کتــابکــده
مجـــالی برای بیــان مطـالبــی از کتابهـــا و دربـاره کتابهــا

چندی است بر آن شدم مجموعه آثار داستان نویسان نام‌آور را بخوانم. اولین این سری داستایفسکی بود. نویسندۀ آثار مشهوری چون جنایت و مکافات (Crime and Punishment)، «بیچارگان (Poor Folk)»، یادداشت‌های زیرزمینی (Notes from Underground) و شبهای روشن (White Night). برخی داستایفسکی را فروید ادبیات می‌نامند و این لقب را به واسطۀ چیره دستی او در روانکاوی شخصیتهای داستانهایش اعطا کرده‌اند. با اینحال از زاویه‌ای دیگر می‌توان به او پرداخت و از دریچه‌ای دیگر به برج عاج‌نشین سورئالیستان نگریست. این یادداشت هرچند جسورانه اما قابل دفاع است. کتابکده همواره از نقد و پیشنهاد استقبال می‌کند.

از داستایفسکی چه می‌توان آموخت؟ او در مقام یک انسان، در مقام یک نویسنده، در مقام یک اندیشه‌گر چگونه بوده است؟ داستایفسکی انسان چندان مطلوبی نبوده است. او قماربازی لاقید و همیشه بازنده و بدهکار؛ متعصب و ضدیهود و محافظه‌کار و قائل به برتری ملت روسیه بوده است. او بسیاری از آثارش را صرفاً برای به دست آوردن پول، شتابزده نوشته است. او به واقع داستانپردازی مسیحی بوده که اعتقادات مذهبی‌اش را تبلیغ کرده، پیامدهای بی‌اعتقادی انسان به وجود خدا و جاودانگی (قتل و خودکشی و جنون) را نشان داده و ایمان مسیحی به خدا و رنج کشیدن اخلاقی را یگانه راه رستگاری انسان معرفی کرده است. داستایفسکی ماندن با مسیح را بر ماندن با حقیقت ترجیح داده و اساساً به حقیقت متعهد نبوده است. او اگرچه غالباً در زمرۀ فلاسفۀ اگزیستانسیالیست محسوب شده و در داستانهایش مسائل فلسفی را مطرح کرده اما به واقع ضد فلسفه بوده است. داستایفسکی سخت معتقد بوده است که ایمان مسیحی به خدا حتی اگر با عقل و منطق ناسازگار باشد برای اخلاقی بودن و درست زندگی کردن مطلقاً ضروری است. باری، اگر بخواهیم از داستایفسکی تمجید کنیم یا چیزی بیاموزیم نخست باید از عقل و منطق دست بکشیم.

 



ارسال توسط فاطمه پازوكي

از مدتی قبل، عضو و مشتری پروپاقرص کتابخانه‌‌ای به نسبت بزرگ و قدیمی شده‌ام و در هفته چند روز به آنجا می‌روم. برخورد با کتابداران و همکلامی با مراجعان، که هردو از رشته و پیشه‌ام بی‌اطلاع‌اند، مرا از نزدیک با واقعیاتی تلخ روبرو کرد و واداشت این درد را به کتابکده بکشانم.

بسیار شنیده‌ایم که کتابخانه در دوام و بقای دانش و فرهنگ در جامعه نقش مهمی را ایفا می‌کند، و به تعبیری، روح و قلب جامعه است و کتابدار، در مقام نگاهبان و نگاهدار این نهاد فرهنگی، روح و قلب کتابخانه است. از این رو، کتابداری دارای قدر و ارزش بسیار است. در روزگار پیشین تنها آنان که حکیم و ادیب و فاضل بودند مانند ابوعلی مسکویه، ابن سینا و بسیار بزرگان دیگر، که امیدوارم در مطلبی جداگانه بیشتر به آن پیردازیم، بر مسند کتابدار می‌نشستند و کتابدار شأن و منزلتی والا داشت. اما در این روزگار که با تولید صنعتی دانش‌آموختگان، علوم کتابداری نیز علم و پیشه‌ای تخصصی شده، وضع چگونه است؟ کتابدار کیست و وظیفه اش چیست؟

وظیفۀ کتابدار راستین، در مقام آموزگار و راهنما، ارائۀ اطلاعات صحیح به افراد مختلف جامعه و رفع نیاز اطلاعاتی آنان است، او در واقع با راهنمایی به منابع و مآخذ مورد نیاز مراجعه‌کنندگان و پاسخگویی به پرسش‌های آنان به امر آموزش می‌پردازد، و با ترغیب مراجعه‌کنندگان به کتابخواندن و یاری به محققان در انجام تحقیقات کتابخانه‌ای به پیشبرد کتابخوانی، و در واقع به ارتقای سطح دانش عمومی و فرهنگ جامعه، کمک می‌کند. از این رو، کتابدار راستین بایستی فرهنگ‌دوست، کتابخوان و کتابشناس، و واجد مهارت ارتباطی بالایی در مواجهه با افراد مختلف و با طرز تفکر آنان باشد. از همه مهمتر به قول شرا کتابدار باید سودای خواندن در سر داشته باشد نه آنگونه که لایبنیتس کتابدار را «اژدها» خوانده مایۀ رعب و دافعه باشد.

کتابدار از هر نوع و منصبش باید خصوصیات اجتماعی، فرهنگی و دینی مردم منطقه‌اش را بشناسد، دارای اطلاعات عمومی وسیع و شخصیت اجتماعی مثبت باشد؛ و با وجود تمام موانع و محدودیت‌ها تصویر مثبتی از کتابخانه بسازد. اما آیا آنچه امروزه به چشم می‌خورد و از منظر بیرونی قضاوت می‌شود اینگونه است؟ اگر خودمان را جای مراجعه کننده بگذاریم و صادقانه از دریچۀ دل آنها به خود و تعاملات بیرونی مان نگاه کنیم درخواهیم یافت که اوضاع چندان دلچسب نیست. حاصل به کار گرفتن نیروی انسانی نامناسب با کمترین حد حقوق در کتابخانه‌های عمومی (منظور عموم کتابخانه‌های عمومی است نه فقط کتابخانه‌های نهادی)، و انتخاب و استخدام کسانی که نه از روی علاقه و آگاهی که صرفاً به حکم تصادف یا اجبار یا فرار از بی‌کاری به این رشته و حرفه روی آورده‌اند، کارمندانی است با عنوان کتابدار اما در واقع و در عمل صرفاً تحویلدار و مسئول امانت کتاب‌اند. کسانی که با کتاب و کتابخوانی بیگانه‌اند و با ترشرویی و معطل نگاه داشتن مراجعه کننده و کم توجهی به او و حتی گاهی با پرخاشگری، به جای گفت‌وگوی دوستانه و برقراری ارتباط مؤثر و برانگیختن شور و شوق در مراجعه کننده، این پیام را به او القا می‌کنند که موجب مزاحمت و گرفتاری شده است! آیا سیما و رسالت کتابدار راستین اینچنین است؟ آیا نباید کارمندان کتابدارنما را که با برخوردهای دافع‌شان موجب روی گرداندن مراجعه‌کنندگان از کتابخانه‌ها می‌شوند، ضدکتاب و ناکتابدار دانست؟ چه راهکاری برای بهبود این شرایط می‌توان اندیشید تا این چرخۀ معیوب کتابدار کتابنخوان، بی‌میلی شغلی و دفع مراجعه‌کننده متوقف شود؟



ارسال توسط فاطمه پازوكي

اگر دلتان می‌خواهد سال نو را با حس و حالی خاص آغاز کنید، اگر دلتان می‌خواهد در پیشانی سال نو، کتابی به‌غایت «دلانه» بخوانید، اگر می‌خواهید حس و حال ناب صدایی با ته‌مایۀ کودکی را لای ورق‌های کتابی به تردی شبانگاهان پنجشنبۀ رادیو پیام با ترجیع‌بند «شنوندگان جان» از زبان مجری سالیان دراز آن لمس کنید، و اگر می‌خواهید کتابی که در کمتر از دو ماه به چاپ دوم رسیده را بخوانید کتاب «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟» آخرین اثر محمد صالح علاء را از دست ندهید.

این کتاب مجموعه‌ای از هفت داستان کوتاه است که تعدادی از آنها پیش‌تر در مجلات مختلف منتشر و یا در رادیو پخش شده‌اند و شاید شما هم چندتایش را قبلا دیده باشید. برای همین بااینکه شاید ذکر سادۀ نام داستانها چندان جذابیت نداشته باشد و همیشه از این کار کتاب معرفی‌کنندگان خوشم نمی‌آمده اسم داستانها را ردیف می‌کنم: روزی که من عاشق شدم، تابستان جان است، جلال‌آباد، از ذائقه جغوربغوری تا شرمی گلبهی، پشت پلک تر پاییز، به حجله رفتن زن بیوه، بن‌بست آیینه.

خواستم بخشی از هر داستان را اینجا بیاورم که باز هم دیدم کتاب آنقدر جمع و جور است که اگر بخواهی از هر داستان تکه‌ای سوا کنی چیزی برای بعداً خواندن نمی‌ماند. اما نمی‌شود به این راحتی‌ها هم از آن دست کشید. پس شما را با تعلیق و عطش خواندن این عیدانۀ بهارانه، با آوردن پاره‌هایی از نخستین داستان این مجموعه تنها می‌گذارم:

... حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چه می‌شدم! زمین غمگین بود روزی که من عاشق شدم، زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد؛ برای عاشق یا بهار است یا پاییز.
روزی که من عاشق شدم، به سختی شب شد؛ آن هم چه شبی، بی‌پایان! شبی که ماه گم شده بود. با وجود این نمی‌دانم از کجا لایۀ نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده...

... اما من یکسره قُل‌قُل می‌زدم از عشق؛ پا به ماه شده بودم؛ ویار داشتم و دلم مهتاب می‌خواست. دلم ماه می‌خواست، اما آه که چه دلی رفت به باد.

... از آن روز فهمیدم، عشق به من آموزاند که همۀ کائنات عاشق می‌شوند؛ که عشق یعنی مسئولیت؛ که عاشق مسئول است و حالا عشق مرا اندازه کرده بود. عشق به من یاد داد کسی که خویشتن را در محاصرۀ تنهایی می‌بیند، عشق‌اش اصیل نیست. عشق‌اش پلاستیکی یا چینی است.

خیلی امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید. و لذتی مضاعف دست دهد اگر آن را، به‌قول‌نویسنده، با شرمی گل‌بهی از پارۀ جانی عیدی بگیرید یا به غلیانی صاعد و هابط به تکۀ تنی عیدی بدهید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/10/27

 چندی پیش با کتابی روبرو شدم که از همان دیدار نخست! گفتم باید به کتابکده دعوتش کنم. اینک در انبوه کار زیاد و فرصت کم اینجاست. امیدوارم شما هم مانند من از دیدارش مستفیض شوید.

«کاندید» که در سال 1759 نوشته شده، از آثار برگزیدۀ ادبیات جهان و شاهکارِ درخشان‌ترین چهرۀ نهضتِ روشنگری سدۀ هیجدهم فرانسه است. بهترین کتاب متفکر و نویسنده‌ای انساندوست، آزاداندیش و آزادی‌خواه که گوته در باب او گفته: «آفریدگار، تمام گوناگونی استعداد و شکوهمندی‌های نبوغ و قدرت های اندیشه را یکجا در وُلتِر فراهم آورده است». وُلتِر، که سخت دشمن افراد متعصب بوده است، در این داستانِ طنزآلود، و به واقع دَردآلود، متکلمان و فیلسوفانِ خوش‌بین به‌ویژه لایب نیتس و باور خوش‌بینانۀ او را استهزا و هجو کرده است که «این دنیا بهترین و مطلوب‌ترین دنیایی است که آفرینش آن ممکن بوده و همه چیز در این دنیا به بهترین وجه است» و با سلاح تمسخر و طنزنویسی به نبرد با فریبکاران برخاسته و بر تعصب و ریاکاری فائق آمده است.

شخصیت اصلی این داستان پسر جوانی است به نام «کاندید» (به معنی ساده دل) که نزد معلم سرخانه‌اش دکتر پانگلوس، که بزرگترین فیلسوفِ خوش‌بین دنیا و پیرو لایب نیتس است، درس فلسفه آموخته و قانع شده است که «هیچ معلولی بی علتِ خیر نیست و این دنیا بهترینِ دنیاهاست». کاندید در آغاز چنان ساده دل و خوش‌بین است که هرآنچه را از استادش می‌شنود باور می کند. چندی بعد کاندید را بخاطر معاشقه با ناخواهری‌اش (کونه گوند) از خانه بیرون می‌کنند و کاندیدِ رانده شده و سرگشته راه خود در پیش می‌گیرد و در این راه بر اثر ماجراها و مصائبی که بر او می‌گذرد، مواجهه با دنیایی بی‌رحم، و مشاهدۀ درد و رنج انسان، سرانجام از آن خوش‌بینی آغازینش دست می‌کشد، «واقع‌بین» می‌شود، و عمل‌گرایی را به‌جای فلسفه‌بافی‌های مسرت‌بخش لایب نیتسی در پیش می‌گیرد.

کانون توجه این داستان فلسفی مسئلۀ وجودِ شر و رنج در دنیاست. و اصلاً سببِ نگارش آن به روایتی زلزلۀ ویرانگر و مصیبت‌بار لیسبِن در سال 1755 بوده است. اینکه چگونه ممکن است چنین واقعه‌ای درست و نیک و واجب باشد؟ چگونه ممکن است خدای قادر مطلق و نیکخواه دنیایی را آفریده باشد که در آن اینقدر شر و رنج وجود دارد؟ چگونه چنین دنیایی می‌تواند بهترینِ دنیاها باشد؟ چگونه می‌توان در چنین دنیایی «خوش‌بین» بود؟ پرسش‌هایی است مطرح در این کتاب و البته پرسشهایی به قدمت خودِ فلسفه. بعضی از فیلسوفان، وجودِ شر در دنیا، به‌ویژه شرهای طبیعی (مانندِ زلزله، سیل، بیماری‌های مهلک)، را ایرادی بر اعتقاد به وجودِ خدایی قادر مطلق و نیکخواه می‌دانند، و بعضی دیگر اساساً جهان هستی را سراسر زیبایی و کمال می‌دانند و بر آنند که وجودِ شر در دنیا نه بی‌حکمت که وسیله‌ای است برای تکامل دنیا، و عیب‌جویی ما از کوته‌بینی و اندیشۀ ناقص ماست. ولتر، که همواره به خدای یگانۀ متعال اعتقاد داشته است، بر آن بوده است که اساساً خداوند در امور دنیا و سرنوشت انسان مداخله نمی‌کند، و سعادت یا شقاوت انسان به دست خودش ساخته می‌شود.
باری، اصلاً در این دنیایی که به عقیدۀ بعضی (مانندِ لایب نیتس و دکتر پانگلوس) بهترین دنیای ممکن است و همه چیز در آن درست و نیک و واجب و به‌جاست، و به عقیدۀ بعضی دیگر (مانندِ ولتر و کاندید) دنیایی پر از شر و رنجِ نابجاست، چه باید کرد؟ کاندید آخر سر می‌گوید «باید باغ‌مان را آباد کنیم». شاید کار کردن و پرهیختن از فلسفه بافی تنها راهی باشد که زندگی را تحمل‌پذیر می‌کند.

در پایان، قطعه‌ای جالب توجه و تأمل‌برانگیز از این اثر را، از زبان کونه گوند زیبا که با سیاه‌بختی پیر شده است، نقل می‌کنم و امیدوارم که خواندن این داستان کوتاه، خوش‌باوری‌های موهوم را بزداید.
«صد بار خواسته‌ام خودکشی کنم، اما باز هم از زندگی دل نکنده‌ام. این ضعف مضحک شاید هم یکی از شوم‌ترین خواهش‌های ماست. مگر از این هم ابلهانه‌تر وجود دارد که انسان، باری را که پیوسته خواهان زمین نهادن آن است، بخواهد همواره با خود حمل کند؟ از وجود خود بیزار و به هستی علاقمند باشد؟ و آیا احمقانه‌تر از این چیزی هست که ماری که ما را می بلعد تا آنجا نوازش کنیم که قلبمان را هم بخورد؟» (فصل دوازدهم، ص 72)

پ.ن. برای دانلود کتاب کاندید اثر ولتر اینجا و برای دانلود قالب صوتی آن اینجا را کلیک کنید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي

 گزین‌گویه‌ها (یا جملاتِ قصار) غالباً تأثیرگذار و احتمالاً تفکربرانگیز هستند، و معمولاً وجهی از تفکر یک نویسنده را در عبارتی کوتاه ارائه می‌کنند. از این‌رو، گزیده‌ای از گزین‌گویه‌های بزرگان اهل ادب را در باب کتاب و کتابخوانی گردآوری و ترجمه کرده‌ام به امید آنکه اندکی در اُنسِ بیشتر با کتاب مؤثر افتد!

شاید بتوان این گونه گزین‌گویه ها را برای جلبِ مخاطب در کتابخانه‌ها به جای عباراتِ دافعی مانندِ «استفاده از کتابخانه و سالن مطالعه فقط با کارتِ عضویت»، یا جلبِ مشتری در کتابفروشی‌ها به جای جملاتی مانندِ «کتاب درسی نداریم لطفاً سؤال نفرمایید»، به‌کار برد و طرحی نو درانداخت.

- «کتاب آینۀ روح است.» (ویرجینیا وولف)

- «خانۀ بدون کتاب مانندِ اتاق بدون پنجره است.» (هاریس مان)

- «اتاق بدون کتاب مانندِ جسم بدون روح است.» (سیسِرو)

- «کتابها فرزندان جاودانی هستند که پدرانشان را به مقام خدایی می رسانند.» (افلاطون)

- «هیچ دوستی به اندازۀ کتاب وفادار نیست.» (اِرنِست هِمینگوِی)

- «کتاب زنبورعسلی است که گَرده های فرحبخش را از یک ذهن به ذهن دیگر می رساند.» (جیمز راسِل لوئِل)

- «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی دیگر را بلعید، اما تنها تعداد اندکی را باید جوید و به طور کامل هضم کرد : به بیانِ دیگر، تنها باید بخشهایی از بعضی کتابها را خواند، بعضی دیگر را باید خواند اما نه با اشتیاق، و تعداد اندکی را باید به طور کامل و با جدیّت و دقت خواند.» (فرانسیس بیکِن)

- «مراقبِ خواندن کتابهای مربوط به سلامتی باشید، ممکن است از یک اشتباه چاپی بمیرید!» (مارک توئِین)

- «کسی که مطالعه نمی کند، هیچ برتری ای ندارد بر کسی که اصلاً نمی تواند بخواند.» (مارک توئِین)

- «کتاب هدیه ای است که می توانید بارها آن را باز کنید.» (گَریسِن کیلِر)

- «چیزی به مثابهِ کتابِ اخلاقی یا غیراخلاقی وجود ندارد. کتابها را یا خوب نوشته اند یا بد نوشته اند. تمام مطلب همین است.» (اُسکار وایلد)

- «دو انگیزه برای خواندن کتاب وجود دارد : نخست اینکه از آن لذت می بَرید، دیگر آنکه می توانید درباره اش لاف بزنید.» (برتراند راسِل)

- «همیشه تصور کرده ام که بهشتِ موعود نوعی کتابخانه خواهد بود.» (خورخه لوئیس بورخِس)

- «کتابخانۀ شما بهشتِ شماست.» (دِسیدریوس اِراسموس)

- «تنها چیزی که حتماً باید بدانید نشانیِ کتابخانه است.» (آلبرت اَینشتین)

  ترجمۀ گزین گویۀ تصویر فوق (با اندکی تغییر):
«کتاب متین ترین و وفادارترین دوست است، آسان‌فهم‌ترین و خردمندترین مشاور و صبورترین معلم است.»
(چارلز ویلیام اِلیوت)


ارسال توسط فاطمه پازوكي

تقلید و پذیرش بی چون و چرای سخن در جامعۀ ما جاری است، غالباً عقاید، رسوم، و سخنان با پرسشگری مواجه نمی‌شوند. و در جایی که پرسشگری (و نقادی) وجود ندارد، فلسفه هم وجود ندارد؛ چراکه فکر فلسفی چیزی است که در جریان پرسش و پاسخ حاصل می‌شود. و اما غفلت از فلسفه موجبِ گمراهی و مانع رشدِ فرهنگ می‌شود و اساساً «جامعه‌ای که با فلسفه آگاه نشود، با خرافه گمراه می‌شود». با وجودِ این، از قدیم تا امروز، جماعتی فلسفه را برای عقایدِ دینی مردم خطرناک دانسته‌اند و از این‌رو، در دشمنی با فیلسوفان و ردّ فلسفه کوشیده و رساله‌ها نوشته‌اند: از «تهافت الفلاسفه» ی غزالی تا «فرار از فلسفه» ی یک کتــابدار. [و نقد خواندنی این کتاب] اما مخالفانِ فلسفه، نه کتابدار که غالباً عارف یا اهل ظاهر بوده‌اند. در واقع، بسیاری از فیلسوفان «کتابدار» بوده‌اند. بیایید با بزرگترین «فیلسوفانِ کتابدار، یا به تعبیری دیگر، کتابدارانِ فیلسوف» اندکی آشنا شویم.

۱. لایبنیتس (Leibniz) فیلسوفِ آلمانی قرن 17 (که ریاضیدان، صاحب درجۀ دکتری حقوق، و منطقدان هم بوده است) به مدتِ 40 سال (از سال 1676 تا سال 1716) کـتـابدار کتابخانۀ دوکِ بِراَونشوایک  (Braunschweig) در هانوفِر بوده است. لایبنیتس در مقام کتابدار وظیفه‌اش آن بوده است که تاریخ خاندان بِراَونشوایک را بنویسد، او یک نظام نمایه‌سازی هم طراحی کرده است، و از این رو، او از پیشگامان علم کتابداری محسوب می‌شود.
عقایدِ فلسفی لایبنیتس کم و بیش تخصصی، و خارج از موضوع این نوشته است؛ اما جالب توجه اینکه او دو نوع فلسفه دارد: یکی حاوی عقاید خوش‌بینانه و موافق دین که در زمان حیاتش منتشر شده است، و دیگری حاوی عقاید فلسفی واقعی‌اش که پس از مرگ، از دست نوشته‌هایش، کشف شده و او خودش، از ترس، آنها را منتشر نکرده است. یکی از آن مشهورترین عقاید خوش‌بینانۀ او این است که «این جهان بهترین جهانِ ممکن است، و همه چیز آن «بهترین» است». این عقیدۀ خوش بینانه در رمان مشهور «کاندید» (1759)، که به فارسی هم ترجمه شده، به بادِ تمسخر گرفته شده است. او را هم برای عقایدِ خوش بینانه‌اش مسخره کرده‌اند، و هم برای ریاکاری، و پنهان کردن عقایدِ واقعی‌اش، ملامت کرده‌اند. با وجودِ این، لایبنیتس در فلسفه و علم بسیار والامقام است، اگرچه او در گمنامی درگذشته است.

۲. هیوم (Hume) فیلسوفِ اسکاتلندی قرن 18 (که مورخ و اقتصاددان هم بوده است) در سال 1752 کـتابدار کانون وکلای دادگستری اسکاتلند شده و او در این مقام و با آن منابع، کتاب «تاریخِ انگلستان» را نوشته است.
هیوم یکی از بزرگترین فیلسوفان تجربی و شکاک، و نویسنده‌ای شیوانویس محسوب می‌شود. او همواره تأکید کرده است که مهمترین فایدۀ فلسفه این است که «ضدِ خرافات» است. و عقایدِ خودِ او در بیدار شدن انسان از خوابِ جزمیّت بسیار مؤثر بوده است. شاید بتوان به طور کلی دیدگاه فلسفی هیوم را در اصل یا قاعده‌ای بیان کرد که به عنوان «چنگکِ هیوم» شناخته می‌شود. هیوم گزاره‌ها یا گفته‌ها را به دو نوع متفاوت تقسیم کرده است:
(1) گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات»: درستی و نادرستی این نوع گزاره یا گفته را تنها با «بررسی خودِ آن» می‌توان تعیین کرد. مانندِ گزارۀ «4=2+2» که بر اساس تعریفِ عددِ دو، چهار و عملِ جمع درست است، یا گزارۀ «تمام مردان عزب بی زن‌اند» که بنابر تعریفِ خود (عزب یعنی مَردِ بی زن) درست است. این نوع گزاره ها یا گفته‌ها «تکرار معلوم» اند (برای مثال، «4=2+2» همان «1+1+1+1=1+1+1+1» است) و چیزی دربارۀ جهان واقعی به ما نمی‌گویند، اما ضرورتاً درست‌اند.
(2) گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ «واقعیّات»: درستی و نادرستی این نوع گزاره یا گفته را تنها با «مشاهده و آزمایش» می‌توان تعیین کرد. مانندِ گزارۀ «امروز هوا بارانی است» یا «آب در صفر درجۀ سلسیوس یخ می‌زند». این نوع گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ جهان واقعی‌اند، و ممکن است درست باشند یا نادرست.
و اما هر گزاره یا گفته‌ای که نه دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات» باشد (یعنی بنابر تعریفِ خود آن درست نباشد)، و نه دربارۀ «واقعیات» (یعنی درستی و نادرستی آن با «مشاهده و آزمایش» تعیین کردنی نباشد)، مانندِ گزارۀ «غول چراغ جادو وجود دارد»، «مُهمل» محسوب می‌شود.
هیوم خود این مطلب را اینچنین بیان کرده است که «هر وقت که کتـابی را به دست می‌گیریم (برای مثال، دربارۀ متافیزیک) باید بپرسیم که آیا این کتاب شامل استدلالی انتزاعی دربارۀ کمیت یا عدد (دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات») است؟ خیر. آیا این کتاب شامل استدلالی تجربی دربارۀ واقعیّات است؟ خیر. پس، آن را به شعله‌های آتش بسپار، زیرا آن شامل چیزی نتواند باشد جز سفسطه و توهم».
«چنگکِ هیوم» را «چنگکِ کتابخوانی» هم می‌توان نامید! پس، وقتی که با این چنگک داخلِ کتابخانه‌ای می‌شویم، چه کتابی را باید انتخاب کنیم؟!

باری، اگر با ذهنی باز و خالی از تعصب به مطالعۀ فلسفه بپردازیم، حتماً از بندِ خرافات رها می‌شویم؛ و اساساً یکی از فوایدِ مهم فلسفه این است که بسیار «رهایی بخش» است. با این وصف، اگر می‌خواهید شروع به مطالعۀ فلسفه کنید، کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» (ترجمۀ حمیده بحرینی - انتشارات هرمس)، به عنوان مقدمه و راهگشا، بسیار مناسب است. بگذارید این نوشته را با گفته‌ای از ولتِر (Voltaire - نویسندۀ فرانسویِ عصر روشنگری) به پایان رسانیم: «خرافات جهان را به آتش می‌کشد، فلسفه شعله‌های آتش را فرو می‌نشاند».



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/07/01

«مَردِ بی‌خصلت» (The Man Without Qualities) يکی از رمانهای معتبر قرن بيستم است که، هرچند بسیار طولانی است، ارزش خواندن را دارد. این رمان پیچیده و ناتمامِ 3 جلدی (تقریباً 1800 صفحه) نوشتۀ روبرت موزیل (Robert Musil)، رمان‌نویس اتریشی، است که فروپاشی جامعه و فرهنگِ اتریش را اندکی پیش از وقوع جنگ جهانی اول ترسیم می‌کند. نگارش این رمانِ دشوارفهم (ثقیل)، که بین رمان و متن فلسفی شناور است، بیش از 20 سال طول کشیده و پس از مرگِ نگارنده‌اش، در سال 1942، ناتمام مانده است.
شخصیت اصلی این رمان اولریش (Ulrich) مردِ مجردی است، در اوایل 30 سالگی که به ظاهر ریاضیدان، و غرق در تفکر و تحلیل دربارۀ خودش و مردم پیرامونش است و خود را در میان نوعی بحرانِ وجودی (اگزیستانسیالیستی) می‌یابد. از حرفه‌اش دست می‌کشد، و در جستجوی «معنای زندگی» و «حقیقت» می‌شود؛ اما، در مواجهه با دیدگاه‌های متضاد، در یافتن این دو امر ناکام می‌ماند. از این‌رو، تردید و دو دلی‌اش نسبت به «اخلاق» و «بی‌اعتنایی به زندگی» موجب حالتِ کنش‌پذیری و «بی‌خصلتی» او می‌شود. چنان‌که دیگر مشخصه و ویژگی اصلی او «بی‌سرشتی»، و ابهام و سرگردانی دربارۀ زندگی است. آدمی که اعتقادات سنتی را از دست داده است و دیگر هیچ اعتقاد راسخی ندارد. 
این رمان، کم و بیش مانندِ خودِ زندگی، و وضع انسانِ مدرن، ناتمام، آشفته و دشوارفهم است، و مفاهیم، مضامین و افکار متعددی را دربرمی‌گیرد، و گویا در جستجوی پاسخ این مسألۀ پاسخ‌ناپذیر (؟) است که «انسان بودن چه معنایی دارد؟»

باری، آنچه بیشتر در این رمان توجه مرا به خود جلب کرده، نه مباحث فلسفی و اگزیستانسیالیستی بلکه یک شخصیت (پرسوناژ) فرعی است که کتابداری گمنام است! این کتابدار عجیب و غریبِ کتابخانۀ سلطنتی در حالی که یک «کتاب‌نخوان» تمام عیار است، همۀ کتاب‌های کتابخانه‌اش را می‌شناسد! او برای اینکه خودش را در میان هزاران جلد کتابِ نخوانده در کتابخانه‌اش تطبیق دهد، راهکاری یافته که بس ساده است، و آن این است که «اصلاً کتاب نمی‌خواند» - بهتر است که این راهکارِ جالب توجه را از زبان خود این کتابدار بخوانیم:
«... رمز و راز یک کتابدار کاردان این است که او هیچگاه چیزی بیش از عنوان و فهرستِ مطالب کتابهایی را که به او سپرده شده، نخواند. کسی که امیال خود را مهار نکند و شروع به خواندن کتاب کند، در مقام یک کتابدار چیزی از دست می‌دهد. ... حتماً وسعت نظر را از دست می‌دهد.
- با این حساب ... تو هیچ‌گاه یک کتاب تکی را نمی‌خوانی؟!
- هرگز! فقط فهرستِ کتاب‌ها.
- مگر تو صاحب درجۀ دکتری (PhD) نیستی؟!
- البته که من دکتر هستم. من در دانشگاه به عنوان مدرّس ویژۀ دانشِ کتابداری، تدریس می‌کنم. همان‌طور که می‌دانی، دانشِ کتابداری یک رشته تخصصی ویژه و به منتها درجه هدایت‌کننده است. به نظر تو، چند نظام(سیستم) برای تنظیم و نگهداری از کتابها، فهرست کردن عنوانها، و تصحیح اشتباه‌های چاپی و اطلاعات نادرست در صفحه‌ عنوان، و چیزهایی از این دست، وجود دارد؟» (ج 1، ص 503)

این یکی از محبوب‌ترین پاره‌های این رمان، و نمونه‌ای از «کتابدار در آثار ادبی کلاسیک» است. کتابداری، صاحب درجۀ دکتری کتابداری، که اساساً از خواندن کتاب اجتناب و فقط کتابها را تورق می‌کند، و فقط عنوان و فهرست مطالبشان را می‌خواند! و سعی می‌کند استنباط و برداشت خود را از کتابها، و در واقع «سوادِ فرهنگی» خود را، ارتقاء بدهد، و موضع بی طرفانه‌اش را نسبت به همۀ کتاب‌ها و نویسندگان، و در واقع، چشم‌انداز کتابدارانه‌اش را حفظ کند! و این امر، حداقل در نظر روبرت موزیل، رمز کتابداری است.

متأسفانه این رمان تاکنون به فارسی ترجمه نشده است. برای حُسن ختام، بخش‌هایی از جلد اول این رمان را نقل و ترجمه کرده‌ام که پاره‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم (و البته این امر به معنی تأیید این نقل قول‌ها نیست):
- «... تا این هنگام، به نیمۀ مسیر زندگیشان رسیده‌اند، افراد معدودی‌ به خاطر دارند که چگونه توانسته‌اند که به خودشان، به سرگرمی‌هایشان، دیدگاه‌شان، همسرشان، شخصیت، شغل، و موفقیتهایشان برسند، اما نمی‌توانند درک کنند که احتمالاً چیز زیادی وجود ندارد که دیگر تغییر کند. حتی می‌توان اثبات کرد که فریب خورده‌اند، برای مثال هیچ‌جا نمی‌توان دلیل قانع‌کننده‌ای برای هر آنچه در وضع کنونی اتفاق می‌افتد، پیدا کرد. به سادگی ممکن بود که به گونه‌ای دیگر بشود. با وجود این، وقایع زندگی افراد صرفاً به منتها درجه از خودشان منشأ گرفته است، به طور کلی به همه نوع اوضاع و احوال - مانند خُلق و خوها، مرگ و زندگیِ افراد کاملاً متفاوت - وابسته بوده است، و به نظر می‌رسد که صرفاً در آن لحظۀ معیّنی از زمان که شتابان به سوی آنان می آید، واقع می‌شود.»
- «و اگر برای یک روز می‌توانستید بر جهان حکومت کنید چه می‌کردید؟ به گمانم، من هیچ چاره‌ای نمی‌داشتم مگر که حقیقت را از میان برمی‌داشتم.»
- «بیشتر وقت‌ها پاسخ مرد کم و بیش چنین است: هنگامی که زن از زیبایی سخن می‌گوید، مرد از بافتِ چربیمانند محافظ روپوست سخن می‌گوید. هنگامی که زن به عشق اشاره می‌کند، مرد با منحنی آماری پاسخ می‌دهد که افزایش و کاهش غیرارادی میزان زاد و ولد سالیانه را نشان می‌دهد. هنگامی که زن از چهره‌های بزرگ هنری سخن می‌گوید، مرد آن زنجیرۀ حائلی را جستجو می‌کند که این چهره ها را به یکدیگر مربوط می‌کند.»
-«بایستی عشق را یکی ازتجارب ماورائی دانست، چراکه عشق، افراد را ورای نیروهای عقل می‌برد و آنان را بی زمین زیر پایشان معلق می‌کند.»
-«درست و نادرست، طفره رفتنِ کسانی است که هیچ‌گاه نمی‌خواهند که تصمیمی بگیرند. حقیقت چیزی بی‌شمار است.»



ارسال توسط فاطمه پازوكي

در پست قبل اشاره شد که در جامعۀ ما «کتاب خواندن» چندان رایج نیست، بیشتر مردم از این کار لذتی نمی برند و البته چندان وقتی هم برای کتاب خواندن ندارند، اما بسیاری از مردم سودای «کتابخوان (اهل مطالعه و فرهیخته) به نظر رسیدن» را در سر دارند. در واقع، مهم آن نیست که واقعاً کتابخوان هستند یا نه، بلکه مهم این است که کتابخوان به نظر برسند! و اساساً همه کتابها نیز برای خواندن نیستند، بلکه بیشتر کتابها برای «تزیین قفسه های کتابخانه»،«به رخ دوستان و میهمانان کشیدن»، و «هدیه دادن» هستند! بنابراین، به خاطر «کتاب نخواندن» احساس شرمندگی نکنید و اصلاً خجالت نکشید!

 اما چگونه کتابخوان جلوه کنیم؟!
صرفنظر از درست یا نادرست بودن آنچه گفته شد و آنچه گفته خواهد شد، شاید یک راه برای کتابخوان جلوه کردن این است که توصیه‌هایی را به‌کار بگیرید که پیر بایارد (Pierre Bayard) (استاد ادبیات فرانسه در دانشگاه پاریس، و روانکاو) در کتابش با عنوان «چگونه دربارۀ کتابهایی که نخوانده‌ایم، سخن بگوییم؟»(?How to talk about books you haven't read) آورده است. او معتقد است که نخواندن یک کتاب به هیچ وجه مانعی برای نقد و بررسی، و سخن گفتن دربارۀ آن کتاب نیست.
وقتی می‌گوییم کتابی را خوانده ایم، صرف نظر از اینکه اساساً معنای «خواندن» دقیقاً مشخص نیست، به سختی می‌توان فهمید که راست می‌گوییم یا راست نمی‌گوییم؛ و، از آنجا که قاعده بر دروغگویی است، به احتمال زیاد مخاطب ما هم کتاب مورد نظر را نخوانده است؛ از این رو، کافی است تا فقط "عنوان کتاب" را بدانیم و با به کار گرفتن توصیه‌های زیر دربارۀ آن کتاب گفتگو کنیم و حتی نقد بنویسیم! چندی پیش به این نویسنده و کتاب برخوردم که بد ندیدم با هم نگاهی به این توصیه‌های جالب و البته کمی عجیب بیندازیم.

1- اصلاً خجالت نکشید! این اولین و مهمترین شرط برای سخن گفتن دربارۀ کتابی است که نخوانده‌اید!

2- تا می توانید«مبهم» سخن بگویید. مخصوصاً در مواجهه با صاحب نظران و اساتید فن، هرچه می‌توانید کلمات مغلق و مهجور (قلنبه) و بیان مجمل و غامض را به کار بگیرید.

3- شروع به «تمجید و تحسین کلی» کنید، بی آنکه وارد جزئیات شوید. مخصوصاً در مواجهه با نویسندۀ کتاب و دوستداران آن.

4- نظرات و افکار خود را بر متنِ کتاب تحمیل کنید. روشهای هرمنوتیکی و نظریه های تفسیری را به کار بگیرید، چنانکه در تأویل و تفسیر سنتی متون دینی رایج است!

5- مضمون کتاب را از خودتان بسازید. نظریۀ «مرگِ مؤلف» را به کار بگیرید و به یاد داشته باشید که «متن هیچگاه یک معنی یگانه را منتقل نمی کند، بلکه حاوی معانی و تفاسیر چندگانه است. خواننده در مقام مفسر، آزاد است که متن را صرف نظر از قصد مؤلف تفسیر کند.»

6- بیشتر دربارۀ نظراتِ خودتان سخن بگویید. نوعی خَلطِ مبحث، پراکنده گویی و بی ربطی؛ مثل پاسخهای سیاستمداران به خبرنگاران!

7- و اگر قافیه تنگ شد، بگویید دچار «ضعف حافظه» شده اید و مضامین کتاب از یادتان رفته است. به این نحو حداقل به صورت یک «کتابخوان کم حافظه» جلوه می کنید!

اکنون دیگر نه تنها «کتابخوان» (اهل مطالعه و فرهیخته) به نظر می رسید، بلکه خلاقیتِ شما هم افزایش می یابد! همچنین می توانید این توصیه ها را - که در طول «یک عمر کتاب نخواندن» فراهم آمده است - در مورد کتابهایی که خوانده اید اما فراموش کرده اید یا کتابهایی که خوانده اید اما چیزی از آنها نفهمیده اید، به کار بگیرید.

و این توصیه ها خیلی مخصوص کتابداران!! است که هر روز خود را در میان انبوهی از کتابهایی می یابند که هرگز نخوانده اند، و احتمالاً به علتهای مختلف (از جمله کوتاهی عمر!)، هرگز هم نخواهند خواند، اما به ضرورتِ کارشان کم و بیش باید دربارۀ آن کتابها سخن بگویند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/05/13

کم و بیش همگان اتفاق نظر دارند که بیشتر مردم کتاب نمی‌خوانند و شمارگان (تیراژ) بسیار پایین کتابها نیز خود گواهی است بر این مدعا. نخست باید خاطرنشان کرد که در اینجا مقصود کتابهای دینی و درسی نیست (وهر مطالعه‌ای که حاصل نوعی «اجبار بیرونی» است). هرچند می‌توان گفت که بیشتر مردم، متأسفانه، کتابهای دینی را نیز نمی‌خوانند، بلکه قرائت می‌کنند! (و اما تفاوتِ «خواندن» و «قرائت کردن» خود یک مسألۀ دیگر است). باری، مسأله این است که «چرا بیشتر مردم کتاب نمی خوانند؟» اما این مسئله یک پیش‌فرض در خود نهفته دارد و آن این است که «مردم باید کتاب بخوانند». از این رو می‌باید مسألۀ پیشین را به این صورت مطرح کرد که «چرا مردم باید کتاب بخوانند؟» این مسئله‌ای است مهم که کمتر به آن پرداخته شده است. حال بیایید مهم‌ترین پاسخ‌های آن را بررسی کنیم.

(1) برای «لذت بردن»: که در حقیقت، هدف غایی بیشتر فعالیتها و کارهای آدمی است. اما این پاسخ قانع کننده نیست؛ چون اولاً، لذتِ کتاب خواندن لذتی است ذهنی و نه عینی و محسوس (مانندِ لذتِ خوردن میوه ای لذیذ)، و از این رو «برای همه دست یافتنی نیست»؛ ثانیاً، اساساً خودِ لذت بردن و میزان آن چیزی ناظر به واقع نیست و نمی تواند مبنایی محکم برای انجام کاری باشد.

(2) برای «تحصیل دانش، معرفت و ارتقا سطح آگاهی»: اما این پاسخ هم چندان قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد؛ چون اولاً، بسیاری از کتابها به ارتقا دانش و آگاهی خواننده کمک نمی‌کنند و اساساً برای چنین منظوری نوشته نشده اند (مانند رمانهای عامه‌پسند)؛ و برخی دیگر از کتابها نیز اصلاً به قصد تحریفِ حقیقت و انتقال «آگاهی کاذب» و اطلاعات نادرست به خوانندگان نوشته شده‌اند. و اما تمیز و بازشناختن «آگاهی راستین» و «آگاهی کاذب» خود یک مسألۀ دیگر است. ثانیاً، و مهمتر اینکه، تا وقتی که زندگی بیشتر مردم با همین اندک «فهم متعارف» (Common Sense) به خوبی می‌گذرد، دیگر به ارتقاء دانش و آگاهی چه نیازی دارند؟ چنانکه در عمل نیز بیشتر مردم کتاب نمی خوانند و، اگر از نظر مالی کامکار و برخوردار باشند، زندگی شان با همین فهم و درک متعارف «به خوبی» می گذرد.

پس، به نظر نمی‌رسد که به آسانی بتوان پاسخی «قانع کننده» برای این مسأله یافت و تا وقتی که نتوان به آن پاسخی قانع‌کننده داد، نباید مفروض و «مُسَلّم» گرفت که «مردم باید کتاب بخوانند.»

اصلاً چرا مردم باید کتاب بخوانند؟ همانا انجام ندادن کاری که نه مبنای نظری محکمی دارد و نه اثری شایان در زندگی عملی و عینی، خود نوعی هنر است!



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/04/09
دیروز صبح در برنامۀ محترم کتاب فرهنگ (که در همین‌جا یک‌سالگی‌اش را تبریک عرض می‌کنیم) شنیدم که میهمان محترم فرمودند طبق سند چشم انداز، در سال 1404 باید رتبه اول منطقه را در سرانه مطالعه مفید کسب کنیم. گذشته از اینکه مطالعه مفید چیست و اصلا چه تفاوتی با مطالعۀ غیرمفید دارد که خود بحث مفصلی است و در این مقال نمی‌گنجد؛ آنچه برایم جالب توجه بود آن است که این مسأله، در سند چشم اندازها گنجانده و برایش افق هم ترسیم شده است. بسیار خوب، تا اینجا مشکلی ندارد، قطعا برنامه‌ریزی‌هایی هم برای نیل به این هدف انجام شده است.
اینکه سرانه مطالعه هم به عنوان یکی از شاخص‌های فرهنگی ارتقاء بخش جوامع مورد نظر است هم در نوع خود جالب توجه است. اما آنچه جای سوال و اندیشه دارد این است که آیا اصلا ما می‌توانیم «متولی» بالابردن سرانۀ مطالعه باشیم؟ به زبان ساده‌تر، آیا بالا بردن سرانۀ مطالعه دم و دستگاه می‌خواهد؟ و آیا شاخص‌های سنجش سرانه مطالعه به روشنی قابل تبیین است؟ اینکه ما هر ماه آمار بدهیم که مردم فلانقدر به کتابخانه مراجعه کرده‌اند و زیر باد کولر یا گرمایش مطبوع، مدتی با کتاب (اغلب کمک‌درسی) دمخور بوده‌اند مایۀ خرسندی و غایت‌المأوای ماست؟

درست است که مسئولین محترم، دغدغۀ بالا بردن سرانۀ مطالعۀ مملکت را دارند اما حقیقتاً مطالعه چیزی نیست که با حلواحلوا گفتن و اقدامات ساده‌ای مثل «مسابقه» گذاشتن و «جایزه» دادن رواج پیدا کند. همانقدر که کسی که اهل مطالعه است را تقریبا به هیچ طریق نمی‌توان از معشوق شیرین‌بیانش جدا کرد، بیزارِ کتاب و کتابخانه را هم به رسم تربیت دلفین‌ها نمی‌توان فاضل و کتابخوان کرد. بسیار دیده‌ام که وقتی اعلانیه‌های مسابقۀ کتابخوانی می‌رسد، مراجعان زیادی اول از همه می‌پرسند "چند؟" یعنی جایزه مسابقه چندهزار تومانی است و اگر با ضرب و تقسیم بر تعداد صفحات کتاب، «می‌ارزید» برگۀ سوالات را می‌گیرند و به لطایف‌الحیلی پاسخ‌ها را پیدا می‌کنند و بعد مثل آن جک مشهور برای همۀ اعضای فامیل هم پر می‌کنند و بعد هم هر روز پیگیری پشت پیگیری که چه شد؟ برنده شدیم؟ اسممان درآمد؟ جایزه‌مان را کی می‌دهید؟

یادم نمی‌رود که چندی قبل یکی از کتابخوان‌های خیلی مشتاق! از اینکه چند بار در مسابقه‌ها شرکت کرده و برنده نشده چقدر ناراحت و عصبانی بود و هزینه رفت و آمد و زمانی که برای مطالعۀ کتاب گذاشته را هم از ما می‌خواست. آنقدر این رفت و آمدها و تلفن‌ها ادامه پیدا کرد که دست آخر یکی از همکاران بلیت تخفیف موجهای آبی خود را در پاکتی گذاشت و به‌عنوان جایزۀ فوری و ویژه‌ای که هم‌اکنون به دستمان رسیده! به عضو شاکی داد تا بهتان دزدی و مال مردم خواری و دروغگویی از پرونده اعمالمان پاک شود.

در این سوی سکه اما هستند کسانی که بی هیچ چشم‌داشت به تشویق و کف و سوت و هورا، مطالعه می‌کنند. جَلد کتابخانه‌اند و دغدغۀ مطالعه دارند. به کتاب عشق می‌ورزند و روزها و ساعت‌ها را با یار مهربان دمسازند. چه بسیار دیده‌ام عضوهای مشتاقی که از تعطیلات رسمی چندروزه یا تعطیلی مقطعی کتابخانه برای تعمیرات، اندوهگین شده‌اند و اصرار داشتند که حتی نیم ساعت کتابخانه را باز کنیم تا بتوانند کتاب‌هایشان را تحویل بدهند و کتاب جدید امانت بگیرند. عزیزی می‌گفت، کامران فانی در جایی گفته است: حیف نیست که از لذت خواندن در فرصت نوشتن محروم شوم؟!

افرادی که حافظ چه خوش در احوالشان سروده:

دو یـار زیرک و از باده کـهن دومنـی     فراغتـی و  کتـابی و گوشــۀ چمنــی                  

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم     اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی



ارسال توسط فاطمه پازوكي

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود