشجویی و بلندپروازی جوانانه بیشتر برود. حق هم داشتند. همه چیز مثل یک رویا بود. حتی راه و رسم پیمودن راه را هم درست نمی دانستیم اما گام نهادیم و خواستیم و توانستیم. تو گام به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت. 

درست به خاطر دارم که وقتی تصمیم گروهیمان در  انجمن علمی دانشجویی مبنی بر برگزاری یک همایش کشوری را به یکی از مسئولین محترم در دانشکده گفتیم، لبخندی پرمعنا زد و گفت: خوبست که این رویاها! را دارید اما دانشگاه در پول چایی‌اش هم مانده، همایش را چطور می‌خواهید برگزار بکنید؟ بله، حق داشتند. مشکلات زیاد بود. خیلی زیاد. مشکلاتی که هر کدامشان برای لغو یک همایش ملی کفایت می کند؛ این حرفها اما سد راه نشد. می خواستیم؛ پس باید می‌رسیدیم. انگیزه‌ها و محرک‌های خواستن، بسیار قوی‌تر از نتوانستن بود. بودند افرادی که این انگیزه و تلاش را می‌ستودند و همواره از در تشویق و دلگرمی در می‌آمدند. بودند کسانی که از همان گام نخست دست مودت دادند و بر سر عهدشان ماندند و ذره‌ای پا پس نکشیدند، اخلاق نیک، روحیۀ مثبت گرا و پشتیبانی‌های دلگرم‌کننده را چاشنی دانش و تجربۀ ارزشمندشان می‌کردند و به خوردمان می‌دادند تا معجونی شود برای انرژی گرفتن و حرکت کردن...

گروه کوچکی را برای مدیریت کارها تشکیل دادیم. از همان همکلاسیهای بابخار و توانا و به همراه چند نفر از ترم بالایی ها. این حلقه کوچک کم کم کل کلاس، دوره و ورودی ها و حتی دانشکده را در خود گردآورد. تا جاییکه در روز همایش بیش از پنجاه نفر درست مثل چرخ دنده های یک ساعت دقیق، برای یک هدف واحد همکاری می کردند. همان اول، همه کارها را روی کاغذ آوردیم، تقسیم وظایف کردیم، برنامه ریزی و حرکت... روند فعالیتها را می نوشتیم تا بعدا قابل پیگیری باشد. وبلاگی داشتیم و در آن گزارش کار می دادیم (نمیدانم چرا نامش عوض شده). داوری ها را هم الکترونیکی انجام میدادیم. شاید این کارها الان خیلی ساده به نظر برسد اما آن زمان برای خودش کارستان بود. یک نفر مسئول اطلاعیه ها، پوسترها، انتشارات، یک نفر برای برنامه ریزی های اجرایی، یک نفر برای هماهنگی با اساتید، یک نفر برای هماهنگی های اداری دانشگاه، یک نفر برای روابط عمومی و پاسخگویی به شرکت کنندگان، یک نفر برای کنترل ساز و کارهای علمی و... . با این قانون نانوشته که کاری نباید روی زمین بماند. من و تو و حیطه وظایف و غیره نداریم. هرکس باید به هر نحو کمک کند که هر کار -حتی اگر در شرح وظایفش نیست- به بهترین نحو انجام شود؛ حرف اول و آخر را همدلی می‌زد. جلسات منظم و همفکری با اساتید هم سر جای خودش بود تا کاستیهای بیشمار به مدد تجربه بزرگان رفع شود.

ساز و کار دانشگاه در ابتدا درک درست و درنتیجه همکاری لازم را برای برگزاری همایش نداشت. چنین کارهایی پیش از این به این شکل و منوال در آنجا سابقه نداشت. اما زمانی که تلاش و پیگیری و ابرام و اصرار دانشجویان را دیدند، همراهی‌ها تا حد امکان انجام شد. این یادداشتم همان روزها نوشته شده. خود، گویای حرفهای زیادی است:

"ديگه آخرين دوندگي هاست و نفس نفس زدن هاي پيش از رسيدن به خط پايان! .... امروز (پنج شنبه) هم به خاطر كار همايش دانشگاه رو براي ما باز نگه داشتن و سايت به طور كامل با امكانات!!! (خيلي عجيبه نه؟!) در اختيارمون قرار گرفت.
ديگه بايد برم كه به كارها برسيم.
فعلا"
date: Wed, Dec 6, 2006 at 9:42 PM

و چه بزرگمنشانه قرص‌های نیروزایی از آسمان می‌رسید که ما را آن‌چنان نیرو می‌بخشید که والدین حرفه‌ای‌مان را با خیال راحت روی صندلی‌های ردیف جلو بنشاند و با آسودگی، کوچک‌فرزندانشان را بر روی صحنه نظاره کنند.

روز همایش برف سنگینی می‌بارید. نگران بودیم که این برف سنگین در سربالایی صعب العبور ولنجک، مانع برگزاری همایش بشود اما این امر نه‌تنها نتوانست جلوی برگزاری یک همایش به یاد ماندنی را بگیرد، بلکه سرمای هوا بر گرمای همایش می‌افزود... گرمایی که از عشق شعله می‌گرفت.

خدا را شکر که همه چیز خوب، خیلی خوب، خیلی بهتر از آنچه که خودمان و دیگران فکرش را می کردیم برگزار شد. اساتید بزرگوارمان خیلی تشویقمان کردند. یکی از نمونه‌های مستند و ماندگار آن این مطلب در دلگفته‌هاست که خواندن آن بعد از اینهمه سال حس و حال نابی می‌دهد.

هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم از آن‌همه انرژی و تلاش و فعالیت خودمان در عجب می‌مانم. فکر می‌کنم شبانه‌روز ما آیا آن موقع همین 24 ساعت بود؟ 

برای همگی‌تان هرکجا و مشغول به هر کاری که هستید آرزوی موفقیت و سلامتی و شادکامی دارم.
به امید دیدار دوباره‌تان

24/9/1391
2:02
مشهـــد


ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۰۸/۱۵

از وقتی که اسم کتابداری عوض شده است، دلم می‌خواهد همه جا بنویسم شغل: کتابدار، داد بزنم که من یک کتابدار هستم، هفت سال کتابداری خوانده‌ام و حالا کتابدارم. کتابدار!

توی ذهنم «کتابداری» یک بچۀ زشت‌صورت اما زیبا سیرت تصویر شده. شاید هم یک جوجه اردک زشت که صبر نداشتیم تا قوی زیبا شدنش را ببینیم. بچۀ نحیف اما با استعدادی که بچه‌های کلاس، مسخره‌اش می‌کردند و دست آخر کلی کتکش زدند و انداختنش بیرون و یک بچۀ کپل مپل ِخوش آب و رنگ و پررو را کرده‌اند مبصر کلاس. دلم میخواهد دست نوازش بکشم بر سر این بچۀ پرمایۀ بی سر و زبان و بگویم سرت را بالا بگیر...

راستش عذاب وجدان دارم، تو گویی آن طور که باید «کتابدار بودن» را قدر ندانسته و دوست نداشته‌ام. به سخره گرفته‌امش، دست انداخته‌ام‌اش، متلک بارش کرده‌ام. اما حالا... حالا که «علم اطلاعات و دانش‌شناسی» ِ قلدر، باد به غبغب انداخته و همه، حتی همان بچه‌های کلاس که به خاطر او کتابداری بی زبان و نحیف را کتک زدند و بیرون انداختند، را تحویل نمی‌گیرد، قدر آن نام لطیف را می‌دانم. یک کلمه و آن‌همه مفهوم.... و حالا یک عبارت عریض و طویل و پرطمطراق و دهان‌پرکن و مفهومی که هنوز خودمان و بزرگترهایمان نمی‌دانیم دقیقا یعنی چه و حد و مرزش کجاست و وظایفش چیست و چه می‌تواند بکند و چه نمی‌تواند. می‌خواهم دست محبت بر سر این طفل صغیر بکشم و بگویم:
دوستت دارم. سرت را بالا بگیر، مرد که گریه نمی‌کند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي

شنیدن برنده شدن یک چینی برای دریافت جایزه نوبل ادبیات همان قدر برایم شگفت انگیز بود که اهدای جایزه نوبل صلح به اتحادیۀ اروپا! هرچند که آقای انگلاند نظر دیگری دارد. ایشان معتقد است استفاده از واژه "رئالیسم جادویی" برای توصیف آثار مو یان، کوچک شمردن او و آثار اوست. رییس آکادمی نوبل همچنین می‌گوید: "این چیزی نیست که مو یان از گابریل گارسیا مارکز گرفته باشد، بلکه کاملا به خود او تعلق دارد و ویژه اوست. مو یان روایتگر اصیلی است که هر آنچه خارق العاده است را به موضوعات معمولی تبدیل می‌کند."

آقای گوآن مویی که ترجیح می‌دهد با نام «مو یان» شناخته شود، در برابر دیگر شانسها و کاندیداهای این جایزه از آنچنان شانسی برخوردار نبود اما حداقل می‌توان به این خاطر خوشحال بود که جایزه این بار به یک آسیایی (و البته باز هم به یک چینی) تعلق گرفت. و شاید همین مورد، دور از دسترس بودن از این جایزه را برای ایرانیان قابل تحمل کند. 

شاید برایتان جالب باشد که بدانید که برنده امسال با مجموعه «ذرت سرخ» به شهرت رسید. فیلمی که سال 1988 از این داستان ساخته شد و جایزه خرس طلای برلین را گرفت و شهرت نویسنده‌اش را بین المللی کرد. توصیه می‌کنم حتما این مطلب جالب که به تاثیر این فیلم در موفقیت نویسنده آن پرداخته را بخوانید.

به هر روی باید به آقای «سخن نگو» تبریک گفت و ما هم مانند خودش آرزو می کنیم که هموطنش لیو ژیائوبو (لیوشیائوبو)، که دو سال پیش برنده جایزه صلح نوبل شده بود زودتر از زندان آزاد شود.

اطلاعات بیشتری از مو یان
هرچند برخی آثار مو یان با ممنوعیت انتشار روبه‌رو شده‌اند، اما او گاه به دلیل عدم اتحاد با دیگر نویسندگان و عدم محکوم کردن محدودیت‌هایی که در زمینه نشر وجود دارد و یا بازداشت نویسندگان دیگر، با انتقادهایی روبه‌رو بوده است. تفسیر اجتماعی مضمون حاکم بر آثار این نویسنده چینی است و او به شدت تحت تاثیر نقدهای سیاسی لو ژون و نیز رئالیسم جادویی گابریل گارسیا مارکز قرار دارد. وی معمولا با خلق تصاویر گرافیکی خشن و پیچیده آثارش را شکل می‌دهد و خواننده را به جهانی آشفته که هنوز درگیر زیبایی و آمیختگی جهان رنگارنگ قصه‌های اوست، درگیر می‌کند. بسیاری از قصه‌های وی در استان زادگاهش می‌گذرد. جدیدترین رمان او با عنوان «زندگی و مرگ مرا از پای در می‌آورند» که سال 2008 منتشر شد، ظرف 43 روز خلق شد. او در این کتاب 500 هزار شخصیت را به صورت دستنویس روی کاغذ سنتی چینی و با استفاده از دوات و قلم مو خلق کرده است. مو یان شماری از داستان‌های کوتاه دارد و رمان‌های متعددی نیز به زبان چینی نوشته است. نخستین رمان او با عنوان «باران در شب بهاری» سال 1981 منتشر شد. چندین رمان او به زبان انگلیسی ترجمه شده و‌هاوارد گلدبلت استاد زبان‌های شرقی آسیا مترجم آثار اوست. «ذرت سرخ» که نخستین بار سال 1987 به زبان چینی و سال 1993 به زبان انگلیسی ترجمه شد، «سرودهای سیر» که 1995 به انگلیسی ترجمه شد و «جمهوری شراب: یک رمان» که سال 1992 به چینی و سال 2000 به انگلیسی ترجمه شده از جمله آثار اوست. او چند جایزه ادبی از زادگاهش دریافت کرده و نامزد دریافت جایزه نوی اشتات در سال 1998 بود که جایزه‌ای ادبی است که از سوی دانشگاه اوکلاهما اهدا می‌شود. وی سال 2007 نیز به عنوان نامزد جایزه من بوکر آسیا انتخاب شد، اما موفق نشد تا این جایزه را به نام خود کند.

آثار مو یان
نخستین داستان بلند او «بارش باران بر روی شب بهاری» نام دارد که در سال ۱۹۸۱ منتشر شده است.
از میان آثار مو یان، رمان «ذرت سرخ» در سال ۱۹۸۷ به زبان چینی و در سال ۱۹۹۳ به زبان انگلیسی منتشر شد. «جمهوری شراب» در سال ۱۹۹۲ به چینی و در سال ۲۰۰۰ به انگلیسی منتشر شد. «زندگی و مرگ مرا خسته کرده اند» هم در سال ۲۰۰۸ به زبان انگلیسی منتشر شده است.

اطلاعات بیشتری از جایزه نوبل ادبیات
کی از پنج جایزه نوبل است و هرسال به نویسنده‌ای داده می‌شود که به گفته آلفرد نوبل «برجسته‌ترین اثر با گرایش آرمانخواهانه» را نوشته باشد. منظور از «اثر» معمولاً مجموعه کارهای نویسنده‌است، اگرچه گاه در متن مربوط به جایزه از آثار مشخص نیز نام برده شده‌است. آکادمی سوئد برنده را تعیین می‌کند و در اوایل اکتبر هرسال آن را اعلام می‌دارد.

پ.ن.1: فهرست برندگان جایزه نوبل ادبیات را هم از اینجا بخوانید.

پ.ن.2. نکات جالب توجه درباره جایزه نوبل را هم در اینجا از دست ندهید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي
در پست قبلی پر فروشترین کتابهای جهان را معرفی کردیم. در اینجا پرفروشترین کتابهای فارسی که البته در سایت تبیان معرفی شده آورده ام. دقیقا نمیدانم که این تقسیم بندی تا چه میزان مورد اعتماد، موثق و مستند است اما با نگاهی به فهرست کتابها می توان حدس زد که حتی اگر این کتابها بهترین و پرفروشترین ها نباشند اما حتما جزئی از این فهرست هستند. در ادامه فهرست و در صورت امکان، لینک دانلود کتابها را اورده ام. پ.ن.0. خوشبختنامه این کتابها رو خونده ام و نگرانی و عذاب وجدان پست قبلی رو ندارم :)

1. کشتی پهلو گرفته (سید مهدی شجاعی) / متن کامل ، دانلود کتاب / کتاب صوتی (گویا)

2. بامداد خمار / دانلود کتاب / نسخه مخصوص موبایل: از اینجا و اینجا

3. چراغها را من خاموش می کنم/ مطالعه آنلاین ، متن کامل

4. دا / دانلود

5. شب سراب/ دانلود کتاب/ نسخه مخصوص موبایل

6. دالان بهشت/ دانلود

پ.ن.1. اگر دوستشون داشتید بگید که بقیه لیست رو هم براتون بذارم. 

پ.ن.2. دوستانی که کتابهای دیگه ای می شناسند لطفا معرفی کنند. 

پ.ن.3. یکشنبه آینده دفاعمه. دوستای گل کتابکده ای برام دعا کنید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
خیلی اوقات نمیدانیم چه کتابی بخوانیم و یا غافلیم که چه کتابهای مهمی را هنوز نخوانده ایم. اگر شما هم مشتاق خواندن کتابهای خوب و پرفروش دنیا هستید کتابهای زیر را از دست ندهید. و بعد در قسمت نظرات بنویسید که به نظر شما این کتاب ارزش پرفروشترین شدن را داشته است؟

منظور از «پرفروش» رقم تخمینی تعداد نسخه های فروخته شده ار تیراژ کتاب کتاب –و نه تعداد کتاب چاپ شده و موجود- است. کتاب های کمیک و آموزشی در این فهرست آورده نشده اند. کتاب ها بر اساس بیشترین تعداد فروش تخمینی و بر پایه منابع قابل اعتماد و مستقل دسته بندی شده اند. کتاب های دینی، مخصوصا قرآن و انجیل، احتمالا پرتیراژترین کتاب های چاپ شده هستند اما پیدا کردن آمار قابل اعتماد برای تعداد فروش آنها تقریبا غیرممکن است. تعداد چاپ های بسیاری از این کتاب ها گمشده و یا توسط ناشران مستقل یا ناموثق به چاپ رسیده اند و همین طور بسیاری ار نسخه های قرآن و انجیل چاپ شده به جای فروش، رایگان در اختیار مردم قرار داده شده است. به همین ترتیب بسیاری از کتاب های سیاسی از جمله آثار مائو تسه‌تونگ و آدولف هیتلر. به همین خاطر نمی توان حدس زد که تعداد چاپ اینگونه کتاب ها و همچین تعداد فروش آنها چقدر بوده است. به این دلایل، این کتاب ها از فهرست زیر حذف شده اند. پرفروش‌ترین کتاب‌های تک‌جلدی جهان، شازده کوچولو و داستان دو شهر با فروش بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه هستند. پرفروش‌ترین کتاب چند جلدی جهان مجموعهٔ هری پاتر با فروش کلی ۴۵۰ میلیون نسخه می‌باشد.

اینهم لینک دانلود پرفروشترین کتابهای دنیا (بیشتر از 100میلیون نسخه):

1. داستان دو شهر / دانلود از اینجا و از اینجا

2. شازده کوچولو/ دانلود از اینجا (پسورد)/ دانلود موبایل بوک و کتاب صوتی

3. ارباب حلقه ها/ دانلود از اینجا

4. هابیت / دانلود از اینجا

5. رویای تالار سرخ/ اینجا

6. و دیگر هیچکس آنجا نبود/ دانلود از اینجا اینجا


در پست های آتی ان‌شاالله تعداد دیگری از این کتابها که در رتبه های بعدی  (بین 50 تا 100 میلیون نسخه) قرار دارند را ارائه خواهم کرد.

پ.ن. این پست را تقدیم می کنم به سرکار خانم میرحسینی که مشوق اصلی نگارش این پست بودند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۰۴/۰۸

این روزها به دلایل مختلف شاید منتج از حس و حال پایان‌نامه درگیر بحث نوشتن هستم. از جمله این یادداشت در دلگفته‌ها و نظر من درباره آن و این و این. نوشتن -از نوع نه خیلی فاخرانه‌اش- همیشه برایم جالب و جذاب بوده و اینکه چرا و چطور نوشتن به الزامی در می‌آید که نویسنده را به فائق آمدن بر مشکلات متعدد پیش‌بینی شده و پیش‌بینی نشده وا می‌دارد.

یک پزشک از جمله وبلاگهایی است که مشتری دائمی فید آن هستم. نه تنها به خاطر مطالب جذاب، به روز و تفکرمدارش و نه به خاطر داشتن امکانات و ساختار واقعی یک وبگاه امروزی؛ بلکه به خاطر تعهد، الزام و اعتقادی که همواره در نوشته‌هایش به‌وضوح حس می‌شود. این بار اما این موضوع را علنی کرده و درباره نوشتن نوشته است. آنقدر این مطلب خواندنی است که باعث شد سکوت و توقف کتابکده را بشکنم و این مطلب ارزشمند را اینجا ثبت کنم.

... دو هفته پیش که با یکی از دوستان در مورد وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردم، این دوست علیرغم داشتن استعداد زیاد، نثر زیبا و دیدگاه منحصر به فرد، علاقه‌ای به وبلاگ‌نویسی ندارد، سعی کردم کمی مشتاقش کنم، در نهایت گفت که اگر مطلبی داشته باشم، به صورت مهمان برای وبلاگت می‌فرستم. او برای خود دلایل و بهانه‌هایی داشت، اینکه انگیزه‌ای برای نوشتن در یک وبلاگ تازه که در آن ماهی چهار -پنج پست گذاشته شود و نهایتا چند ده خواننده در روز بیشتر نداشته باشد، ندارد.

اما من حس می‌کنم که در ورای بهانه‌هایی که آدم‌های بااستعداد جامعه برای ننوشتن و عدم اشتراک تجارت و دانششان دارند، عناصر مهم‌تری که نیست، همین انگیزه‌های بالا هستند.

بله درست است است که سرعت اینترنت ما کم است، دسترسی به سرویس‌های باکیفیت وبلاگ‌نویسی مثل بلاگر و ودرپرس محدود شده است، جامعه آنلاین ما به مانند جامعه آفلاین در اینترنت بیشتر در پی وقت‌گذرانی است تا رسیدن به دانش و معلومات؛ … اما بعد از خواندن جملات اورول با خودم فکر کردم که اگر این انگیزه‌ها باشند و اگر کسی «خارش» فکری برای خودابرازی و انتشار ایده‌هایش را داشته باشد، همه اینها موانعی قابل عبور هستند.

نویسنده شدن، حتی در ابعاد کوچکی مثل نوشتن منظم در یک وبلاگ، جاه‌طلبی و خودپسندی خاصی را طلب می‌کند، اینکه به خود جسارت بدهی و در میان این همه صدا در عالم اینترنت، برای خود نغمه‌ای جدا ساز کنی، اینکه اعتماد به نفس داشته باشی که کارت ورای یک اتلاف وقت بیهوده است، اینکه به نثر خود اطمینان داشته باشی.

وبلاگ‌نویس‌ها به خصوص ژانر ایرانی‌شان کمتر به دنبال انگیزه‌های مالی هستند، دسته‌ای از آنها را همان حس زیبایی‌شناسی ارضا می‌کند.

بله! درست است، بارها مثل همین امروز پیش آمده که بابت اینکه مطلبی را علیرغم تمایل شدیدم، نمی‌توانم بنویسم و مجبورم محدودیت‌هایی برای خودم قائل شوم، به خودم لعنت فرستاده‌ام، اما اگر شما هم در نشریه‌ای کاغذی یا آنلاین مدتی نوشته باشید، می‌دانید که نوشتن محتاج نوعی سخت‌جانی است.

در این سال‌های وبلاگ‌نویسی بارها پدیده روانشناسی تصعید را تجربه کرده‌ام! این سوژه به صلاح نیست، نوشته شود، انرژی‌اش را در فلان مطلب آی‌تی بگذار، مجالی نیست داستان کوتاه بنویسی، سعی کن نثرت را در نوشته‌هایت بهتر کنی. تصعید چیز بدی نیست، اما بعضی روزها روح آدم هم با این روند، تصعید می‌شود!

در کوتاه‌مدت، ممکن است درک نشدن از سوی برخی خواننده‌ها، یا برعکسش کشف اینکه تعدادی خواننده ثابت داری که کوچک‌ترین اشارات تو را درمی‌یابند، روند کارت را کند کنند یا به آن سرعت ببخشند، اما مادامی که آن انگیزه‌ها باشد، نه آن سرخوردگی‌ها و نه آن تشویق‌ها، خللی در روند حرکتی تو ایجاد نمی‌کنند.

کوتاه‌سخن اینکه علیرغم همه آن چیزهایی این دو سه ساله در مورد رکود وبلاگستان گفته می‌شود، ما از یک سری عوامل درونی غافل هستیم.

اگر زاویه بازتری نگاه کنیم، باید از دید اجتماعی به قضیه نگاه کنیم و ببینیم که چرا در کسر کوچکی از قشر تحصیل‌کرده و بااستعداد ما هم این انگیزه‌های کم‌رنگ شده‌اند. باید بررسی کنیم که چرا جاه‌طلبی و اعتماد به نفس، نازک‌بینی و زیبایی‌شناسی و میل به اثرگذاری اینگونه رنگ باخته است.

خیلی‌ها تصور می‌کنند که اصلا وبلاگ چیز مهمی نیست که لازم باشد این همه در موردش صحبت کنیم. آنها تصور می‌کنند که اصلا وبلاگ از اولش هم آش دهان سوزی نبوده است. اما به نظرم وبلاگ هنوز هم تأثیرگذارترین رسانه اجتماعی و قوی‌ترین ابزار برای خودابرازی و کسب هویت مجازی است و لازم است همه‌مان در درون خودمان و جامعه‌مان دلایل کاهش انگیزه‌مان برای نوشتن بیابیم.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۰۳/۲۹
از تمامی خوانندگان بزرگواری که از سر لطف و محبت به این محفل سر می زنند، بابت تاخیر در روزآمدسازی وبلاگ پوزش می طلبم.

ان شاالله پس از اتمام پایان نامه و دفاع موفقیت آمیز (با دعای شما!) با تمرکز و قدرت دو چندان به وبلاگ نویسی خواهم پرداخت.




ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۰۳/۰۸

Click the image to view full size



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : ۹۱/۰۲/۲۶
حس و حال این مطلب ربطی به کتاب و کتابخوانی ندارد. برای همین گمان نمیکنم مطلبم برای آنهایی که به هوای "کتاب"کده به اینجا سر می‌زنند خواندنی باشد.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود