X
تبلیغات
کتــابکــده
کتــابکــده
مجـــالی برای بیــان مطـالبــی از کتابهـــا و دربـاره کتابهــا

اگر دلتان می‌خواهد سال نو را با حس و حالی خاص آغاز کنید، اگر دلتان می‌خواهد در پیشانی سال نو، کتابی به‌غایت «دلانه» بخوانید، اگر می‌خواهید حس و حال ناب صدایی با ته‌مایۀ کودکی را لای ورق‌های کتابی به تردی شبانگاهان پنجشنبۀ رادیو پیام با ترجیع‌بند «شنوندگان جان» از زبان مجری سالیان دراز آن لمس کنید، و اگر می‌خواهید کتابی که در کمتر از دو ماه به چاپ دوم رسیده را بخوانید کتاب «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟» آخرین اثر محمد صالح علاء را از دست ندهید.

این کتاب مجموعه‌ای از هفت داستان کوتاه است که تعدادی از آنها پیش‌تر در مجلات مختلف منتشر و یا در رادیو پخش شده‌اند و شاید شما هم چندتایش را قبلا دیده باشید. برای همین بااینکه شاید ذکر سادۀ نام داستانها چندان جذابیت نداشته باشد و همیشه از این کار کتاب معرفی‌کنندگان خوشم نمی‌آمده اسم داستانها را ردیف می‌کنم: روزی که من عاشق شدم، تابستان جان است، جلال‌آباد، از ذائقه جغوربغوری تا شرمی گلبهی، پشت پلک تر پاییز، به حجله رفتن زن بیوه، بن‌بست آیینه.

خواستم بخشی از هر داستان را اینجا بیاورم که باز هم دیدم کتاب آنقدر جمع و جور است که اگر بخواهی از هر داستان تکه‌ای سوا کنی چیزی برای بعداً خواندن نمی‌ماند. اما نمی‌شود به این راحتی‌ها هم از آن دست کشید. پس شما را با تعلیق و عطش خواندن این عیدانۀ بهارانه، با آوردن پاره‌هایی از نخستین داستان این مجموعه تنها می‌گذارم:

... حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چه می‌شدم! زمین غمگین بود روزی که من عاشق شدم، زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد؛ برای عاشق یا بهار است یا پاییز.
روزی که من عاشق شدم، به سختی شب شد؛ آن هم چه شبی، بی‌پایان! شبی که ماه گم شده بود. با وجود این نمی‌دانم از کجا لایۀ نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده...

... اما من یکسره قُل‌قُل می‌زدم از عشق؛ پا به ماه شده بودم؛ ویار داشتم و دلم مهتاب می‌خواست. دلم ماه می‌خواست، اما آه که چه دلی رفت به باد.

... از آن روز فهمیدم، عشق به من آموزاند که همۀ کائنات عاشق می‌شوند؛ که عشق یعنی مسئولیت؛ که عاشق مسئول است و حالا عشق مرا اندازه کرده بود. عشق به من یاد داد کسی که خویشتن را در محاصرۀ تنهایی می‌بیند، عشق‌اش اصیل نیست. عشق‌اش پلاستیکی یا چینی است.

خیلی امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید. و لذتی مضاعف دست دهد اگر آن را، به‌قول‌نویسنده، با شرمی گل‌بهی از پارۀ جانی عیدی بگیرید یا به غلیانی صاعد و هابط به تکۀ تنی عیدی بدهید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/10/27

 چندی پیش با کتابی روبرو شدم که از همان دیدار نخست! گفتم باید به کتابکده دعوتش کنم. اینک در انبوه کار زیاد و فرصت کم اینجاست. امیدوارم شما هم مانند من از دیدارش مستفیض شوید.

«کاندید» که در سال 1759 نوشته شده، از آثار برگزیدۀ ادبیات جهان و شاهکارِ درخشان‌ترین چهرۀ نهضتِ روشنگری سدۀ هیجدهم فرانسه است. بهترین کتاب متفکر و نویسنده‌ای انساندوست، آزاداندیش و آزادی‌خواه که گوته در باب او گفته: «آفریدگار، تمام گوناگونی استعداد و شکوهمندی‌های نبوغ و قدرت های اندیشه را یکجا در وُلتِر فراهم آورده است». وُلتِر، که سخت دشمن افراد متعصب بوده است، در این داستانِ طنزآلود، و به واقع دَردآلود، متکلمان و فیلسوفانِ خوش‌بین به‌ویژه لایب نیتس و باور خوش‌بینانۀ او را استهزا و هجو کرده است که «این دنیا بهترین و مطلوب‌ترین دنیایی است که آفرینش آن ممکن بوده و همه چیز در این دنیا به بهترین وجه است» و با سلاح تمسخر و طنزنویسی به نبرد با فریبکاران برخاسته و بر تعصب و ریاکاری فائق آمده است.

شخصیت اصلی این داستان پسر جوانی است به نام «کاندید» (به معنی ساده دل) که نزد معلم سرخانه‌اش دکتر پانگلوس، که بزرگترین فیلسوفِ خوش‌بین دنیا و پیرو لایب نیتس است، درس فلسفه آموخته و قانع شده است که «هیچ معلولی بی علتِ خیر نیست و این دنیا بهترینِ دنیاهاست». کاندید در آغاز چنان ساده دل و خوش‌بین است که هرآنچه را از استادش می‌شنود باور می کند. چندی بعد کاندید را بخاطر معاشقه با ناخواهری‌اش (کونه گوند) از خانه بیرون می‌کنند و کاندیدِ رانده شده و سرگشته راه خود در پیش می‌گیرد و در این راه بر اثر ماجراها و مصائبی که بر او می‌گذرد، مواجهه با دنیایی بی‌رحم، و مشاهدۀ درد و رنج انسان، سرانجام از آن خوش‌بینی آغازینش دست می‌کشد، «واقع‌بین» می‌شود، و عمل‌گرایی را به‌جای فلسفه‌بافی‌های مسرت‌بخش لایب نیتسی در پیش می‌گیرد.

کانون توجه این داستان فلسفی مسئلۀ وجودِ شر و رنج در دنیاست. و اصلاً سببِ نگارش آن به روایتی زلزلۀ ویرانگر و مصیبت‌بار لیسبِن در سال 1755 بوده است. اینکه چگونه ممکن است چنین واقعه‌ای درست و نیک و واجب باشد؟ چگونه ممکن است خدای قادر مطلق و نیکخواه دنیایی را آفریده باشد که در آن اینقدر شر و رنج وجود دارد؟ چگونه چنین دنیایی می‌تواند بهترینِ دنیاها باشد؟ چگونه می‌توان در چنین دنیایی «خوش‌بین» بود؟ پرسش‌هایی است مطرح در این کتاب و البته پرسشهایی به قدمت خودِ فلسفه. بعضی از فیلسوفان، وجودِ شر در دنیا، به‌ویژه شرهای طبیعی (مانندِ زلزله، سیل، بیماری‌های مهلک)، را ایرادی بر اعتقاد به وجودِ خدایی قادر مطلق و نیکخواه می‌دانند، و بعضی دیگر اساساً جهان هستی را سراسر زیبایی و کمال می‌دانند و بر آنند که وجودِ شر در دنیا نه بی‌حکمت که وسیله‌ای است برای تکامل دنیا، و عیب‌جویی ما از کوته‌بینی و اندیشۀ ناقص ماست. ولتر، که همواره به خدای یگانۀ متعال اعتقاد داشته است، بر آن بوده است که اساساً خداوند در امور دنیا و سرنوشت انسان مداخله نمی‌کند، و سعادت یا شقاوت انسان به دست خودش ساخته می‌شود.
باری، اصلاً در این دنیایی که به عقیدۀ بعضی (مانندِ لایب نیتس و دکتر پانگلوس) بهترین دنیای ممکن است و همه چیز در آن درست و نیک و واجب و به‌جاست، و به عقیدۀ بعضی دیگر (مانندِ ولتر و کاندید) دنیایی پر از شر و رنجِ نابجاست، چه باید کرد؟ کاندید آخر سر می‌گوید «باید باغ‌مان را آباد کنیم». شاید کار کردن و پرهیختن از فلسفه بافی تنها راهی باشد که زندگی را تحمل‌پذیر می‌کند.

در پایان، قطعه‌ای جالب توجه و تأمل‌برانگیز از این اثر را، از زبان کونه گوند زیبا که با سیاه‌بختی پیر شده است، نقل می‌کنم و امیدوارم که خواندن این داستان کوتاه، خوش‌باوری‌های موهوم را بزداید.
«صد بار خواسته‌ام خودکشی کنم، اما باز هم از زندگی دل نکنده‌ام. این ضعف مضحک شاید هم یکی از شوم‌ترین خواهش‌های ماست. مگر از این هم ابلهانه‌تر وجود دارد که انسان، باری را که پیوسته خواهان زمین نهادن آن است، بخواهد همواره با خود حمل کند؟ از وجود خود بیزار و به هستی علاقمند باشد؟ و آیا احمقانه‌تر از این چیزی هست که ماری که ما را می بلعد تا آنجا نوازش کنیم که قلبمان را هم بخورد؟» (فصل دوازدهم، ص 72)

پ.ن. برای دانلود کتاب کاندید اثر ولتر اینجا و برای دانلود قالب صوتی آن اینجا را کلیک کنید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي

 گزین‌گویه‌ها (یا جملاتِ قصار) غالباً تأثیرگذار و احتمالاً تفکربرانگیز هستند، و معمولاً وجهی از تفکر یک نویسنده را در عبارتی کوتاه ارائه می‌کنند. از این‌رو، گزیده‌ای از گزین‌گویه‌های بزرگان اهل ادب را در باب کتاب و کتابخوانی گردآوری و ترجمه کرده‌ام به امید آنکه اندکی در اُنسِ بیشتر با کتاب مؤثر افتد!

شاید بتوان این گونه گزین‌گویه ها را برای جلبِ مخاطب در کتابخانه‌ها به جای عباراتِ دافعی مانندِ «استفاده از کتابخانه و سالن مطالعه فقط با کارتِ عضویت»، یا جلبِ مشتری در کتابفروشی‌ها به جای جملاتی مانندِ «کتاب درسی نداریم لطفاً سؤال نفرمایید»، به‌کار برد و طرحی نو درانداخت.

- «کتاب آینۀ روح است.» (ویرجینیا وولف)

- «خانۀ بدون کتاب مانندِ اتاق بدون پنجره است.» (هاریس مان)

- «اتاق بدون کتاب مانندِ جسم بدون روح است.» (سیسِرو)

- «کتابها فرزندان جاودانی هستند که پدرانشان را به مقام خدایی می رسانند.» (افلاطون)

- «هیچ دوستی به اندازۀ کتاب وفادار نیست.» (اِرنِست هِمینگوِی)

- «کتاب زنبورعسلی است که گَرده های فرحبخش را از یک ذهن به ذهن دیگر می رساند.» (جیمز راسِل لوئِل)

- «بعضی کتابها را باید چشید، بعضی دیگر را بلعید، اما تنها تعداد اندکی را باید جوید و به طور کامل هضم کرد : به بیانِ دیگر، تنها باید بخشهایی از بعضی کتابها را خواند، بعضی دیگر را باید خواند اما نه با اشتیاق، و تعداد اندکی را باید به طور کامل و با جدیّت و دقت خواند.» (فرانسیس بیکِن)

- «مراقبِ خواندن کتابهای مربوط به سلامتی باشید، ممکن است از یک اشتباه چاپی بمیرید!» (مارک توئِین)

- «کسی که مطالعه نمی کند، هیچ برتری ای ندارد بر کسی که اصلاً نمی تواند بخواند.» (مارک توئِین)

- «کتاب هدیه ای است که می توانید بارها آن را باز کنید.» (گَریسِن کیلِر)

- «چیزی به مثابهِ کتابِ اخلاقی یا غیراخلاقی وجود ندارد. کتابها را یا خوب نوشته اند یا بد نوشته اند. تمام مطلب همین است.» (اُسکار وایلد)

- «دو انگیزه برای خواندن کتاب وجود دارد : نخست اینکه از آن لذت می بَرید، دیگر آنکه می توانید درباره اش لاف بزنید.» (برتراند راسِل)

- «همیشه تصور کرده ام که بهشتِ موعود نوعی کتابخانه خواهد بود.» (خورخه لوئیس بورخِس)

- «کتابخانۀ شما بهشتِ شماست.» (دِسیدریوس اِراسموس)

- «تنها چیزی که حتماً باید بدانید نشانیِ کتابخانه است.» (آلبرت اَینشتین)

  ترجمۀ گزین گویۀ تصویر فوق (با اندکی تغییر):
«کتاب متین ترین و وفادارترین دوست است، آسان‌فهم‌ترین و خردمندترین مشاور و صبورترین معلم است.»
(چارلز ویلیام اِلیوت)


ارسال توسط فاطمه پازوكي

تقلید و پذیرش بی چون و چرای سخن در جامعۀ ما جاری است، غالباً عقاید، رسوم، و سخنان با پرسشگری مواجه نمی‌شوند. و در جایی که پرسشگری (و نقادی) وجود ندارد، فلسفه هم وجود ندارد؛ چراکه فکر فلسفی چیزی است که در جریان پرسش و پاسخ حاصل می‌شود. و اما غفلت از فلسفه موجبِ گمراهی و مانع رشدِ فرهنگ می‌شود و اساساً «جامعه‌ای که با فلسفه آگاه نشود، با خرافه گمراه می‌شود». با وجودِ این، از قدیم تا امروز، جماعتی فلسفه را برای عقایدِ دینی مردم خطرناک دانسته‌اند و از این‌رو، در دشمنی با فیلسوفان و ردّ فلسفه کوشیده و رساله‌ها نوشته‌اند: از «تهافت الفلاسفه» ی غزالی تا «فرار از فلسفه» ی یک کتــابدار. [و نقد خواندنی این کتاب] اما مخالفانِ فلسفه، نه کتابدار که غالباً عارف یا اهل ظاهر بوده‌اند. در واقع، بسیاری از فیلسوفان «کتابدار» بوده‌اند. بیایید با بزرگترین «فیلسوفانِ کتابدار، یا به تعبیری دیگر، کتابدارانِ فیلسوف» اندکی آشنا شویم.

۱. لایبنیتس (Leibniz) فیلسوفِ آلمانی قرن 17 (که ریاضیدان، صاحب درجۀ دکتری حقوق، و منطقدان هم بوده است) به مدتِ 40 سال (از سال 1676 تا سال 1716) کـتـابدار کتابخانۀ دوکِ بِراَونشوایک  (Braunschweig) در هانوفِر بوده است. لایبنیتس در مقام کتابدار وظیفه‌اش آن بوده است که تاریخ خاندان بِراَونشوایک را بنویسد، او یک نظام نمایه‌سازی هم طراحی کرده است، و از این رو، او از پیشگامان علم کتابداری محسوب می‌شود.
عقایدِ فلسفی لایبنیتس کم و بیش تخصصی، و خارج از موضوع این نوشته است؛ اما جالب توجه اینکه او دو نوع فلسفه دارد: یکی حاوی عقاید خوش‌بینانه و موافق دین که در زمان حیاتش منتشر شده است، و دیگری حاوی عقاید فلسفی واقعی‌اش که پس از مرگ، از دست نوشته‌هایش، کشف شده و او خودش، از ترس، آنها را منتشر نکرده است. یکی از آن مشهورترین عقاید خوش‌بینانۀ او این است که «این جهان بهترین جهانِ ممکن است، و همه چیز آن «بهترین» است». این عقیدۀ خوش بینانه در رمان مشهور «کاندید» (1759)، که به فارسی هم ترجمه شده، به بادِ تمسخر گرفته شده است. او را هم برای عقایدِ خوش بینانه‌اش مسخره کرده‌اند، و هم برای ریاکاری، و پنهان کردن عقایدِ واقعی‌اش، ملامت کرده‌اند. با وجودِ این، لایبنیتس در فلسفه و علم بسیار والامقام است، اگرچه او در گمنامی درگذشته است.

۲. هیوم (Hume) فیلسوفِ اسکاتلندی قرن 18 (که مورخ و اقتصاددان هم بوده است) در سال 1752 کـتابدار کانون وکلای دادگستری اسکاتلند شده و او در این مقام و با آن منابع، کتاب «تاریخِ انگلستان» را نوشته است.
هیوم یکی از بزرگترین فیلسوفان تجربی و شکاک، و نویسنده‌ای شیوانویس محسوب می‌شود. او همواره تأکید کرده است که مهمترین فایدۀ فلسفه این است که «ضدِ خرافات» است. و عقایدِ خودِ او در بیدار شدن انسان از خوابِ جزمیّت بسیار مؤثر بوده است. شاید بتوان به طور کلی دیدگاه فلسفی هیوم را در اصل یا قاعده‌ای بیان کرد که به عنوان «چنگکِ هیوم» شناخته می‌شود. هیوم گزاره‌ها یا گفته‌ها را به دو نوع متفاوت تقسیم کرده است:
(1) گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات»: درستی و نادرستی این نوع گزاره یا گفته را تنها با «بررسی خودِ آن» می‌توان تعیین کرد. مانندِ گزارۀ «4=2+2» که بر اساس تعریفِ عددِ دو، چهار و عملِ جمع درست است، یا گزارۀ «تمام مردان عزب بی زن‌اند» که بنابر تعریفِ خود (عزب یعنی مَردِ بی زن) درست است. این نوع گزاره ها یا گفته‌ها «تکرار معلوم» اند (برای مثال، «4=2+2» همان «1+1+1+1=1+1+1+1» است) و چیزی دربارۀ جهان واقعی به ما نمی‌گویند، اما ضرورتاً درست‌اند.
(2) گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ «واقعیّات»: درستی و نادرستی این نوع گزاره یا گفته را تنها با «مشاهده و آزمایش» می‌توان تعیین کرد. مانندِ گزارۀ «امروز هوا بارانی است» یا «آب در صفر درجۀ سلسیوس یخ می‌زند». این نوع گزاره‌ها یا گفته‌ها دربارۀ جهان واقعی‌اند، و ممکن است درست باشند یا نادرست.
و اما هر گزاره یا گفته‌ای که نه دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات» باشد (یعنی بنابر تعریفِ خود آن درست نباشد)، و نه دربارۀ «واقعیات» (یعنی درستی و نادرستی آن با «مشاهده و آزمایش» تعیین کردنی نباشد)، مانندِ گزارۀ «غول چراغ جادو وجود دارد»، «مُهمل» محسوب می‌شود.
هیوم خود این مطلب را اینچنین بیان کرده است که «هر وقت که کتـابی را به دست می‌گیریم (برای مثال، دربارۀ متافیزیک) باید بپرسیم که آیا این کتاب شامل استدلالی انتزاعی دربارۀ کمیت یا عدد (دربارۀ «روابطِ میانِ تصورات») است؟ خیر. آیا این کتاب شامل استدلالی تجربی دربارۀ واقعیّات است؟ خیر. پس، آن را به شعله‌های آتش بسپار، زیرا آن شامل چیزی نتواند باشد جز سفسطه و توهم».
«چنگکِ هیوم» را «چنگکِ کتابخوانی» هم می‌توان نامید! پس، وقتی که با این چنگک داخلِ کتابخانه‌ای می‌شویم، چه کتابی را باید انتخاب کنیم؟!

باری، اگر با ذهنی باز و خالی از تعصب به مطالعۀ فلسفه بپردازیم، حتماً از بندِ خرافات رها می‌شویم؛ و اساساً یکی از فوایدِ مهم فلسفه این است که بسیار «رهایی بخش» است. با این وصف، اگر می‌خواهید شروع به مطالعۀ فلسفه کنید، کتاب «پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است» (ترجمۀ حمیده بحرینی - انتشارات هرمس)، به عنوان مقدمه و راهگشا، بسیار مناسب است. بگذارید این نوشته را با گفته‌ای از ولتِر (Voltaire - نویسندۀ فرانسویِ عصر روشنگری) به پایان رسانیم: «خرافات جهان را به آتش می‌کشد، فلسفه شعله‌های آتش را فرو می‌نشاند».



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/07/01

«مَردِ بی‌خصلت» (The Man Without Qualities) يکی از رمانهای معتبر قرن بيستم است که، هرچند بسیار طولانی است، ارزش خواندن را دارد. این رمان پیچیده و ناتمامِ 3 جلدی (تقریباً 1800 صفحه) نوشتۀ روبرت موزیل (Robert Musil)، رمان‌نویس اتریشی، است که فروپاشی جامعه و فرهنگِ اتریش را اندکی پیش از وقوع جنگ جهانی اول ترسیم می‌کند. نگارش این رمانِ دشوارفهم (ثقیل)، که بین رمان و متن فلسفی شناور است، بیش از 20 سال طول کشیده و پس از مرگِ نگارنده‌اش، در سال 1942، ناتمام مانده است.
شخصیت اصلی این رمان اولریش (Ulrich) مردِ مجردی است، در اوایل 30 سالگی که به ظاهر ریاضیدان، و غرق در تفکر و تحلیل دربارۀ خودش و مردم پیرامونش است و خود را در میان نوعی بحرانِ وجودی (اگزیستانسیالیستی) می‌یابد. از حرفه‌اش دست می‌کشد، و در جستجوی «معنای زندگی» و «حقیقت» می‌شود؛ اما، در مواجهه با دیدگاه‌های متضاد، در یافتن این دو امر ناکام می‌ماند. از این‌رو، تردید و دو دلی‌اش نسبت به «اخلاق» و «بی‌اعتنایی به زندگی» موجب حالتِ کنش‌پذیری و «بی‌خصلتی» او می‌شود. چنان‌که دیگر مشخصه و ویژگی اصلی او «بی‌سرشتی»، و ابهام و سرگردانی دربارۀ زندگی است. آدمی که اعتقادات سنتی را از دست داده است و دیگر هیچ اعتقاد راسخی ندارد. 
این رمان، کم و بیش مانندِ خودِ زندگی، و وضع انسانِ مدرن، ناتمام، آشفته و دشوارفهم است، و مفاهیم، مضامین و افکار متعددی را دربرمی‌گیرد، و گویا در جستجوی پاسخ این مسألۀ پاسخ‌ناپذیر (؟) است که «انسان بودن چه معنایی دارد؟»

باری، آنچه بیشتر در این رمان توجه مرا به خود جلب کرده، نه مباحث فلسفی و اگزیستانسیالیستی بلکه یک شخصیت (پرسوناژ) فرعی است که کتابداری گمنام است! این کتابدار عجیب و غریبِ کتابخانۀ سلطنتی در حالی که یک «کتاب‌نخوان» تمام عیار است، همۀ کتاب‌های کتابخانه‌اش را می‌شناسد! او برای اینکه خودش را در میان هزاران جلد کتابِ نخوانده در کتابخانه‌اش تطبیق دهد، راهکاری یافته که بس ساده است، و آن این است که «اصلاً کتاب نمی‌خواند» - بهتر است که این راهکارِ جالب توجه را از زبان خود این کتابدار بخوانیم:
«... رمز و راز یک کتابدار کاردان این است که او هیچگاه چیزی بیش از عنوان و فهرستِ مطالب کتابهایی را که به او سپرده شده، نخواند. کسی که امیال خود را مهار نکند و شروع به خواندن کتاب کند، در مقام یک کتابدار چیزی از دست می‌دهد. ... حتماً وسعت نظر را از دست می‌دهد.
- با این حساب ... تو هیچ‌گاه یک کتاب تکی را نمی‌خوانی؟!
- هرگز! فقط فهرستِ کتاب‌ها.
- مگر تو صاحب درجۀ دکتری (PhD) نیستی؟!
- البته که من دکتر هستم. من در دانشگاه به عنوان مدرّس ویژۀ دانشِ کتابداری، تدریس می‌کنم. همان‌طور که می‌دانی، دانشِ کتابداری یک رشته تخصصی ویژه و به منتها درجه هدایت‌کننده است. به نظر تو، چند نظام(سیستم) برای تنظیم و نگهداری از کتابها، فهرست کردن عنوانها، و تصحیح اشتباه‌های چاپی و اطلاعات نادرست در صفحه‌ عنوان، و چیزهایی از این دست، وجود دارد؟» (ج 1، ص 503)

این یکی از محبوب‌ترین پاره‌های این رمان، و نمونه‌ای از «کتابدار در آثار ادبی کلاسیک» است. کتابداری، صاحب درجۀ دکتری کتابداری، که اساساً از خواندن کتاب اجتناب و فقط کتابها را تورق می‌کند، و فقط عنوان و فهرست مطالبشان را می‌خواند! و سعی می‌کند استنباط و برداشت خود را از کتابها، و در واقع «سوادِ فرهنگی» خود را، ارتقاء بدهد، و موضع بی طرفانه‌اش را نسبت به همۀ کتاب‌ها و نویسندگان، و در واقع، چشم‌انداز کتابدارانه‌اش را حفظ کند! و این امر، حداقل در نظر روبرت موزیل، رمز کتابداری است.

متأسفانه این رمان تاکنون به فارسی ترجمه نشده است. برای حُسن ختام، بخش‌هایی از جلد اول این رمان را نقل و ترجمه کرده‌ام که پاره‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم (و البته این امر به معنی تأیید این نقل قول‌ها نیست):
- «... تا این هنگام، به نیمۀ مسیر زندگیشان رسیده‌اند، افراد معدودی‌ به خاطر دارند که چگونه توانسته‌اند که به خودشان، به سرگرمی‌هایشان، دیدگاه‌شان، همسرشان، شخصیت، شغل، و موفقیتهایشان برسند، اما نمی‌توانند درک کنند که احتمالاً چیز زیادی وجود ندارد که دیگر تغییر کند. حتی می‌توان اثبات کرد که فریب خورده‌اند، برای مثال هیچ‌جا نمی‌توان دلیل قانع‌کننده‌ای برای هر آنچه در وضع کنونی اتفاق می‌افتد، پیدا کرد. به سادگی ممکن بود که به گونه‌ای دیگر بشود. با وجود این، وقایع زندگی افراد صرفاً به منتها درجه از خودشان منشأ گرفته است، به طور کلی به همه نوع اوضاع و احوال - مانند خُلق و خوها، مرگ و زندگیِ افراد کاملاً متفاوت - وابسته بوده است، و به نظر می‌رسد که صرفاً در آن لحظۀ معیّنی از زمان که شتابان به سوی آنان می آید، واقع می‌شود.»
- «و اگر برای یک روز می‌توانستید بر جهان حکومت کنید چه می‌کردید؟ به گمانم، من هیچ چاره‌ای نمی‌داشتم مگر که حقیقت را از میان برمی‌داشتم.»
- «بیشتر وقت‌ها پاسخ مرد کم و بیش چنین است: هنگامی که زن از زیبایی سخن می‌گوید، مرد از بافتِ چربیمانند محافظ روپوست سخن می‌گوید. هنگامی که زن به عشق اشاره می‌کند، مرد با منحنی آماری پاسخ می‌دهد که افزایش و کاهش غیرارادی میزان زاد و ولد سالیانه را نشان می‌دهد. هنگامی که زن از چهره‌های بزرگ هنری سخن می‌گوید، مرد آن زنجیرۀ حائلی را جستجو می‌کند که این چهره ها را به یکدیگر مربوط می‌کند.»
-«بایستی عشق را یکی ازتجارب ماورائی دانست، چراکه عشق، افراد را ورای نیروهای عقل می‌برد و آنان را بی زمین زیر پایشان معلق می‌کند.»
-«درست و نادرست، طفره رفتنِ کسانی است که هیچ‌گاه نمی‌خواهند که تصمیمی بگیرند. حقیقت چیزی بی‌شمار است.»



ارسال توسط فاطمه پازوكي

در پست قبل اشاره شد که در جامعۀ ما «کتاب خواندن» چندان رایج نیست، بیشتر مردم از این کار لذتی نمی برند و البته چندان وقتی هم برای کتاب خواندن ندارند، اما بسیاری از مردم سودای «کتابخوان (اهل مطالعه و فرهیخته) به نظر رسیدن» را در سر دارند. در واقع، مهم آن نیست که واقعاً کتابخوان هستند یا نه، بلکه مهم این است که کتابخوان به نظر برسند! و اساساً همه کتابها نیز برای خواندن نیستند، بلکه بیشتر کتابها برای «تزیین قفسه های کتابخانه»،«به رخ دوستان و میهمانان کشیدن»، و «هدیه دادن» هستند! بنابراین، به خاطر «کتاب نخواندن» احساس شرمندگی نکنید و اصلاً خجالت نکشید!

 اما چگونه کتابخوان جلوه کنیم؟!
صرفنظر از درست یا نادرست بودن آنچه گفته شد و آنچه گفته خواهد شد، شاید یک راه برای کتابخوان جلوه کردن این است که توصیه‌هایی را به‌کار بگیرید که پیر بایارد (Pierre Bayard) (استاد ادبیات فرانسه در دانشگاه پاریس، و روانکاو) در کتابش با عنوان «چگونه دربارۀ کتابهایی که نخوانده‌ایم، سخن بگوییم؟»(?How to talk about books you haven't read) آورده است. او معتقد است که نخواندن یک کتاب به هیچ وجه مانعی برای نقد و بررسی، و سخن گفتن دربارۀ آن کتاب نیست.
وقتی می‌گوییم کتابی را خوانده ایم، صرف نظر از اینکه اساساً معنای «خواندن» دقیقاً مشخص نیست، به سختی می‌توان فهمید که راست می‌گوییم یا راست نمی‌گوییم؛ و، از آنجا که قاعده بر دروغگویی است، به احتمال زیاد مخاطب ما هم کتاب مورد نظر را نخوانده است؛ از این رو، کافی است تا فقط "عنوان کتاب" را بدانیم و با به کار گرفتن توصیه‌های زیر دربارۀ آن کتاب گفتگو کنیم و حتی نقد بنویسیم! چندی پیش به این نویسنده و کتاب برخوردم که بد ندیدم با هم نگاهی به این توصیه‌های جالب و البته کمی عجیب بیندازیم.

1- اصلاً خجالت نکشید! این اولین و مهمترین شرط برای سخن گفتن دربارۀ کتابی است که نخوانده‌اید!

2- تا می توانید«مبهم» سخن بگویید. مخصوصاً در مواجهه با صاحب نظران و اساتید فن، هرچه می‌توانید کلمات مغلق و مهجور (قلنبه) و بیان مجمل و غامض را به کار بگیرید.

3- شروع به «تمجید و تحسین کلی» کنید، بی آنکه وارد جزئیات شوید. مخصوصاً در مواجهه با نویسندۀ کتاب و دوستداران آن.

4- نظرات و افکار خود را بر متنِ کتاب تحمیل کنید. روشهای هرمنوتیکی و نظریه های تفسیری را به کار بگیرید، چنانکه در تأویل و تفسیر سنتی متون دینی رایج است!

5- مضمون کتاب را از خودتان بسازید. نظریۀ «مرگِ مؤلف» را به کار بگیرید و به یاد داشته باشید که «متن هیچگاه یک معنی یگانه را منتقل نمی کند، بلکه حاوی معانی و تفاسیر چندگانه است. خواننده در مقام مفسر، آزاد است که متن را صرف نظر از قصد مؤلف تفسیر کند.»

6- بیشتر دربارۀ نظراتِ خودتان سخن بگویید. نوعی خَلطِ مبحث، پراکنده گویی و بی ربطی؛ مثل پاسخهای سیاستمداران به خبرنگاران!

7- و اگر قافیه تنگ شد، بگویید دچار «ضعف حافظه» شده اید و مضامین کتاب از یادتان رفته است. به این نحو حداقل به صورت یک «کتابخوان کم حافظه» جلوه می کنید!

اکنون دیگر نه تنها «کتابخوان» (اهل مطالعه و فرهیخته) به نظر می رسید، بلکه خلاقیتِ شما هم افزایش می یابد! همچنین می توانید این توصیه ها را - که در طول «یک عمر کتاب نخواندن» فراهم آمده است - در مورد کتابهایی که خوانده اید اما فراموش کرده اید یا کتابهایی که خوانده اید اما چیزی از آنها نفهمیده اید، به کار بگیرید.

و این توصیه ها خیلی مخصوص کتابداران!! است که هر روز خود را در میان انبوهی از کتابهایی می یابند که هرگز نخوانده اند، و احتمالاً به علتهای مختلف (از جمله کوتاهی عمر!)، هرگز هم نخواهند خواند، اما به ضرورتِ کارشان کم و بیش باید دربارۀ آن کتابها سخن بگویند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/05/13

کم و بیش همگان اتفاق نظر دارند که بیشتر مردم کتاب نمی‌خوانند و شمارگان (تیراژ) بسیار پایین کتابها نیز خود گواهی است بر این مدعا. نخست باید خاطرنشان کرد که در اینجا مقصود کتابهای دینی و درسی نیست (وهر مطالعه‌ای که حاصل نوعی «اجبار بیرونی» است). هرچند می‌توان گفت که بیشتر مردم، متأسفانه، کتابهای دینی را نیز نمی‌خوانند، بلکه قرائت می‌کنند! (و اما تفاوتِ «خواندن» و «قرائت کردن» خود یک مسألۀ دیگر است). باری، مسأله این است که «چرا بیشتر مردم کتاب نمی خوانند؟» اما این مسئله یک پیش‌فرض در خود نهفته دارد و آن این است که «مردم باید کتاب بخوانند». از این رو می‌باید مسألۀ پیشین را به این صورت مطرح کرد که «چرا مردم باید کتاب بخوانند؟» این مسئله‌ای است مهم که کمتر به آن پرداخته شده است. حال بیایید مهم‌ترین پاسخ‌های آن را بررسی کنیم.

(1) برای «لذت بردن»: که در حقیقت، هدف غایی بیشتر فعالیتها و کارهای آدمی است. اما این پاسخ قانع کننده نیست؛ چون اولاً، لذتِ کتاب خواندن لذتی است ذهنی و نه عینی و محسوس (مانندِ لذتِ خوردن میوه ای لذیذ)، و از این رو «برای همه دست یافتنی نیست»؛ ثانیاً، اساساً خودِ لذت بردن و میزان آن چیزی ناظر به واقع نیست و نمی تواند مبنایی محکم برای انجام کاری باشد.

(2) برای «تحصیل دانش، معرفت و ارتقا سطح آگاهی»: اما این پاسخ هم چندان قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد؛ چون اولاً، بسیاری از کتابها به ارتقا دانش و آگاهی خواننده کمک نمی‌کنند و اساساً برای چنین منظوری نوشته نشده اند (مانند رمانهای عامه‌پسند)؛ و برخی دیگر از کتابها نیز اصلاً به قصد تحریفِ حقیقت و انتقال «آگاهی کاذب» و اطلاعات نادرست به خوانندگان نوشته شده‌اند. و اما تمیز و بازشناختن «آگاهی راستین» و «آگاهی کاذب» خود یک مسألۀ دیگر است. ثانیاً، و مهمتر اینکه، تا وقتی که زندگی بیشتر مردم با همین اندک «فهم متعارف» (Common Sense) به خوبی می‌گذرد، دیگر به ارتقاء دانش و آگاهی چه نیازی دارند؟ چنانکه در عمل نیز بیشتر مردم کتاب نمی خوانند و، اگر از نظر مالی کامکار و برخوردار باشند، زندگی شان با همین فهم و درک متعارف «به خوبی» می گذرد.

پس، به نظر نمی‌رسد که به آسانی بتوان پاسخی «قانع کننده» برای این مسأله یافت و تا وقتی که نتوان به آن پاسخی قانع‌کننده داد، نباید مفروض و «مُسَلّم» گرفت که «مردم باید کتاب بخوانند.»

اصلاً چرا مردم باید کتاب بخوانند؟ همانا انجام ندادن کاری که نه مبنای نظری محکمی دارد و نه اثری شایان در زندگی عملی و عینی، خود نوعی هنر است!



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/04/09
دیروز صبح در برنامۀ محترم کتاب فرهنگ (که در همین‌جا یک‌سالگی‌اش را تبریک عرض می‌کنیم) شنیدم که میهمان محترم فرمودند طبق سند چشم انداز، در سال 1404 باید رتبه اول منطقه را در سرانه مطالعه مفید کسب کنیم. گذشته از اینکه مطالعه مفید چیست و اصلا چه تفاوتی با مطالعۀ غیرمفید دارد که خود بحث مفصلی است و در این مقال نمی‌گنجد؛ آنچه برایم جالب توجه بود آن است که این مسأله، در سند چشم اندازها گنجانده و برایش افق هم ترسیم شده است. بسیار خوب، تا اینجا مشکلی ندارد، قطعا برنامه‌ریزی‌هایی هم برای نیل به این هدف انجام شده است.
اینکه سرانه مطالعه هم به عنوان یکی از شاخص‌های فرهنگی ارتقاء بخش جوامع مورد نظر است هم در نوع خود جالب توجه است. اما آنچه جای سوال و اندیشه دارد این است که آیا اصلا ما می‌توانیم «متولی» بالابردن سرانۀ مطالعه باشیم؟ به زبان ساده‌تر، آیا بالا بردن سرانۀ مطالعه دم و دستگاه می‌خواهد؟ و آیا شاخص‌های سنجش سرانه مطالعه به روشنی قابل تبیین است؟ اینکه ما هر ماه آمار بدهیم که مردم فلانقدر به کتابخانه مراجعه کرده‌اند و زیر باد کولر یا گرمایش مطبوع، مدتی با کتاب (اغلب کمک‌درسی) دمخور بوده‌اند مایۀ خرسندی و غایت‌المأوای ماست؟

درست است که مسئولین محترم، دغدغۀ بالا بردن سرانۀ مطالعۀ مملکت را دارند اما حقیقتاً مطالعه چیزی نیست که با حلواحلوا گفتن و اقدامات ساده‌ای مثل «مسابقه» گذاشتن و «جایزه» دادن رواج پیدا کند. همانقدر که کسی که اهل مطالعه است را تقریبا به هیچ طریق نمی‌توان از معشوق شیرین‌بیانش جدا کرد، بیزارِ کتاب و کتابخانه را هم به رسم تربیت دلفین‌ها نمی‌توان فاضل و کتابخوان کرد. بسیار دیده‌ام که وقتی اعلانیه‌های مسابقۀ کتابخوانی می‌رسد، مراجعان زیادی اول از همه می‌پرسند "چند؟" یعنی جایزه مسابقه چندهزار تومانی است و اگر با ضرب و تقسیم بر تعداد صفحات کتاب، «می‌ارزید» برگۀ سوالات را می‌گیرند و به لطایف‌الحیلی پاسخ‌ها را پیدا می‌کنند و بعد مثل آن جک مشهور برای همۀ اعضای فامیل هم پر می‌کنند و بعد هم هر روز پیگیری پشت پیگیری که چه شد؟ برنده شدیم؟ اسممان درآمد؟ جایزه‌مان را کی می‌دهید؟

یادم نمی‌رود که چندی قبل یکی از کتابخوان‌های خیلی مشتاق! از اینکه چند بار در مسابقه‌ها شرکت کرده و برنده نشده چقدر ناراحت و عصبانی بود و هزینه رفت و آمد و زمانی که برای مطالعۀ کتاب گذاشته را هم از ما می‌خواست. آنقدر این رفت و آمدها و تلفن‌ها ادامه پیدا کرد که دست آخر یکی از همکاران بلیت تخفیف موجهای آبی خود را در پاکتی گذاشت و به‌عنوان جایزۀ فوری و ویژه‌ای که هم‌اکنون به دستمان رسیده! به عضو شاکی داد تا بهتان دزدی و مال مردم خواری و دروغگویی از پرونده اعمالمان پاک شود.

در این سوی سکه اما هستند کسانی که بی هیچ چشم‌داشت به تشویق و کف و سوت و هورا، مطالعه می‌کنند. جَلد کتابخانه‌اند و دغدغۀ مطالعه دارند. به کتاب عشق می‌ورزند و روزها و ساعت‌ها را با یار مهربان دمسازند. چه بسیار دیده‌ام عضوهای مشتاقی که از تعطیلات رسمی چندروزه یا تعطیلی مقطعی کتابخانه برای تعمیرات، اندوهگین شده‌اند و اصرار داشتند که حتی نیم ساعت کتابخانه را باز کنیم تا بتوانند کتاب‌هایشان را تحویل بدهند و کتاب جدید امانت بگیرند. عزیزی می‌گفت، کامران فانی در جایی گفته است: حیف نیست که از لذت خواندن در فرصت نوشتن محروم شوم؟!

افرادی که حافظ چه خوش در احوالشان سروده:

دو یـار زیرک و از باده کـهن دومنـی     فراغتـی و  کتـابی و گوشــۀ چمنــی                  

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم     اگرچه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 92/01/17
چندی پیش درباره مسائل مختلف با یکی از دوستان اهل کتابخانه گفتگویی داشتیم و البته در بسیاری موارد اختلاف نظر. هرچند به دیدگاه مشترک نرسیدیم اما نقطه نظرات خاص ایشان برایم قابل توجه و تامل بود.ناگفته نماند که ایشان، بسیار اهل مطالعه و صاحب ترجمه هستند. مطالب اخیر که بی ارتباط با کتاب و مطالعه نیست را مناسب کتابکده دیدم. نظر شما چیست؟

کتابخوان: ...البته این را باید بگویم که شاید من اهل مطالعه باشم، اما همچنان خودم را «عوام» می دانم و خوشبختانه حداقل درباره معلومات خودم دچار توهم نیستم. یکی از بزرگان گفته «اندکی فلسفه کفر می آورد، اما غور و تعمق در آن به ایمان می رسد (البته منظور ایمان دینی و جزمی نیست).» یعنی، کسی که سخت مطالعه و البته تعمق و تفکر کند و از سطح بگذرد و به معرفت برسد، قطعاً از یأس به در خواهد آمد و آنان که دچار یأس فلسفی اند هنوز به معرفت نرسیده اند! (این هم انتقاد از خود)
اما مشکل اصلی من اوضاع و احوال نابسامان اجتماعی مان است، چه حداقل های زندگی را از ما دریغ کرده اند.کمابیش تمام خوبی های زندگی قدغن است، حتی دوست داشتن هم قدغن است (و به قول شاملو «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم»)؛ اما دروغ، ریاکاری، عوام فریبی، خرافات... روا و جاری است. افسوس!
اینکه می گویید « برای خودتان اهدافی قرار بدهید تا با دستیابی به آنها این حس یأس کمتر شود»، بسیار نیکوست. اما اتفاقاً همین امر بر یأس من می افزاید!به هر روی، رسیدن به هر هدفی در این جهان نیازمند اسباب و ابزاری مادی است، اما با این اوضاع نابسامان اقتصادی چه کنیم؟ برای مثال، خود من در بهار امسال قصد و طرحی داشتم که هزینه آن را X ریال برآورد کرده بودم اما ناگهان در طی یک شب و با دو برابر شدن نرخ دلار؛ آن X تبدیل شد به 2X . و من درماندم و سخت مأیوس شدم. شاید بی هدفی بهتر میبود!؟


کتابدار:
سلام
سال نو میلادی بر شما هم مبارک.
در مورد رابطه کتابخوانی و یاس فلسفی زیاد شنیده ام. در «یک عاشقانه آرام» نادر ابراهیمی، آثار مک کالو و مری و مکس هم که اخیرا دیده ام همین ها را گفته بود. گمان نمی کنم به عمقی یا سطحی بودن ربط داشته باشد که اگر داشت، صادق هدایت که در غور و عمقش کمتر تردید هست به چنین حالی نمی رسید. و یا دکتر شریعتی و یا دیگرانی که وقتی دارم اینها را می نویسم یکی یکی یادم می آید. شاید دلیش عمیق شدن روی جزییات است. جزییاتی که در نگاه و دیدگاه یک آدم بوجود می آید.
راستش من به عنوان یک کتابدار، نباید این را بگویم اما حقیقتا همه چیز خوب دنیا توی کتابها نیست. یا شاید توی آن کتابهایی که ما خوانده ایم نیست!! و باید بعضی چیزها را در دکان زندگی نقدا خرید و در دنیای رئال لمس کرد. یا حداقل همه چیز مثل آنچیزی که توی کتابها یا فیلمها گفته شده پیش نمی رود. مثل همین نوسانات ارز که شما گفتید. همه ما حداقل چندین مرتبه در عمرمان ضرباتش را خورده ایم. توی قرن بیست و یکم ما نمی شود تنها مثل یک فیلسوف مشائی یا روشنگری یا حتی سوفسطایی، فکر و زندگی کرد، این دنیا هم قطعا آن اتوپیایی نیست که همه چیزش را در جمهوریت به تصویر کشیده باشند.
یک وقتهایی به قول یک بزرگمرد، خیلی بیرحمانه و خودخواهانه باید با بدوبیراه درشت و آبدار از خجالت دنیا برآمد. البته باز هم ببخشید که من اینقدر صریح می نویسم. این مراحل را من پشت سر گذاشته ام و البته باید اعتراف کنم که هنوز هم از آن کاملا فارغ نیامده ام اما سعی میکنم با تکرار این دست حرفها برای خودم از پسش بر بیایم. امیدوارم برای شما هم افاقه کند. که راهی جز این نیست و ما (به قول مری، در کارتن مری و مکس) یک کرم معجزه آسا نیستیم که به صورت دنیا بمالیم تا همه چین و چروکهای آن بر طرف بشود. باید به قدر توان کوشید و تلاش کرد و ساخت و الباقی اش هم بماند برای دیگرانی که هنوز نیامده اند. به قول قیصر امین پور: موجیم و وصل ما از خود بریدن است / مقصد بهانه ای است، رفتن رسیدن است.
حال و روز دنیایی که از قدغن هایش گفتید و شاملویی که چه زیبا آن را توصیف کرده هم، جزء همان رئالهاست. اما چه اینجا، چه آن سر دنیا آدمی که بخواهد از آسمان آبی، زمین سبز، احساس و عشق بهره ببرد می برد و آنکس که نخواهد نمی برد و این ما هستیم که «انتخاب» میکنیم.
بگذارید حقیقتی را برای شما بگویم. من تا امسال از فصل پاییز متنفر بودم. متنفر نه به معنای بد آمدن معمولی و چیزهایی که شاید از دیگران هم شنیده باشید. دقیقا تنفر به معنای خاص خاص کلمه. دقیقا از اول مهر یک تقویم داشتم که روز شماری می کردم تا پایانش، سعی می کردم کمتر از خانه در بیایم، بیشتر بخوابم تا زمان بگذرد و هر روز صبح را با نفرین هوای ابری صبحگاهی شروع و با دشنام به تاریکی زودهنگام غروب به پایان می رسید. اما امسال فهمیدم که چشم زیبا بین نداشته ام تا اینهمه زیبایی از پاییز را درک کنم. نمیدانید چقدر افسوس می خورم برای بیست و اندی پاییز از دست رفتۀ عمرم و مشتاقم که از روز به روز پاییزهای باقیماندۀ عمرم با تمام وجود لذت ببرم. به قول تاگور: بگذار عظمت در نگاه تو باشد.



ارسال توسط فاطمه پازوكي

می گویند شاه‌کلید نوشتن، خواندن است. می‌گویند اگر کسی خوب خوانده باشد می‌تواند خوب بنویسد، می‌گویند رودخانۀ نوشتن از سلسله جبال خواندن سرچشمه می‌گیرد. اما.... قبول کن که گاهی قلمت یخ می‌بندد. دلت می‌خواهد فقط دیگری بگوید و تو بشنوی. دلت می‌خواهد فقط بخوانی و سکوت کنی. در یک ماه اخیر، به لطف پاره‌ای اتفاقات، بیش‌تر اوقاتم به خواندن گذشت. و یک عالمه فیلم خوب داخلی و خارجی هم دیدم. کتاب‌های خیلی جدی و گاهی هم کتاب‌های معمولی و دلی و هم کتاب‌های درسی. اما نمی‌فهمیدم که چرا از اینهمه گرماگرم خواندن، آبی گرم نمی‌شود. خیلی فکر کردم. دست آخر به این نتیجه رسیدم که شاید (حتما) خواندن لازمۀ نوشتن است اما کافی نیست. به نظر من چیزی به نام «آن» نوشتن باید باشد تا قلم را به حرکت در آورد. چیزی که من آن را از دست دادم. اعتماد به نفس تراوش فکری را از دست دادم. نباید اینطور باشد. می‌دانم. اعتراف می‌کنم که آدم باید آنقدر بزرگ و قوی بشود که به قول نویسنده‌ها، همچون اقیانوس، دردها را در خود غرق کند اما به قول یکی از همین نقل قول زیبای فیلم‌ها: «زندگی با ادبیات فرق داره و البته همه داستانها برای اینه تا شاید زندگی کمی شبیه ادبیات بشه».

می‌دانم؛ سختی‌ها باید باشند تا همچون تیشه بر سنگ وجود آدمی، تندیس او را زیباتر کند و فشارهای روزگار، کربن وجود را به الماس تبدیل کنند و جوهر جان را بتراواند. باید تاوان پیله‌گشایی را پرداخت، شاید به بهای مهر سکوت؛ حتی خفقان، و قفل زدن به زبان. شاید فروخفتن فریاد برای رسیدن به کلامی موزون و درست. نمی دانم. هرچه که هست باید صبر کرد و نا امید نشد.

در این مدت، دوستان عزیزی در ایمیل یا کامنت خصوصی لطف داشتند و در بازیافتن آن اعتماد به نفس از دست رفته، خواهرانه و برادرانه به گذار از این مرحله کمکم کردند. چون می‌دانم خودشان اینجا خواهند آمد همین‌جا از آنها سپاسگزاری می‌کنم و امیدوارم بتوانم روزی محبتشان را جبران کنم. نه. این هم آرزوی خودخواهانه‌ای است. آرزو می‌کنم آنقدر خوب و خوش و سلامت باشند که هیچ‌گاه نیاز به جبران محبتشان نباشد.

حال؛ نمی‌دانم از کجا و چه بنویسم. شاید اگر به جای همه خوانده‌ها و دیده‌ها، یک بار دیگر می‌توانستم چند صفحه‌ای از «نامه‌های سیمین و جلال» را بخوانم، خیلی زود و ناخودآگاه رشحات قلب از سرانگشتان لبریز می‌شد. حیف. حیف که دیگر نیست و کتاب‌های دیگری که در این مدت خواندم -و یکی از یکی بهترند- چنین اثری نداشتند. بی انصافی است اگر حقشان را به‌جا نیاورم. کتاب‌های خوبی بودند. نمی‌دانم از کدام بنویسم. از «قیدار» که در روزهای خیلی خوب و شیرین خواندمش، از فیلم «شام آخر»، هدیه‌ای خاص و کارتون «آپ» که بعد از سال‌ها دوباره دیدم و کلی حس و حال خوش و خاص داشت، یا فیلم «چیزهای هست که نمیدانی» که طاقت آدم را برای کافه گردی طاق می‌کند، از «اولین عشق ماکسیم گورکی» که روی تخت قطار مرا از مرگ روحی نجات داد، از «جهانی که من می‌شناسم» و دیگر مطالبی از راسل که با جهان‌بینی متمایزی مواجهت می‌کند، از «لحظه هایی با فروید» که روشنگرانه و سر راست و مفید است و نویسنده‌ای پرماجرا دارد، از «میک هارته اینجا بود» که قطور نیست اما هر بار که بازش می‌کنم بیشتر از یک صفحه دوام نمی‌آورم...، از «دردسرساز» که هدیه‌ای ناب از رویا مکتبی عزیز و مثل همۀ پیشنهادات او عالی و خاص است، از «وسوسه عاشقی» که قوی و هوشمندانه است، از «نامه‌های حافظ» که جور دیگری دوستش دارم، از «عشق طنز-مشق طنز» که یک بار دیگر آدم را از فیروزه جزایری ناامید می‌کند، از «دستور زبان عشق» که سیری‌ناپذیری عشق را به رخت می‌کشد، از «رنج‌های ورتر جوان» که در ستایش‌ آن همین بس که نویسنده‌اش را از مرگ رهانیده، از «مفید دربرابر باد شمالی» که به شدت امروزی و بهنگام است، یا از «شبهای روشن» داستایوفسکی که نیشتری به روح است و یا برداشت آزادی از آن در قالب فیلم شبهای روشن که چیزی از شاهکار کتاب کم ندارد یا «ناتور دشت» که هنوز دل گشودنش را ندارم.

چطور بتوانم از بین این کتاب‌های عزیز، «یکی» را انتخاب کنم و درباره‌اش چند سطر  بنویسم وقتی بند به بند وجودم با سطر سطر هریک از آنها به هم تنیده تا امروز بتوانم دوباره دست به قلم شوم. چطور دست به انتخاب بزنم وقتی همه‌شان با هم در این عصر آدینۀ دلگیر هجوم آورده و میهمان نهان‌خانۀ دل شده و اتاق تنهایی سربی را رنگ بخشیده‌اند تا به این چند سطر برسم. آری. امروز، در حالی‌که بوی جوی مولیان آید همی، سرانجام جوشش و خروشی دست می‌دهد که بتوانم بنویسم. نوشتن، فکر‌های غوطه به دریای ذهن را به تور اندیشه می‌اندازد، آن را پیرایش و با قالبی پیراسته به دیگر اذهان پیشکش می‌کند. حالا بیش از هر زمان دیگری اعتقاد دارم که نوشتن بیش‌تر از هر دارویی اثر درمانی دارد.

سرتان را درد نیاورم. احساس سبکی می‌کنم. سبکی به معنای بالا رفتن، نه کوچک شدن. حس خوبی است که امیدوارم به شما هم منتقل شود. و باز امیدوارم به زودی خیلی زود بتوانم پستی تخصصی و کتابی برای کتابکده بنویسم. کتابکده‌ای که هنوز آنقدر طلب و کشش در آن هست که نتوان از تارنمای جهانی قلمش زد.

پ.ن. انگار این پست خیلی هم غیر کتابکده‌ای نشد. مجموعه‌ای از کتاب‌هایی فوق‌العاده را به صورت لینک شده یک‌جا آورده‌ام. سال نو را بدون خواندن این کتاب‌ها آغاز نکنید. معجزه می‌کنند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 91/09/24

انگار همین دیروز بود. خیلی زود شش سال گذشت. روزهای نابی بود. روزهایی که به قول سهراب، آب بی فلسفه می خوردیم، توت بی دانش می چیدیم.

نخستین همایش دانشجویی کتابداری و اطلاع‌رسانی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی بود. همایشی که وقتی تصمیم به انجام آن گرفتیم، کمتر کسی فکر می کرد این خواسته، از حد یک آرزوی خام دانشجویی و بلندپروازی جوانانه بیشتر برود. حق هم داشتند. همه چیز مثل یک رویا بود. حتی راه و رسم پیمودن راه را هم درست نمی دانستیم اما گام نهادیم و خواستیم و توانستیم. تو گام به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت. 

درست به خاطر دارم که وقتی تصمیم گروهیمان در  انجمن علمی دانشجویی مبنی بر برگزاری یک همایش کشوری را به یکی از مسئولین محترم در دانشکده گفتیم، لبخندی پرمعنا زد و گفت: خوبست که این رویاها! را دارید اما دانشگاه در پول چایی‌اش هم مانده، همایش را چطور می‌خواهید برگزار بکنید؟ بله، حق داشتند. مشکلات زیاد بود. خیلی زیاد. مشکلاتی که هر کدامشان برای لغو یک همایش ملی کفایت می کند؛ این حرفها اما سد راه نشد. می خواستیم؛ پس باید می‌رسیدیم. انگیزه‌ها و محرک‌های خواستن، بسیار قوی‌تر از نتوانستن بود. بودند افرادی که این انگیزه و تلاش را می‌ستودند و همواره از در تشویق و دلگرمی در می‌آمدند. بودند کسانی که از همان گام نخست دست مودت دادند و بر سر عهدشان ماندند و ذره‌ای پا پس نکشیدند، اخلاق نیک، روحیۀ مثبت گرا و پشتیبانی‌های دلگرم‌کننده را چاشنی دانش و تجربۀ ارزشمندشان می‌کردند و به خوردمان می‌دادند تا معجونی شود برای انرژی گرفتن و حرکت کردن...

گروه کوچکی را برای مدیریت کارها تشکیل دادیم. از همان همکلاسیهای بابخار و توانا و به همراه چند نفر از ترم بالایی ها. این حلقه کوچک کم کم کل کلاس، دوره و ورودی ها و حتی دانشکده را در خود گردآورد. تا جاییکه در روز همایش بیش از پنجاه نفر درست مثل چرخ دنده های یک ساعت دقیق، برای یک هدف واحد همکاری می کردند. همان اول، همه کارها را روی کاغذ آوردیم، تقسیم وظایف کردیم، برنامه ریزی و حرکت... روند فعالیتها را می نوشتیم تا بعدا قابل پیگیری باشد. وبلاگی داشتیم و در آن گزارش کار می دادیم (نمیدانم چرا نامش عوض شده). داوری ها را هم الکترونیکی انجام میدادیم. شاید این کارها الان خیلی ساده به نظر برسد اما آن زمان برای خودش کارستان بود. یک نفر مسئول اطلاعیه ها، پوسترها، انتشارات، یک نفر برای برنامه ریزی های اجرایی، یک نفر برای هماهنگی با اساتید، یک نفر برای هماهنگی های اداری دانشگاه، یک نفر برای روابط عمومی و پاسخگویی به شرکت کنندگان، یک نفر برای کنترل ساز و کارهای علمی و... . با این قانون نانوشته که کاری نباید روی زمین بماند. من و تو و حیطه وظایف و غیره نداریم. هرکس باید به هر نحو کمک کند که هر کار -حتی اگر در شرح وظایفش نیست- به بهترین نحو انجام شود؛ حرف اول و آخر را همدلی می‌زد. جلسات منظم و همفکری با اساتید هم سر جای خودش بود تا کاستیهای بیشمار به مدد تجربه بزرگان رفع شود.

ساز و کار دانشگاه در ابتدا درک درست و درنتیجه همکاری لازم را برای برگزاری همایش نداشت. چنین کارهایی پیش از این به این شکل و منوال در آنجا سابقه نداشت. اما زمانی که تلاش و پیگیری و ابرام و اصرار دانشجویان را دیدند، همراهی‌ها تا حد امکان انجام شد. این یادداشتم همان روزها نوشته شده. خود، گویای حرفهای زیادی است:

"ديگه آخرين دوندگي هاست و نفس نفس زدن هاي پيش از رسيدن به خط پايان! .... امروز (پنج شنبه) هم به خاطر كار همايش دانشگاه رو براي ما باز نگه داشتن و سايت به طور كامل با امكانات!!! (خيلي عجيبه نه؟!) در اختيارمون قرار گرفت.
ديگه بايد برم كه به كارها برسيم.
فعلا"
date: Wed, Dec 6, 2006 at 9:42 PM

و چه بزرگمنشانه قرص‌های نیروزایی از آسمان می‌رسید که ما را آن‌چنان نیرو می‌بخشید که والدین حرفه‌ای‌مان را با خیال راحت روی صندلی‌های ردیف جلو بنشاند و با آسودگی، کوچک‌فرزندانشان را بر روی صحنه نظاره کنند.

روز همایش برف سنگینی می‌بارید. نگران بودیم که این برف سنگین در سربالایی صعب العبور ولنجک، مانع برگزاری همایش بشود اما این امر نه‌تنها نتوانست جلوی برگزاری یک همایش به یاد ماندنی را بگیرد، بلکه سرمای هوا بر گرمای همایش می‌افزود... گرمایی که از عشق شعله می‌گرفت.

خدا را شکر که همه چیز خوب، خیلی خوب، خیلی بهتر از آنچه که خودمان و دیگران فکرش را می کردیم برگزار شد. اساتید بزرگوارمان خیلی تشویقمان کردند. یکی از نمونه‌های مستند و ماندگار آن این مطلب در دلگفته‌هاست که خواندن آن بعد از اینهمه سال حس و حال نابی می‌دهد.

هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم از آن‌همه انرژی و تلاش و فعالیت خودمان در عجب می‌مانم. فکر می‌کنم شبانه‌روز ما آیا آن موقع همین 24 ساعت بود؟ 

برای همگی‌تان هرکجا و مشغول به هر کاری که هستید آرزوی موفقیت و سلامتی و شادکامی دارم.
به امید دیدار دوباره‌تان

24/9/1391
2:02
مشهـــد


ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 91/08/15

از وقتی که اسم کتابداری عوض شده است، دلم می‌خواهد همه جا بنویسم شغل: کتابدار، داد بزنم که من یک کتابدار هستم، هفت سال کتابداری خوانده‌ام و حالا کتابدارم. کتابدار!

توی ذهنم «کتابداری» یک بچۀ زشت‌صورت اما زیبا سیرت تصویر شده. شاید هم یک جوجه اردک زشت که صبر نداشتیم تا قوی زیبا شدنش را ببینیم. بچۀ نحیف اما با استعدادی که بچه‌های کلاس، مسخره‌اش می‌کردند و دست آخر کلی کتکش زدند و انداختنش بیرون و یک بچۀ کپل مپل ِخوش آب و رنگ و پررو را کرده‌اند مبصر کلاس. دلم میخواهد دست نوازش بکشم بر سر این بچۀ پرمایۀ بی سر و زبان و بگویم سرت را بالا بگیر...

راستش عذاب وجدان دارم، تو گویی آن طور که باید «کتابدار بودن» را قدر ندانسته و دوست نداشته‌ام. به سخره گرفته‌امش، دست انداخته‌ام‌اش، متلک بارش کرده‌ام. اما حالا... حالا که «علم اطلاعات و دانش‌شناسی» ِ قلدر، باد به غبغب انداخته و همه، حتی همان بچه‌های کلاس که به خاطر او کتابداری بی زبان و نحیف را کتک زدند و بیرون انداختند، را تحویل نمی‌گیرد، قدر آن نام لطیف را می‌دانم. یک کلمه و آن‌همه مفهوم.... و حالا یک عبارت عریض و طویل و پرطمطراق و دهان‌پرکن و مفهومی که هنوز خودمان و بزرگترهایمان نمی‌دانیم دقیقا یعنی چه و حد و مرزش کجاست و وظایفش چیست و چه می‌تواند بکند و چه نمی‌تواند. می‌خواهم دست محبت بر سر این طفل صغیر بکشم و بگویم:
دوستت دارم. سرت را بالا بگیر، مرد که گریه نمی‌کند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي

شنیدن برنده شدن یک چینی برای دریافت جایزه نوبل ادبیات همان قدر برایم شگفت انگیز بود که اهدای جایزه نوبل صلح به اتحادیۀ اروپا! هرچند که آقای انگلاند نظر دیگری دارد. ایشان معتقد است استفاده از واژه "رئالیسم جادویی" برای توصیف آثار مو یان، کوچک شمردن او و آثار اوست. رییس آکادمی نوبل همچنین می‌گوید: "این چیزی نیست که مو یان از گابریل گارسیا مارکز گرفته باشد، بلکه کاملا به خود او تعلق دارد و ویژه اوست. مو یان روایتگر اصیلی است که هر آنچه خارق العاده است را به موضوعات معمولی تبدیل می‌کند."

آقای گوآن مویی که ترجیح می‌دهد با نام «مو یان» شناخته شود، در برابر دیگر شانسها و کاندیداهای این جایزه از آنچنان شانسی برخوردار نبود اما حداقل می‌توان به این خاطر خوشحال بود که جایزه این بار به یک آسیایی (و البته باز هم به یک چینی) تعلق گرفت. و شاید همین مورد، دور از دسترس بودن از این جایزه را برای ایرانیان قابل تحمل کند. 

شاید برایتان جالب باشد که بدانید که برنده امسال با مجموعه «ذرت سرخ» به شهرت رسید. فیلمی که سال 1988 از این داستان ساخته شد و جایزه خرس طلای برلین را گرفت و شهرت نویسنده‌اش را بین المللی کرد. توصیه می‌کنم حتما این مطلب جالب که به تاثیر این فیلم در موفقیت نویسنده آن پرداخته را بخوانید.

به هر روی باید به آقای «سخن نگو» تبریک گفت و ما هم مانند خودش آرزو می کنیم که هموطنش لیو ژیائوبو (لیوشیائوبو)، که دو سال پیش برنده جایزه صلح نوبل شده بود زودتر از زندان آزاد شود.

اطلاعات بیشتری از مو یان
هرچند برخی آثار مو یان با ممنوعیت انتشار روبه‌رو شده‌اند، اما او گاه به دلیل عدم اتحاد با دیگر نویسندگان و عدم محکوم کردن محدودیت‌هایی که در زمینه نشر وجود دارد و یا بازداشت نویسندگان دیگر، با انتقادهایی روبه‌رو بوده است. تفسیر اجتماعی مضمون حاکم بر آثار این نویسنده چینی است و او به شدت تحت تاثیر نقدهای سیاسی لو ژون و نیز رئالیسم جادویی گابریل گارسیا مارکز قرار دارد. وی معمولا با خلق تصاویر گرافیکی خشن و پیچیده آثارش را شکل می‌دهد و خواننده را به جهانی آشفته که هنوز درگیر زیبایی و آمیختگی جهان رنگارنگ قصه‌های اوست، درگیر می‌کند. بسیاری از قصه‌های وی در استان زادگاهش می‌گذرد. جدیدترین رمان او با عنوان «زندگی و مرگ مرا از پای در می‌آورند» که سال 2008 منتشر شد، ظرف 43 روز خلق شد. او در این کتاب 500 هزار شخصیت را به صورت دستنویس روی کاغذ سنتی چینی و با استفاده از دوات و قلم مو خلق کرده است. مو یان شماری از داستان‌های کوتاه دارد و رمان‌های متعددی نیز به زبان چینی نوشته است. نخستین رمان او با عنوان «باران در شب بهاری» سال 1981 منتشر شد. چندین رمان او به زبان انگلیسی ترجمه شده و‌هاوارد گلدبلت استاد زبان‌های شرقی آسیا مترجم آثار اوست. «ذرت سرخ» که نخستین بار سال 1987 به زبان چینی و سال 1993 به زبان انگلیسی ترجمه شد، «سرودهای سیر» که 1995 به انگلیسی ترجمه شد و «جمهوری شراب: یک رمان» که سال 1992 به چینی و سال 2000 به انگلیسی ترجمه شده از جمله آثار اوست. او چند جایزه ادبی از زادگاهش دریافت کرده و نامزد دریافت جایزه نوی اشتات در سال 1998 بود که جایزه‌ای ادبی است که از سوی دانشگاه اوکلاهما اهدا می‌شود. وی سال 2007 نیز به عنوان نامزد جایزه من بوکر آسیا انتخاب شد، اما موفق نشد تا این جایزه را به نام خود کند.

آثار مو یان
نخستین داستان بلند او «بارش باران بر روی شب بهاری» نام دارد که در سال ۱۹۸۱ منتشر شده است.
از میان آثار مو یان، رمان «ذرت سرخ» در سال ۱۹۸۷ به زبان چینی و در سال ۱۹۹۳ به زبان انگلیسی منتشر شد. «جمهوری شراب» در سال ۱۹۹۲ به چینی و در سال ۲۰۰۰ به انگلیسی منتشر شد. «زندگی و مرگ مرا خسته کرده اند» هم در سال ۲۰۰۸ به زبان انگلیسی منتشر شده است.

اطلاعات بیشتری از جایزه نوبل ادبیات
کی از پنج جایزه نوبل است و هرسال به نویسنده‌ای داده می‌شود که به گفته آلفرد نوبل «برجسته‌ترین اثر با گرایش آرمانخواهانه» را نوشته باشد. منظور از «اثر» معمولاً مجموعه کارهای نویسنده‌است، اگرچه گاه در متن مربوط به جایزه از آثار مشخص نیز نام برده شده‌است. آکادمی سوئد برنده را تعیین می‌کند و در اوایل اکتبر هرسال آن را اعلام می‌دارد.

پ.ن.1: فهرست برندگان جایزه نوبل ادبیات را هم از اینجا بخوانید.

پ.ن.2. نکات جالب توجه درباره جایزه نوبل را هم در اینجا از دست ندهید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي
در پست قبلی پر فروشترین کتابهای جهان را معرفی کردیم. در اینجا پرفروشترین کتابهای فارسی که البته در سایت تبیان معرفی شده آورده ام. دقیقا نمیدانم که این تقسیم بندی تا چه میزان مورد اعتماد، موثق و مستند است اما با نگاهی به فهرست کتابها می توان حدس زد که حتی اگر این کتابها بهترین و پرفروشترین ها نباشند اما حتما جزئی از این فهرست هستند. در ادامه فهرست و در صورت امکان، لینک دانلود کتابها را اورده ام. پ.ن.0. خوشبختنامه این کتابها رو خونده ام و نگرانی و عذاب وجدان پست قبلی رو ندارم :)

1. کشتی پهلو گرفته (سید مهدی شجاعی) / متن کامل ، دانلود کتاب / کتاب صوتی (گویا)

2. بامداد خمار / دانلود کتاب / نسخه مخصوص موبایل: از اینجا و اینجا

3. چراغها را من خاموش می کنم/ مطالعه آنلاین ، متن کامل

4. دا / دانلود

5. شب سراب/ دانلود کتاب/ نسخه مخصوص موبایل

6. دالان بهشت/ دانلود

پ.ن.1. اگر دوستشون داشتید بگید که بقیه لیست رو هم براتون بذارم. 

پ.ن.2. دوستانی که کتابهای دیگه ای می شناسند لطفا معرفی کنند. 

پ.ن.3. یکشنبه آینده دفاعمه. دوستای گل کتابکده ای برام دعا کنید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
خیلی اوقات نمیدانیم چه کتابی بخوانیم و یا غافلیم که چه کتابهای مهمی را هنوز نخوانده ایم. اگر شما هم مشتاق خواندن کتابهای خوب و پرفروش دنیا هستید کتابهای زیر را از دست ندهید. و بعد در قسمت نظرات بنویسید که به نظر شما این کتاب ارزش پرفروشترین شدن را داشته است؟

منظور از «پرفروش» رقم تخمینی تعداد نسخه های فروخته شده ار تیراژ کتاب کتاب –و نه تعداد کتاب چاپ شده و موجود- است. کتاب های کمیک و آموزشی در این فهرست آورده نشده اند. کتاب ها بر اساس بیشترین تعداد فروش تخمینی و بر پایه منابع قابل اعتماد و مستقل دسته بندی شده اند. کتاب های دینی، مخصوصا قرآن و انجیل، احتمالا پرتیراژترین کتاب های چاپ شده هستند اما پیدا کردن آمار قابل اعتماد برای تعداد فروش آنها تقریبا غیرممکن است. تعداد چاپ های بسیاری از این کتاب ها گمشده و یا توسط ناشران مستقل یا ناموثق به چاپ رسیده اند و همین طور بسیاری ار نسخه های قرآن و انجیل چاپ شده به جای فروش، رایگان در اختیار مردم قرار داده شده است. به همین ترتیب بسیاری از کتاب های سیاسی از جمله آثار مائو تسه‌تونگ و آدولف هیتلر. به همین خاطر نمی توان حدس زد که تعداد چاپ اینگونه کتاب ها و همچین تعداد فروش آنها چقدر بوده است. به این دلایل، این کتاب ها از فهرست زیر حذف شده اند. پرفروش‌ترین کتاب‌های تک‌جلدی جهان، شازده کوچولو و داستان دو شهر با فروش بیش از ۲۰۰ میلیون نسخه هستند. پرفروش‌ترین کتاب چند جلدی جهان مجموعهٔ هری پاتر با فروش کلی ۴۵۰ میلیون نسخه می‌باشد.

اینهم لینک دانلود پرفروشترین کتابهای دنیا (بیشتر از 100میلیون نسخه):

1. داستان دو شهر / دانلود از اینجا و از اینجا

2. شازده کوچولو/ دانلود از اینجا (پسورد)/ دانلود موبایل بوک و کتاب صوتی

3. ارباب حلقه ها/ دانلود از اینجا

4. هابیت / دانلود از اینجا

5. رویای تالار سرخ/ اینجا

6. و دیگر هیچکس آنجا نبود/ دانلود از اینجا اینجا


در پست های آتی ان‌شاالله تعداد دیگری از این کتابها که در رتبه های بعدی  (بین 50 تا 100 میلیون نسخه) قرار دارند را ارائه خواهم کرد.

پ.ن. این پست را تقدیم می کنم به سرکار خانم میرحسینی که مشوق اصلی نگارش این پست بودند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 91/04/08

این روزها به دلایل مختلف شاید منتج از حس و حال پایان‌نامه درگیر بحث نوشتن هستم. از جمله این یادداشت در دلگفته‌ها و نظر من درباره آن و این و این. نوشتن -از نوع نه خیلی فاخرانه‌اش- همیشه برایم جالب و جذاب بوده و اینکه چرا و چطور نوشتن به الزامی در می‌آید که نویسنده را به فائق آمدن بر مشکلات متعدد پیش‌بینی شده و پیش‌بینی نشده وا می‌دارد.

یک پزشک از جمله وبلاگهایی است که مشتری دائمی فید آن هستم. نه تنها به خاطر مطالب جذاب، به روز و تفکرمدارش و نه به خاطر داشتن امکانات و ساختار واقعی یک وبگاه امروزی؛ بلکه به خاطر تعهد، الزام و اعتقادی که همواره در نوشته‌هایش به‌وضوح حس می‌شود. این بار اما این موضوع را علنی کرده و درباره نوشتن نوشته است. آنقدر این مطلب خواندنی است که باعث شد سکوت و توقف کتابکده را بشکنم و این مطلب ارزشمند را اینجا ثبت کنم.

... دو هفته پیش که با یکی از دوستان در مورد وبلاگ‌نویسی صحبت می‌کردم، این دوست علیرغم داشتن استعداد زیاد، نثر زیبا و دیدگاه منحصر به فرد، علاقه‌ای به وبلاگ‌نویسی ندارد، سعی کردم کمی مشتاقش کنم، در نهایت گفت که اگر مطلبی داشته باشم، به صورت مهمان برای وبلاگت می‌فرستم. او برای خود دلایل و بهانه‌هایی داشت، اینکه انگیزه‌ای برای نوشتن در یک وبلاگ تازه که در آن ماهی چهار -پنج پست گذاشته شود و نهایتا چند ده خواننده در روز بیشتر نداشته باشد، ندارد.

اما من حس می‌کنم که در ورای بهانه‌هایی که آدم‌های بااستعداد جامعه برای ننوشتن و عدم اشتراک تجارت و دانششان دارند، عناصر مهم‌تری که نیست، همین انگیزه‌های بالا هستند.

بله درست است است که سرعت اینترنت ما کم است، دسترسی به سرویس‌های باکیفیت وبلاگ‌نویسی مثل بلاگر و ودرپرس محدود شده است، جامعه آنلاین ما به مانند جامعه آفلاین در اینترنت بیشتر در پی وقت‌گذرانی است تا رسیدن به دانش و معلومات؛ … اما بعد از خواندن جملات اورول با خودم فکر کردم که اگر این انگیزه‌ها باشند و اگر کسی «خارش» فکری برای خودابرازی و انتشار ایده‌هایش را داشته باشد، همه اینها موانعی قابل عبور هستند.

نویسنده شدن، حتی در ابعاد کوچکی مثل نوشتن منظم در یک وبلاگ، جاه‌طلبی و خودپسندی خاصی را طلب می‌کند، اینکه به خود جسارت بدهی و در میان این همه صدا در عالم اینترنت، برای خود نغمه‌ای جدا ساز کنی، اینکه اعتماد به نفس داشته باشی که کارت ورای یک اتلاف وقت بیهوده است، اینکه به نثر خود اطمینان داشته باشی.

وبلاگ‌نویس‌ها به خصوص ژانر ایرانی‌شان کمتر به دنبال انگیزه‌های مالی هستند، دسته‌ای از آنها را همان حس زیبایی‌شناسی ارضا می‌کند.

بله! درست است، بارها مثل همین امروز پیش آمده که بابت اینکه مطلبی را علیرغم تمایل شدیدم، نمی‌توانم بنویسم و مجبورم محدودیت‌هایی برای خودم قائل شوم، به خودم لعنت فرستاده‌ام، اما اگر شما هم در نشریه‌ای کاغذی یا آنلاین مدتی نوشته باشید، می‌دانید که نوشتن محتاج نوعی سخت‌جانی است.

در این سال‌های وبلاگ‌نویسی بارها پدیده روانشناسی تصعید را تجربه کرده‌ام! این سوژه به صلاح نیست، نوشته شود، انرژی‌اش را در فلان مطلب آی‌تی بگذار، مجالی نیست داستان کوتاه بنویسی، سعی کن نثرت را در نوشته‌هایت بهتر کنی. تصعید چیز بدی نیست، اما بعضی روزها روح آدم هم با این روند، تصعید می‌شود!

در کوتاه‌مدت، ممکن است درک نشدن از سوی برخی خواننده‌ها، یا برعکسش کشف اینکه تعدادی خواننده ثابت داری که کوچک‌ترین اشارات تو را درمی‌یابند، روند کارت را کند کنند یا به آن سرعت ببخشند، اما مادامی که آن انگیزه‌ها باشد، نه آن سرخوردگی‌ها و نه آن تشویق‌ها، خللی در روند حرکتی تو ایجاد نمی‌کنند.

کوتاه‌سخن اینکه علیرغم همه آن چیزهایی این دو سه ساله در مورد رکود وبلاگستان گفته می‌شود، ما از یک سری عوامل درونی غافل هستیم.

اگر زاویه بازتری نگاه کنیم، باید از دید اجتماعی به قضیه نگاه کنیم و ببینیم که چرا در کسر کوچکی از قشر تحصیل‌کرده و بااستعداد ما هم این انگیزه‌های کم‌رنگ شده‌اند. باید بررسی کنیم که چرا جاه‌طلبی و اعتماد به نفس، نازک‌بینی و زیبایی‌شناسی و میل به اثرگذاری اینگونه رنگ باخته است.

خیلی‌ها تصور می‌کنند که اصلا وبلاگ چیز مهمی نیست که لازم باشد این همه در موردش صحبت کنیم. آنها تصور می‌کنند که اصلا وبلاگ از اولش هم آش دهان سوزی نبوده است. اما به نظرم وبلاگ هنوز هم تأثیرگذارترین رسانه اجتماعی و قوی‌ترین ابزار برای خودابرازی و کسب هویت مجازی است و لازم است همه‌مان در درون خودمان و جامعه‌مان دلایل کاهش انگیزه‌مان برای نوشتن بیابیم.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 91/03/29
از تمامی خوانندگان بزرگواری که از سر لطف و محبت به این محفل سر می زنند، بابت تاخیر در روزآمدسازی وبلاگ پوزش می طلبم.

ان شاالله پس از اتمام پایان نامه و دفاع موفقیت آمیز (با دعای شما!) با تمرکز و قدرت دو چندان به وبلاگ نویسی خواهم پرداخت.




ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 91/03/08

Click the image to view full size



ارسال توسط فاطمه پازوكي
حس و حال این مطلب ربطی به کتاب و کتابخوانی ندارد. برای همین گمان نمیکنم مطلبم برای آنهایی که به هوای "کتاب"کده به اینجا سر می‌زنند خواندنی باشد.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي
من که فعلا از اول امسال طبق قول و قراری که با خودم گذاشتم هر روز خاطرات روزانه م رو می نویسم و با این کار انس و آرامش گرفته ام. امروز به این مطلب جالب در گروه بحث کتابداری برخوردم که به نظرم رسید برای دیگران هم جالب و خواندنی باشه. اگه اهل نوشتنهای مجازی هستید خیلی به کارتون میاد:

خیلی وقت ها شروع به نوشتن خاطرات روزانه کرده ایم ولی بعد از مدت کوتاهی به هر دلیلی فراموش شده است .

یکی از سایت ها راه حل جالبی برای نوشتن مداوم و ساده خاطرات و اتفاقات روزانه ایجاد کرده است.

کافیست شما در این سایت ثبت نام کنید . سپس هر روز برای شما راس ساعتی که خودتان تعیین می کنید یک ایمیل می آید و اگر به این ایمیل پاسخ دهید نوشته های شما بصورت محرمانه در سایت ثبت می شوند .

وقتی جالب می شود که سایت با هر ایمیل یادآوری ، خاطره ای از چند روز پیش شما را هم یادآوری می کند .

امکان گرفتن خروجی از نوشته هایتان هم مهیاست ...

آدرس سایت : www.OhLife.com



ارسال توسط فاطمه پازوكي

 همیشه دوست داشتم در نگارش یادداشت روزانه مداومت داشته باشم. سالهای دور وقتی چهارده - پانزده ساله بودم نوشتن، کار روزانه ام بود اما با رسیدن به ایام کنکور و شعار "حتی یک دقیقه را برای زدن یک تست نباید از دست داد" کم کم این عادت خوب را از دست دادم. هرچند که نیک می‌دانیم همه اینها بهانه است... ما هميشه تنبلى هايمان را با مسائلى كه دور و برمان اتفاق مى‌افتد، توجيه مى‌كنيم. اگر ننويسيم تمام زمين و آسمان را مقصر مى‌دانيم. هميشه از وقت كم و شرايط دشوار زندگى مى‌گوييم و حس مى‌كنيم به داستايفسكى درونمان ظلم مى‌شود، چرا كه فرصت بروز و ظهور ندارد. حس مى‌كنيم اگر به اندازه فاكنر وقت داشتيم اگر نويسنده بهترى نمى شديم، دست كم مثل او مى‌نوشتيم. خودمان را با همين مسائل سرگرم مى‌كنيم و دست آخر... هیچ. چرا که هيچ نويسنده‌اى با رمان‌هايى كه ننوشته شناخته نمى‌شود.

کتابهای زیادی حاصل از یادداشتهای روزانه شعرا، نویسندگان، شخصیتهای بزرگ و مهم و ... به چاپ رسیده که اغلب زیبا و خواندنی هستند چرا که سوار بر قایق احساسات نویسنده بر دریای مواج زندگی به حرکت در آمده‌اند و این، همان چیزی است که این قبیل آثار را متمایز از داستان و رمان و نزدیک به دنیای واقعی خودمان می‌کند. البته انتشار اینگونه آثار که شاید بیشتر جنبه خصوصی به خود می‌گیرند بیشتر در جوامع و فرهنگ غربی رایج است اما از نمونه‌های جالبی که از نویسندگان داخلی‌، دیده و یا خوانده ام می توان به یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، یادداشتهای روزانه مهدی بازرگان، کتاب زیبا و ارزشمند یادداشتهای محمدعلی فروغی، خاطرات ادبی یک استاد (یادداشتهای سعید نفیسی) و یادداشتهای روزانه زندان اشاره کرد. بی انصافی است که حرف از یادداشت‌نگاری روزانه باشد و نمونه اعلا و دوست‌داشتنی آن در کتاب بابا لنگ‌دراز مغفول بماند. کتابی که جین وبستر به خوبی توانسته ریزه‌کاری‌های نگارش یادداشت روزانه را از زبان و قلم جودی(جروشا)ابوت عرضه کند.

خواندن يادداشت هاى روزانه نويسندگان گوناگون، علاوه بر تمام حسن هايى كه دارد، يك نكته را براى شخصيت تنبل ما روشن خواهد كرد: اينها هم مثل من و شما خانه و زندگى و مشغله و مشکلات داشته اند و با تمام این مشغله ها می نوشتند؛ چرا که به جادوی قلم ایمان داشته‌اند.

 امروز با خواندن مطلب زیبایی در نشریه وزین و محترم «انشا و نویسندگی»به خودم قول دادم که نوشتن خاطرات روزانه را از سر بگیرم. امیدوارم که در سال جدید که در پیش روست بتوانم بر سر قولم بایستم. اگر شما هم از علاقمندان به نوشتن و یادداشت روزانه هستید این مطلب را حتما بخوانید.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/12/09

در پی معرفی کتاب اخیر مهدی آذریزدی با نام عاشق کتاب و بخاری کاغذی (که البته گردآوری مقالات وی در نشریه جهان کتاب است) بودم. وقتی برای یافتن تصویر جلد کتاب عبارت عاشق کتاب را گوگلینگ کردم با نتیجه جالبی روبه‌رو شدم: انبوه مطالبی که درباره علاقمندان و عاشقان کتاب بود. راستش تا به حال ندیده بودم و فکر نمی کردم که اینهمه مطلب و لینک و وبلاگ در مورد عشق به کتاب نوشته شده باشد. چنان غرق وبگردی عاشقانه‌ی عاشقان کتاب شدم که معرفی کتاب مذکور از یادم رفت. گاهی ما فکر می کنیم که چون کتابداریم و برچسب "کتاب" همراه عنوان حرفه مان داریم داعیه دار کتابخوانی و کتابدوستی هستیم (و البته خیلی خوب است که این ادعا صحت داشته باشد) اما وقتی خوب به اطرافمان دقت می‌کنیم می‌بینیم افرادی هستند که هرچند کتابدار نیستند اما کتاب، کتابخوانی و کتابدارها را عمیقا دوست دارند و خاطرات شیرینی از آنها بر برگ برگ دفتر خاطرات ذهنشان نقش بسته است. در همین رابطه شاید مطالب وبلاگهای زیر برایتان جالب باشد:

کتابداران عاشق کتاب هستند

خاطرات یک عاشق کتاب 8 ساله

مردی که عاشق کتاب بود

داستان مجید از عشق به کتاب در دفتر خاطراتش

و اما حکایت ما درباره مردی است که یک روز در کودکی عاشق کتاب شد. مردی که در خاطراتش آمده است: "بچه كه بودم پدرم كتابخانه‌اي داشت كه به جز كتاب‌هاي قديمي و كليات سعدي و غزليات حافظ و ديوان پروين اعتصامي و... كتاب ديگري در آن راه‌ پيدا نمي‌كرد. ده دوازده‌ ساله بودم كه سر و كلة كتابي رنگ و رو رفته در خانة ما پيدا شد و معمولاً وسط اتاق و كنج اين تاقچه و روي آن پله رها بود. پدرم كتاب‌هايي را كه مي‌خريد جلد مي‌گرفت و هيچ‌وقت به آن حال و روز نمي‌افتادند. يادم نمي‌آيد آن كتاب چطور به خانه ما آمده بود. اما از آنجا كه پدر به قصه و اينجور كتاب‌ها اهميتي نمي‌داد مطمئنم باز شدن پاي آن كتاب به خانه ما كار وي نبود. با اين‌همه او بعدها وقتي ديد مطالب كتاب «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» به قول خودش حاوي داستان‌هاي آموزنده است، از آن خوشش آمد. اين بود تا نمي‌دانم چه شد كه يك روز برادر بزرگ‌ترم خودش را مالك آن كتاب جا زد و مثل همه اسباب‌هاي بازي و نشاط كه از من دريغ مي‌كرد، آن را ديگر هرگز نگذاشت يك دل سير دست من بماند. گذشت و آن كتاب در لابه‌لاي بازيگوشي‌هاي كودكانة خانة ما گم شد و من هميشه از پدرم مي‌خواستم كه لنگة آن را برايم بخرد. او هيچ‌وقت اين كار را نكرد. من دوره نوجواني‌ام به سر آمد و ديگر هوس خواندن قصه‌هاي خوب از سرم افتاد."
نوشته هاي آذريزدي نوشته هايي ساده است و در يادداشتها قرار نيست آذريزدي را طوري كه نيست ببينيد؛ به قولي، در يادداشتها، آذريزدي، «آذريزدي» است. بنگاه و چاپخانه «علمي» از جمله مكانهايي بوده كه در دهه 20 و 30 بخشي از فعاليت آذريزدي در آن گذشته و او در چندين يادداشت اين مجموعه به آنچه بر او در زمان كار و يا خواب در چاپخانه علي اكبر علمي گذشته، اشاره طولاني دارد.

* معرفی اجمالی این کتاب را در اینجا و معرفی مبسوط آن را در ادامه مطلب بخوانید.


پ.ن.1. در همین وبگردی ها به مطلبی برخوردم که یک دنیا خاطره را برایم زنده کرد. دیدن آن خالی از لطف نیست. 

پ.ن.2. اطلاعات بیشتر درباره آذریزدی و ادبیات نوین کودکان و نوجوانان ایران را در اینجا بیابید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي
همه ما در طول زندگی از افراد مختلفی تاثیرگرفته ایم. تاثیراتی که گاهی تا همیشه ماندگار خواهند بود و حتی می توانند بدون آنکه خود بدانیم مسیر زندگی ما را تغییر دهند. همه ما تجربیاتی از ارتباط با دیگران که نقش آموزگاری در زندگی مان داشتند داریم اما قلمی کردن و انتشار آن با نثری جذاب و پرکشش که خواننده را مجاب کند آن را تا انتها بخواند از عهده هرکسی ساخته نیست؛ کاری که عبدالحسین آذرنگ اینبار در کتابی با عنوان "استادان و نا استادم" به خوبی از پس آن برآمده. 

در این کتاب با تجربه‌های شخصی و دست اول نویسنده‌ای آشنا می‌شویم که با زبانی ساده و بی‌پرده از کسانی سخن می‌گویند که راه می‌گشودند و کسانی که بن‌بست می‌ساختند. شریک شدن در این تجربه‌ها شاید راهی به سوی شناختن بهتر این واقعیت باز کند که مسیرهای آینده در گرو گشوده شدن انواع راه‌هاست. خواندن این کتاب برای آموزگاران‌، استادان‌، دانشجویان،‌ ... و همه کسانی که با‌ آموختن و آموزش دادن سر و کار دارند، سودمند و راهگشاست.

در معرفی این کتاب عنوان شده است: «این کتاب برای کسانی نوشته شده است که دغدغه آموزاندن و آموختن دارند. عشق به آموختن را چه کسانی و چگونه در دل‌هایی برمی‌افروزند؟ میل به آموختن را چه کسانی و چگونه در دل‌هایی می‌میرانند؟ مرز میان استادی و نااستادی کجاست؟ آیا اگر ما استادان دیگری می‌داشتیم یا تأثیرگذارانی که علاقه‌های عمیق و استعدادهای ما را درمی‌یافتند و ما را به مسیرهای خودمان سوق می‌دادند، اکنون همان بودیم که هستیم؟ آموزش‌گران راستین‌، انگیزش‌گران راستین‌اند‌؛ آن‌ها کاشف‌، هدایت‌گر‌، الهام‌بخش و نیرودهنده انگیزه‌هایی هستند که سرچشمه همه آفرینش‌ها‌، ره‌گشایی‌ها و ساختن‌هاست.

«استادان و نااستادانم» روایتی انتقادی است از تجربه‌های شخصی نویسنده از نظام و روابط آموزشی در ایران (از گذشته تا کنون) و همچنین خارج از ایران، هم شامل محیط‌های آموزشی رسمی چون دبستان و دبیرستان و دانشگاه می‌شود و هم شامل محیط‌های دیگری که رابطه استاد و شاگردی در عرصه‌های مختلف دانش و حرفه و هنر و ... در آن‌ها جریان دارد. نویسنده تجربه سپری کردن دوره خدمت سربازی خود را با همان نگاه دقیق و موشکاف حلاجی می‌کند که دوره کارآموزی در مؤسسه‌هایی مانند فرانکلین و مایکروسافت یا تدریس خود در دانشگاه را و البته در بیان همه این‌ها، موضوع اصلی، آموختن و آموزش دادن است.

نویسنده در این کتاب قصد خاطره‌گویی ندارد،‌ با این حال چون محور بحث‌، تجربه‌های شخصی وی است، خواه ناخواه این اثر را گونه‌ای «خاطرات فرهنگی» می‌یابیم که با نثری بسیار زنده گیرا و دلپذیر نگاشته شده است و در صفحاتی حتا به داستان پهلو می‌زند. (روزنامه همشهری، 31 مرداد 90).

خواندن این کتاب نه تنها برای کسانی که در حرفه کتابداری و اطلاع رسانی همزاد پنداری ناخودآگاهی با بخشی از این خاطرات و حس و حال ها دارند جذاب و خواندنی است، بلکه برای هرفردی که شوق آموزش و آموختن دارد سرشار از حس زیبای کشش و ربایش است. اگر به دنبال یافتن پاسخ سوالات زیر با لحنی گرم و صمیمی به همراه اطلاعات دقیق و منظم هستید خواندن کتاب "استادان و نااستادانم" آخرین اثر عبدالحسین آذرنگ را از دست ندهید. ...شوق به آموختن را چه كسانی و چگونه در دل‌ها برمی‌ا‌فروزند؟ میل به آموختن را چه كسانی و چگونه در دل‌ها می‌میرانند؟ مرز میان استادی و نااستادی كجاست؟

پ.ن.1. سپاس از کسی که با اهدای این کتاب (به همراه یادداشتی بسیار زیبا) پنجره جدیدی از امید و دانایی به سویم گشود.
پ.ن.2. یادداشت زیبایی در مورد این کتاب در ادامه مطلب را از دست ندهید.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/08/15

"گابريل جوسي گارسيا ماركز" در ششم مارس 1928 در دهكده ي "آراكاتاكا" در منطقه ي "سانتامارا" در کلمبیا به دنيا آمد. از آنجا كه پدر و مادر ماركز، فقير و در پي تامين معاش بودند، پدر بزرگش طبق سنت رايج آن زمان، مسئوليت پرورش او را بر عهده گرفت. وي در بین مردم کشورهای "آمریکای لاتین" با نام "گابیتو" به معناي "گابريل كوچك" مشهور است.
گابريل شيفته همنشيني و گفتگو با پدربزرگ و داستان‌هاي خرافاتي مادر بزرگش شده بود. گذشته از سرهنگ و خودش، زنان ديگري هم حضور داشتند و گارسيا ماركز بعدها گفت كه باورها و حرفهاي آنها او را از اينكه تنها بر صندلي خانه‌شان بنشيند، مي‌ترساند. بذر آينده ي شغلي‌‌ وي در جريان جنگهاي داخلي و رويداد "كشتار موز"، معاشقه‌هاي پدر و مادرش، باورهاي سرسختانه ي خرافي مادر خانواده، رفت و آمد عمه‌هاي كهنسال و دختران نامشروع [=نارواي] پدربزرگ كاشته شد. گارسيا ماركز نوشت: "احساس مي‌كنم كه همه ي نوشته‌هايم، درباره ي تجربه هاي من از اجدادم است." زماني كه او هشت ساله بود، پدربزرگش درگذشت. نابينايي مادر بزرگش هم روز به روز بيشتر مي‌شد و از اين رو، به "سوكري" رفت تا با خانواده ي خود زندگي كند؛ جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز سرگرم كار بود.
پس از ورودش به "سوكري"، تحصيلات رسمي‌ خود را آغاز كرد. او به پانسيون شبانه روزي در "بارانونكيولا"، شهر بندري در دهانه ي رودخانه ي "ماگدالنا" فرستاده شد. در آنجا به عنوان پسري سر به زير كه شعرهاي خنده دار مي‌گفت و كاريكاتور هم مي‌كشيد، مشهور شد. اگرچه ماركز تنومند و ورزشكار نبود، بسيار جدي برخورد مي كرد و همين امر باعث شد همكلاسي هايش او را "پيرمرد" نام نهند. سپس...(ادامه). اگر ميخواهيد اطلاعات كلي و زندگينامه ماركز را به طور خلاصه مطالعه كنيد اينجا را ببينيد.

دانلود آثار ماركز:
دوازده داستان سرگردان  / آخرین سفر کشتی خیالی   / اوا در گربه اش  / شب لک لک ها  / مرگ مدام در ماوراء عشق / کتاب رویاهایم را می فروشم / کسی به سرهنگ نامه نمی دهد / شب خسوف  / شخصیت های گمشده ( ادامه ی رمان صد سال تنهایی ) / خاطرات روسپیان سودازده ی من  / یکی از همین روزها  / از عشق و شیاطین دیگر / صد سال تنهایی بخش اول  / صد سال تنهایی بخش دوم / گزارش يك آدم ربايي

كتابهاي ماركز براي موبايل >> دانلود
حاصل عمر ماركز در ۱۵ جمله از زبان خودش>>
اينجا 

همانطور كه مي دانيد گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.  وي در نامه اي از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند. اين نامه را در ادامه مطلب بخوانيد.



ادامه مطلب...
ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/07/12
نمیدونم آیا کتاب آرامش گوسفندی رو خوندین یا نه؟ کتابی کم حجم و با جذابیتهای بصری که در هیاهوی زندگی ماشینی حس و حال خوبی به آدم میده.
اگر این کتاب رو نخوندین توصیه میکنم حتما نگاهی بهش بندازین. اگر هم خوندین حتما میدونید که مرور دوباره اش هم شیرینه و هم وقت زیادی ازتون نخواهد گرفت.

اگه دسترسی به فرمت چاپی کتاب نداشتین میتونین از اینجا دانلودش کنید.
یک دنیا آرامش و انرژیهای مثبت تقدیم به شما


پ.ن. توی کامنتها بنویسید که چند تا از توصیه های آرامش گوسفندی رو توی زندگیتون انجام میدید؟



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/06/18

یك تكه یخ را كه تا دمای ۵۰ - درجه سانتی گراد سرد شده بردارید و به آن گرما بدهید ، ابتدا هیچ اتفاقی رخ نمی دهد . این همه انرژی گرمایی صرف می شود ولی هیچ نتیجه ی قابل رویتی مشاهده نمی شود . ناگهان ، در دمای صفر درجه ، یخ ذوب و به آب تبدیل می شود . كار را ادامه بدهید . باز هم انرژی فراوانی صرف می شود بدون آنكه تغییری مشاهده گردد . تا اینكه وقتی به حدود ۱۰۰ درجه سانی گراد می رسیم ، حباب و بخار ایجاد می شود !

و نتیجه؟

این احتمال وجود دارد كه ما انرژی زیادی را صرف كاری كنیم ، مثلا صرف یك پروژه ، یك شغل وحتی یك قالب یخ و با این وجود به نظرمان برسد كه هیچ نتیجه ای نگرفته ایم . اما در حقیقت انرژی ما دور از چشممان در حال ایجاد دگرگونی بوده است . كار خود را ادامه دهید و مطمئن باشید كه دگرگونی از راه خواهد رسید . این اصل را به خاطر بسپارید ، بی جهت دچار هراس نشوید و یاس را نیز به خود راه ندهید و بدانید كه : هیچ تلاشی ، بی نتیجه نمی ماند.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/06/07
ماه رمضان هم با همه خوبی ها و سختی هایش گذشت. روزهای گرمی که گمان می کردیم دیگر امیدی به دیدن روز فردا نیست اما گذشت..

نمیدانم کدام بزرگی بود که می گفت فتح قله های رفیع از پیمودن کوهپایه ها شروع می شود. در این ماه بار دیگر به این جمله ایمان آوردم. دانستم که تنبلی ها و بی حوصلگی هایمان تنها ناشی از ترس آغاز است که اگر شروع نکنی دیگر شکست را پذیرفته ای و .. آنوقت است که "زندگی" را در ازای هیــچ باخته ای.

روزگار می گذرد بی آنکه هیاهوی من و تو لحظه ای توجهش را جلب کند و آنچه را که ما «زندگی» نامش نهادیم، چیزی نیست جز همین گذر!

اما نه گذر ما که گذر روزگار! ما فقط گردش روزگار را به نظاره نشسته ایم.

و همین رکود است که باید آن را «رنج انسانیت» نامید.

و این هیاهوها و جست و خیزها نه آواز شادی که صدای ویرانی است. آوای حزین انسان است از رنج بودن ... رنج بودن و وجود نداشتن!

می دانی از چه می ترسم؟

از آن ساعتی که فرشتگان رو به پروردگار به زبان آدمیان، دهان به شکوه بگشایند که:

بودنش با نبودنش فرق نمی کرد!

او زنده بود و زندگی نمی کرد...

خسران کرد... سودی نکرد، آنچه را هم که داشت از کف داد... خسران!

این کجا و آن ادعای خلیفة اللهی!

به یاد خسرو شکیبایی و آنچه از گذر ایام گفته ایم دیدن این ویدئو خاطره انگیز خالی از لطف نیست.

 

 



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/05/08
کتابخونه ما دیوار به دیوار اداره کل آموزش و پرورشه. یعنی همون جاییکه با بیرحمی و بیسوادی تمام اعلام کرد که اصلا آموزش و پرورش با کتابدارها هیچ کاری نداره و کلا پست کتابدار رو از ساختارش حذف کرد و صلاح دونست از همون معلمای دسته گل همه چی تموم همه بلد دانای کلش برای این یه فقره کار هم استفاده بکنه.... این مقدمه رو گفتم که بگم هر روز با یادآوری چه خاطرات خوبی میایم سر کار. بگذریم...
امروز از قضای روزگار یکی از همین فرهنگیان!!!!! (که چقدر من با این عنوان مشکل دارم)ِ عزیز دل برادر اومده اینجا و میگه:
- ببخشید خانوم من یه سوالی داشتم.
+بفرمایید خواهش میکنم.
- این شماره ها که پشت کتابا (دقت کنین پشت کتابا!!!) (و با انگشتش عطف کتابی که در دستش هست رو نشون میده) می زنین رو چه جوری باید بنویسیم واسه کتابای کتابخونه مدرسه مون میخوام؟ البته همه شو نمیخوامااا چون کتابای جدید خودش این شماره رو داره (منظورش فیپاست) واسه کتابای قدیمی که دانش آموزا اهدا کردن به کتابخونه مدرسه میخوام.
- ببخشید رشته تون کتابداریه؟
+ نه. من دیپلم دارم. اما یه دوره (8ساعت) کتابداری برامون از طرف آموزش پرورش گذاشتن ما کتابداری یاد گرفتیم.
- !!!!!!!!!!!!!!!!!  هشت ساعت!!!؟ بعله!!! خوب اونوخ نگفتن این شماره رو چه جوری برای کتابها مشخص کنید؟
+ نه دیگه گفتن از همون داخل کتاب بنویسین. ایناییکه میگم شماره ندارن قدیمی و اهدایی هستند.
- خوب عزیز دل من (تو دلم میگم: خیر سرمون 12واحد سازماندهی پاس کردیم! واسه همین به قول شما یه شماره، ما چهار سال (تازه دوسال ارشد پیشکش) درس خوندیم ناسلامتی، دانشگاه معطل خودمون کردیم تا یاد گرفتیم  الان چه جوری به نظرتون من براتون بگم؟) به خانومه میگم: شما از وب سایت کتابخونه ملی یا سی دی کتابشناسی ملی استفاده کنید بهتره. توی اون سرچ کنید بعد همون شماره رو به کتابهاتون بدید.
+ آخه ما اونجا کامپیوتر نداریم. نمیشه همینجوری حالا خلاصه شو بگین؟
- ............................... (کتابدار احتمالا یا موهاشو کنده، یا داره خودشو میزنه یا داره کله شو میکوبه به دیوار ویا اینکه داره همین بلاها رو سر طرف مقابل میاره)



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/04/30

عادت کرده ایم کاستی ها را ببینیم و از ناملایمتها، برخوردهای نادرست و عدم همکاریها بنالیم. عادت کرده ایم با پیش فرض قبلی سراغ آدمها برویم. این نوشته حاصل رد یکی از همین پیش فرضها و نیمه خالی لیوان دیدنهاست. زمانیکه مشخص شد باید برای انجام بخشی از پایان نامه ام سراغ فهرستنویسان کتابخانه ملی بروم هراس مقابله با انبوهی از مشکلات و عدم همکاریها (که قطعا بیشتر از من مفهوم آن را درک میکنید) به سراغم آمد. می دانستم بخشی از جامعه پژوهشم فهرستنویسان دورکار  هستند و تنها یک روز در هفته در محل کتابخانه ملی خواهند بود و در همین فرصت اندک می بایست پرسشنامه ها تکمیل می شد. تمام تلاشم را کردم که  از  بخشی از کار چشم پوشی شود اما حکایت شیر بی یال و دم و اشکم می شد. زمانیکه می خواستم برای این سفر مرخصی بگیرم، همکارانم می گفتند که امکان ندارد که طی این مدت ده روزه بتوانی پرسشنامه ها را توزیع و از کتابداران ملی!!! پاسخ بگیری! اما به قول دوست عزیزی "اگر بترسی مردی" این بود که لاجرم دل به دریا زدم.

با یک هماهنگی غیر حضوری و مذاکره تلفنی بار سفر بسته و عازم تهران و کتابخانه ملی شدم. خوشبختانه با استقبال خوب و محبت و همراهی بسیار ارزشمند همکاران عزیز فهرستنویس در کتابخانه ملی مواجه شدم. اکثریت عزیزان فهرستنویس منابع کتابی (فیپا)، فهرستنویسی منابع غیر کتابی و  فهرستنویسی نشریات با روی باز و از روی محبت برای تکمیل پرسشنامه (در دو مرحله) همکاری کردند. با اینکه فرصت ایشان بسیار اندک و کارها بسیار بود وقتی اصرار و پافشاری ام را می دیدند کوتاه می آمدند و همکاری می کردند. بنده هم قول دادم که نائب الزیاره همگی ایشان باشم ;)

شاید گمان کنید که این ماجرا به وبلاگ گفتگو چه ارتباطی دارد؟ اما در این وبلاگ محترم بارها شاهد بحث و جدلهای بسیار بر سر کاستیها و مشکلات مختلف (خصوصا در فضای کتابخانه ملی) بوده ایم که شاید باعث پیش داوریهای نسنجیده ما می شود و باعث شود خوبیها را نبینیم و با تمرکز بر مشکلات و کاستی ها تصاویر نازیبایی در ذهنمان شکل دهیم.

بزرگترین حسن این ماجرا برای من این بود که بار دیگر بیاموزم که پبیشاپیش قضاوت نکنم و برداشتهای ذهنی قبلی را پیش از مواجهه با کتابداران عزیز که همکاران دور و نزدیک یکدیگر(بالقوه یا بالفعل) هستیم، کنار بگذارم.

تجربه ارزشمندی که مرا واداشت آن را با شما نیز درمیان بگذارم...


پ.ن. این مطلب را در وبلاگ محترم گفتگو قرار داده ام که با هدف گردآوری نوشته های پراکنده ام و هم ارائه به مخاطبین کتابکده در اینجا قرار داده شد.



ارسال توسط فاطمه پازوكي
 
تاريخ : 90/01/14

روز اول کاری بعد از چهارده پونزده روز تعطیلات!

آخ که چقدر سخته :(((

دیشب عین بچه مدرسه ایها عزا گرفته بودم. صبح رسما عزای عمومی.

وقتی صبح رسیدم کتابخونه دلم باز شد، ناراحتی ها رفتند پی یکی دیگه.

بین قفسه ها قدم زدم و تک تک کتابها رو دیدم. عین عید دیدنی، حال و احوال، خوش و بش

حال همگی خوب بود.

کتابهای گردگیری شده عید از سر گذرونده هم عالمی دارد خوشحالم که در این عالم شریکم

سال نو مبارک



ارسال توسط فاطمه پازوكي

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود